رمان فانتزی: قلعه متحرک هاول

فصل نوزدهم: سوفي احساساتش را با درست کردن سم علف هرز نشان مي دهد!

اواخر بعداظهر بود که هاول در مغازه را باز کرد و سوت زنان به درون آمد. ظاهرا ماجراي ريشه ي مهر گياه را فراموش کرده بود. اين که او به ويلز نرفته بود اصلا حال سوفي را بهتر نکرد. او با عصبانيت چشم غره اي به هارول رفت.
هارول گفت: «خداوندا! رحم کن! فکر کنم نگاهت همين الان من رو تبديل به سنگ کرد! چي شده؟» سوفي با عصبانيت گفت: «کدوم کت رو پوشيدي؟»
هاول نگاهي به لباسهاي سياهش انداخت و گفت: «مگه فرقي هم مي کنه؟»
سوفي نفس عميقي کشيد و گفت: «معلومه! نمي خوام بشنوم که عزاداري! کدوم کت رو پوشيدي؟» هاول شانه بالا انداخت و يکي از آستين هاي درازش را در دست گرفت انگار خودش هم به ياد نمي آورد کدام کت را پوشيده است. او با سردرگمي مدتي به آستينش خيره شد. رنگ سياه از روي شانه هاي هاول به پايين و به طرف نوک تيز آستين رفت. شانه و قسمت بالاي آستينش اول قهوه اي و بعد خاکستري شد، نوک آستنيش هم سياه و سياه تر شد، تا اينکه سرانجام هاول کتي سياه با آستيني آبي- نقره اي به

تن داشت که انگار نوک آستينش را در قير فرو کرده بودند. او گفت: «اين کت رو پوشيدم!» و گذاشت رنگ سياه دوباره آستينش را بپوشاند.
سوفي حتي از چند دقيقه پيش هم عصباني تر بود. او با عصبانيت زير لب غرغر کرد اما چيزي نگفت.
هاول که خنده اش گرفته بود گفت: «سوفي!»
مرد سگ نما در حياط را با پوزه اش باز کرد و تلوتلو خوران به درون آمد. او هيچوقت اجازه نمي داد هاول زياد با سوفي حرف بزند.
هاول به او خيره شده بود انگار از اينکه سرانجام مي تواند بحث را تغيير دهد خوشحال بود، او گفت:
«حالا يه سگ گله ي انگليسي و پير داري؟! دو تا سگ خيلي غذا مي خورنا!» سوفي بايد خلقي گفت: «فقط يه سگ هست! طلسم شده!»
هاول گفت: «راستي!» و بعد به سرعت به طرف سگ رفت تا هر چه مي تواند از سوفي دور شود. البته اين کار او آخرين چيزي بود که مرد سگ نما مي خواست، او عقب عقب رفت. اما قبل از ا ينکه به در برسد. هاول به طرفش پريد و او را گرفت. هاول همانطور که زانو مي زد تا در چشمان سگ نگاه کند
گفت:
«که اينطور! سوفي؟ چرا تا حالا چيزي به من نگفته بودي؟ اين سگ يه مرده! و اصلا هم بهش خوش نمي گذره.» هاول که هنوز سگ را نگه داشته بود روي زانو چرخيد. سوفي به چشمان تيله اي و يخ زده ي هاول نگاه کرد، حالا اين هاول بود که خيلي عصباني شده بود.

سوفي با خود فکر کرد: «دلم خنک شد!» بدش نمي آمد با کسي دعوا راه بيندازد. بنابراين سوفي نگاه سرد هاول را با چشم غره پاسخ داد. گويي او را به مبارزه مي طلبيد: «خودت مي تونستي اين مسئله را بفهمي! به هر حال مرد سگ نما نمي خواست ...»
هاول آنقدر عصباني بود که نمي توانست به حرفهاي او گوش دهد. او از جا پريد و سگ را به طرف بخاري راند و گفت: «خوب من هم اگر آنقدر فکرم مشغول نبود متوجه مي شدم! بيا ببينم. مي خوام
جلوي کلسيفر وايسي.» مرد سگ نما شروع به تقلا کرد، هاول به زور او را سر جايش نشاند وفرياد زد:
«مايکل!»
زنگي که در صداي هاول بود مايکل را فورا به درون اتاق کشاند.
مايکل و هاول هر دو با تلاش فراوان سگ بزرگ را به بالاي پله ها بردند. هاول گفت: «ببينم تو هم مي دونستي که اون طلسم شده؟»
مايکل با صدايي متعجب و شگفت زده گفت: «واقعا؟»
هاول که به زور سگ را از کمد جارو بيرون مي راند گفت: «خوب، پس فقط سوفي رو سرزنش مي کنم! هميشه اين جور گرفتاريها دور و بر سوفي پرواز مي کنند! اما تو هم مي دونستي کلسيفر، مگه نه؟» آنها سگ را به طرف بخاري کشاندند.
کلسيفر آنقدر درون بخاري عقب رفت تا به ديوار رسيد، بعد گفت: «خوب تو هيچوقت نپرسيدي!»
هاول گفت: «بايد از تو هم بپرسم؟ خيلي خوب، خودم بايد مي فهميدم، اما کلسيفر تو واقعا حالم رو به هم مي زني؟ تو در مقايسه با شيطونک هاي جادوگران ديگه زندگي خيلي راحتي داري، تنبل خان! تنها چيزي که در مقابل ازت مي خوام اينه که چيزهايي رو که مي خوام بدونم بهم بگي! اين دفعه ي دومه که من رو نااميد مي کني، حالا کمک کن اين موجود بيچاره رو به شکل اولش برگردونيم، فورا!»

کلسيفر که رنگ آبيش بدجور پريده بود با اخم و تخم گفت: «خيلي خوب، بابا.»
مرد سگ نما دوباره سعي کرد فرار کند اما هاول شانه اش را زير سينه ي سگ گذاشت و او را روي دوپاي عقبش بلند کرد. او و مايکل سگ را به همان حال نگه داشتند. هاول نفس زنان گفت: «چرا اين موجود احمق مقاومت مي کنه؟ اين مثل يکي از طلسم هاي جادوگر ويسته، مگه نه؟» کلسيفر گفت: «آره، چند لايه طلسمه!»
هاول گفت: «خوب پس بايد لااقل طلسم سگ رو از بين ببريم!»
رنگ کلسيفر سرمه اي شده بود. سوفي که يواشکي از لاي در کمد جاروها سرک کشيده بود سگ را ديد که کم کم به يک انسان تبديل شد، بعد دوباره به شکل سگ در آمد و سپس دوباره به مرد تغيير شکل داد. سرانجام هاول و مايکل بازوهاي مرد موقرمزي را گرفته بودند که کت کهنه و قهوه اي رنگي به تن داشت. سوفي از اينکه قبلا او را نشناخته بود اصلا تعجب نکرد. به غير از نگاه نگراني که داشت صورتش کاملا فاقد هرگونه شخصيتي بود.
هاول پرسيد: «خوب، حالا بگو ببينم تو کي هستي؟»
مرد دستان لرزانش را به صورت برد و گفت: «من ... من نمي دونم!» کلسيفر گفت: «آخرين اسمي که داشته پرسيواله.»
مرد جوري به کلسيفر نگاه مي کرد انگار اصلا دلش نمي خواست کلسيفر اين موضوع را بداند و گفت:
«راستي؟»
هاول گفت: «خوب، پس فعلا پرسيوال صدات مي کنيم.» او مرد را روي صندلي نشاند و گفت: «بشين آروم باش، حالا هر چي يادت مياد بهمون بگو. اينطور که من فهميدم چند وقتي پيش جادوگر بودي.»

پرسيوال دوباره صورتش را ماليد و گفت: «آره. اون سر من رو جدا کرد يادمه يه چند وقتي روي قفسه بودم و بقيه ي تنم را نگاه مي کردم!»
مايکل که خيلي شگفت زده شده بود گفت: «اما تو که اينطوري مي مردي!»
هاول گفت: «نه الزاما! تو هنوز اون جور جادو رو ياد نگرفتي. اما من اگه دلم بخواد مي تونم هر قسمت از بدنت رو جدا کنم، بدون اينکه بميري!» او به مرد اخم کرد و گفت: «من مطمئن نيستم که جادوگر اين يکي رو درست سر هم کرده باشه!»
کلسيفر که آشکارا مي خواست نشان بدهد که به سختي هاول کار مي کند گفت: «اين مرد ناقصه! تازه چند قسمت از آدماي ديگه هم داره.»
پرسيوال سردر گم تر از هميشه به نظر مي رسيد.
هاول گفت: «کلسيفر هولش نکن. فکر مي کنم همين حالا چندان حال خوبي نداشته باشه.» بعد رو به پرسيوال کرد و گفت: «ببينم رفيق، مي دوني چرا سرت رو از بدنت جدا کرده بود؟» پرسيوال گفت: «نه، من هيچي يادم نمياد.»
سوفي که مي دانست اين حرف کاملا حقيقت ندارد زيرلب غرولندي کرد.
مايکل که ناگهان فکر جالب و احمقانه اي به سرش زده بود روي پرسيوال خم شد و پرسيد:
«ببينم هيچوقت اسمت ژاستين نبوده؟ هيچوقت نشده عالي جناب صدات کنن؟»
سوفي دوباره غرولند کرد. او حتي قبل از آنکه پاسخ پرسيوال را بشنود مي دانست که اين پرسش خيلي احمقانه است.

پرسيوال گفت: «نه، جادوگر بهم مي گفت: «گستان، اما اين هم اسمم نيست.»
هاول گفت: «بسه، آنقدر سر به سرش نذار مايکل و خواهش مي کنم باعث نشو سوفي دوباره غرولند کنه.
با اين حالي که داره دفعه ي ديگه قلعه رو روي سرمون خراب مي کنه!»
با اينکه اين حرف به آن معنا بود که هاول ديگر عصباني نيست اما سوفي از قبل هم عصباني تر بود. او به درون مغازه رفت و با سر و صداي فراوان شروع به مرتب کردن آنجا کرد. بعد به سراغ نرگس هايش رفت.
بلايي سر گلها آمده بود آنها تبديل به ساقه هاي باريک، قهوه ايي و زشتي شده بودند. درون سطل به جاي آب مايعي بدبو وجود داشت که سمي هم به نظر مي رسيد.
سوفي با صداي بلند گفت: «آه، لعنت به همه چي!»
هاول که به درون مغازه مي آمد گفت: «چه خبر شده؟» او روي سطل خم شد و بو کشيد: «ظاهرا يه سم قوي براي علفاي هرز درست کردي. چطوره اون رو روي علفاي هرزي که جلوي خونه بزرگه س امتحان کنيم!»
سوفي گفت: «همين کار رو مي کنم، دلم مي خواد يه چيزي رو بکشم.»
سوفي آنقدر دور خودش گشت تا يک آب پاش پيدا کرد بعد سطل و آب پاش را به درون اتاق برد.
پرسيوال با نگراني نگاهش به او انداخت، آنها براي آنکه سرش را گرم کنند گيتار را به او داده بودند و او داشت صداهاي وحشتناکي توليد مي کرد.
هاول گفت: «پرسيوال تو هم برو. با حالي که داره مي ترسم درختا رو بخشکونه!»

بنابراين پرسيوال گيتار را به کناري گذاشت و با احتياط سطل را از دست سوفي گرفت. سوفي در را باز کرد، آفتاب در حال غروب بود. تا آن موقع آنقدر سرشان شلوغ بود که فرصت نکرده بودند خانه ي بزرگ را سرو سامان بدهند. خانه از آن چيزي که سوفي فکر مي کرد بزرگ تر بود.
ايوان عريض يا دو مجسمه و پله هاي پهن در جلوي خانه قرار داشت. وقتي سوفي برگشت تا به پرسيوال بگويد عجله کند ديد که روي له ي پشت بام خانه هم دو مجسمه وجود دارند. چند رديف پنجره هم در ديوارها به چشم مي خورد. اما عمارت کاملا متروک به نظر مي رسيد. ديوارها پوسته پوسته شده بودند، خيلي از پنجره ها شکسته بودند و اکثر درهاي چوبي نيز شکسته و پوسيده بودند.
سوفي گفت: «هاول مي تونست لااقل کاري کنه که اين خونه آنقدر متروک به نظر نياد! اما نه، اون سرش شلوغه! بايد به ويلز بره! پرسيوال همينطور اونجا واينسا، يه کم از اون سم رو توي آب پاش بريز! بعدم دنبالم بيا.»
پرسيوال با فرمانبرداري هر چه او مي گفت انجام داد. پرسيوال آنقدر حرف شنو بود که سوفي اصلا از اينکه سر به سرش بگذارد و تهديدش کند خوشحال نمي شد. سوفي فکر کرد که هاول دقيقا به همين دليل پرسيوال را به دنبالش فرستاده است. او که دوباره زير لب غر غر مي کرد عصبانيتش را بر سر علف هاي هرز خالي کرد. سمي که سوفي ساخته بود خيلي قوي بود، به محض اينکه به علفها برخورد مي کرد آنها از بين مي رفتند. حتي چمنها هم مي خشکيدند. سوفي کم کم آرام شد. باد به آرامي مي وزيد. و درختان جلوي خانه با شکوه و زيبايي در باد تکان مي خوردند.
سوفي نصف علفهاي هرز را از بين برد، به پرسيوال که آب پاش را دوباره پر مي کرد نگاهي انداخت و گفت: «تو خيلي بيشتر از اون چيزي که مي گي مي دوني! جادوگر واقعا با تو چيکار داشته؟ چرا تو رو با خودش به مغازه آورد؟»

پرسيوال پاسخ داد: «او مي خواست راجع به هاول چيزهايي بدونه!» سوفي گفت: «هاول! اما تو که اون موقع اون رو نمي شناختي، نه؟»
پرسيوال گفت: «نه، اما حتما يه چيزي مي دونستم. فکر کنم راجع به طلسمي که دنبال هاول فرستاده بود يه چيزايي مي دونستم. فکر کنم راجع به طلسمي که دنبال هاول فرستاده بود يه چيزايي مي دونستم. اما اصلا نمي دونم چي بود. احساس بدي نسبت به اين موضوع دارم، من سعي کردم نذارم اون چيزي راجع به طلسم بفهمه و چون به هر حال طلسما همه شيطانين براي همين به لتي فکر مي کردم.
لتي توي کله ام بود.
نمي دونمي از کجا مي شناختمش چون وقتي به آپرفلدينگ رفتم اون گفت که اصلا من رو نمي شناسه.
اما همه چي رو راجع بهش مي دونستم يا لااقل مي دونستم که به جادوگر بگم لتي توي مارکت چنيپيگ يه مغازه داره!
بنابراين جادوگر تصميم گرفت هر دومون رو ادب کنه، خوب تو اونجا بودي و او فکر کرد تو لتي هستي.
من هم خيلي ترسيده بودم چون نمي دونستم که لتي خواهرم داره.»
سوفي آب پاش را برداشت و شروع به کشتن علفهاي هرز کرد، آرزو داشت علفهاي هرز خود جادوگر بودند: «بعدم تو رو به يه سگ تبديل کرد!؟»
پرسيوال گفت: «درست بيرون شهر. به محض اينکه چيزي رو که مي خواست بهش گفتم در کالسلکه رو باز کرد و گفت: «بدو برو. هر وقت بهت احتياج داشتم صدات مي کنم. من دويدم. حس مي کردم که يه طلسم دنبالمه. وقتي به يه مزرعه رسيدم طلسم بهم رسيد. کشاورزايي که در مزرعه بودن ديدن که من تبديل به سگ شدم. فکر کردن من يه گرگ نما هستم، مي خواستن من رو بکشن. مجبور شدم يکي

شون رو گاز بگيرم تا بتونم فرار کنم. اما يه چوب به گردنم بسته شده بود، وقتي مي خواستم از روي پرچين ها بپرم گير افتادم.»
سوفي همانطور که به حرف هاي او گوش مي داد به کشتن علفهاي هرز ادامه داد و گفت: «بعدم رفتي پيش خانم فرفکس.»
پرسيوال گفت: «آره، داشتم دنبال لتي مي گشتم. اونها خيلي با من مهربون بودن. جادوگر هاول هم دائم به ديدن لتي مي اومد. لتي او رو نمي خواست، به من گفت او روزگار بگيرم تا از شرش خلاص بشه تا اينکه هاول شروع به سؤال کردن راجع به تو کرد...»
سوفي آنقدر شگفت زده شد که نزديک بود مقداري از سم را روي کفش هايش بريزد و از آنجا که حتي سنگفرش روي زمين نيز به خاطر سم شروع به بخار شدن کرد سوفي فهميد خيلي شانس آورده است و گفت: «چي؟»
پرسيوال گفت: «هاول به لتي گفت: «من کسي رو به اسم سوفي مي شناسم که خيلي شبيه توست و لتي هم بدون فکر کردن پاسخ داد او خواهر منه!» بعدم وقتي هاول به سؤال کردن راجع به تو ادامه داد لتي خيل نگران شد. روزي که تو به خانه ي خانم فرنکس اومدي او داشت با هاول خوشرفتاري مي کرد تا بفهمد که اون تو رو از کجا مي شناسه. هاول گفت که تو يه پيرزني و خانم فرفکس گفت که تو رو ديده.
لتي خيل گريه کرد. مطمئن بود که اتفاق بدي برات افتاده. تازه مطمئن بود که تو از دست هاول در امان نيستي! مي گفت: سوفي آنقدر مهربونه که نمي بينه هاول چقدر سنگدله!» لتي آنقدر ناراحت بود که من سرانجام تونستم خودم رو براي چند لحظه تبديل به آدم کنم و به او قول بدم که ميام اينجا و ازت مراقبت مي کنم.»

سوفي که با عصبانيت سم را روي علفها پخش مي کرد گفت: «لتي بيچاره! خيلي مهربونه، من خيلي دوستش دارم. خيلي نگرانش بودم. اما واقعا به يه سگ گله احتياج ندارم!» پرسيوال گفت: «چرا داري يا لااقل داشتي، چون من خيلي دير رسيدم.»
سوفي آب پاش به دست به طرف پرسيوال چرخيد. پرسيوال فرار کرد و پشت درختي پنهان شد.
چمن پشت سرش لحظه اي بعد خشکيد و از بين رفت. سوفي آب پاش را زمين انداخت و به طرف دروازه ي سنگي رفت. همانطور که مي رفت زير لب غرغر مي کرد: «لعنت، لعنت به همه چيز! از دست همتون خسته شدم. دير شده؟! مزخرفات! هاول سنگدل نيست. او غيرقابل تحمله! به علاوه من يه پيرزنم!»
اما نمي توانست انکار کند که چيزي اشتباه از آب درآمده است.
او همانطور که مي رفت گفت: «تموم اون چيزايي که به پادشاه گفتم حقيقت داره!» سوفي هفت فرسخ از آنجا دور مي شد و احتياجي هم به چکمه هاي هفت فرسخي نداشت. به همه نشان مي داد! چه اهميتي داشت که خانم پنسمن از او خواسته بود از شيطان صفت شدن هاول جلوگيري کند! سوفي هميشه شکست مي خورد، فقط هم به اين خاطر که بزرگترين فرزند خانواده بود. تازه خانم پنتسمن فکر کرده بود سوفي مادر پير هاول است، مگر نه؟ سوفي ناگهان به اين فکر افتاد که چشمان خانم پنتسمن توانسته بود يک طلسم جذابيت را در کت هاول تشخيص بدهد، پس حتما جادوي جادوگر را هم مي توانست تشخيص بدهد.
سوفي گفت: «آه، لعنت به اون کت خاکستري- ارغواني! اصلا حاضر نيستم کسي باشم که گير اون کت افتاده!» مشکل اينجا بود که کت آبي نقره اي هم درست همين اثر را روي او داشت. سوفي دو سه قدم ديگر پيش رفت، نفس عميقي کشيد و گفت: «به هر حال، هاول اصلا از من خوشش نمياد!»

اين فکر کافي بود تا خيال سوفي را راحت کند، اما ناگهان دلهره و اضطراب وجودش را فراگرفت.
گوشهايش صداي تيک تاک آشنايي را مي شنيدند. او به تندي به اطراف نگاه کرد و درست در راه سنگفرشي که به خانه ي بزرگ ختم مي شد موجودي را با دستان باز ديد که در حال جست و خيز کردن بود.
سوفي دامنش را بالا گرفت، به عقب چرخيد و دوان دوان از همان راهي که آمده بود بازگشت، گرد و خاک پشت سرش به هوا برخاست. پرسيوال با نااميدي در کنار سطل ايستاده بود، سوفي يقه اش را گرفت و او را کشان کشان به پشت نزديک ترين درخت بود.
پرسيوال پرسيد: «چيزي شده!»
سوفي نفس زنان پرسيد: «ساکت! اون مترسک لعنتي دوباره پيدايش شده.» سوفي چشمانش را بست و گفت: «ما اينجا نيستيم. تو نمي توني ما رو پيدا کني، برو برو، زود باش!» پرسيوال گفت: «ولي چرا؟»
سوفي با نااميدي گفت: «خفه شو! اينجا نيستيم! اينجا نيستيم، اينجا نه، نه!» او يک چشمش را باز کرد.
مترسک درست جلوي دروازه ايستاده بود و با سردر گمي تاب مي خورد.
سوفي گفت: «درسته، ما اينجا نيستيم، زود برو، تندتر از دفعه ي قبل، تند تند برو!»
و مترسک روي تک پايش چرخيد و شروع به برگشتن کرد، بعد از دو سه قدم پرشهايش بلند و بلندتر و سرعتش بيشتر شد، درست همانطور که سوفي گفته بود. سوفي به سختي نفس مي کشيد و تا و قتي که مترسک ناپديد شد آستين پرسيوال را رها نکرد.
پرسيوال گفت: «مگه چه اشکالي داره؟ چرا نمي خواستي اينجا بياد؟»

سوفي به خود لرزيد، از آنجا که مترسک هنوز در جاده و در همان نزديکي بود جرأت نداشت تکان بخورد
. او سطل را برداشت و به طرف خانه برگشت. همانطور که به خانه نزديک مي شد نور شديدي توجهش را جلب کرد. او به ساختمان نگاهي انداخت، نور از پرده هاي سفيد و بلندي ساطع مي شد که از لاي پنجره ها بيرون آمده بودند، مجسمه ها حالا سفيد و تميز شده بودند، اکثر پنجره ها پرده داشتند و خبري از شيشه هاي شکسته نبود. درهاي کوچک و چوبي پنجره ها حالا نو بودند و به تازگي سفيد رنگ شده بودند. نماي کرم رنگ خانه کاملا تميز و بي لک بود، در ورودي خانه از چوب سياه بود و با نقوش طلايي تزيين شده بود، به جاي کلون در سر شيري وجود داشت که حلقه اي طلايي در دهان گرفته بود.
سوفي گفت: «چه کارا!»
با تمام وجود در برابر اينکه از يکي از پنجره هاي باز سرک بکشد مقاومت کرد، اين کار دقيقا همان چيزي بود که هاول مي خواست! سوفي يک راست به طرف در رفت و در را با صداي بلند باز کرد. هاول و مايکل هر دو پشت ميز کار نشسته بودند و مشغول درست کردن يک طلسم بودند، قسمتي از طلسم متعلق به تغيير خانه بود و قسمتي د يگر ظاهرا طلسم استراق سمع بود. وقتي سوفي با سرو صدا به درون آمد هر دو با ترس سر بلند کردند. کلسيفر نيز فورا به زير هيزمهايش شيرجه زد.
هاول گفت: «مايکل! بيا پشت سر من!»
سوفي فرياد زد: «فضول! حالا ديگه براي من فال گوش واميسي!؟»
هاول گفت: «چي شده؟ مي خواي در پنجره ها رو هم سياه و طلايي کنم؟»
سوفي با صداي لرزاني گفت: «تو، تو فهميدي که من چه احساسي نسبت بهت ...، اما اين تنها چيزي نيست که شنيدي! تو... تو... چند وقته مي دوني که من طلسم شدم؟» هاول گفت: «طلسم؟ خوب ...»

مايکل از پشت شانه ي هاول نگاه ترساني به سوفي انداخت و گفت: «من بهش گفتم، لتي من ...» سوفي جيغ کشيد: «تو!»
هاول به تندي گفت: «اون يکي لتي هم دهن لقي کرد، تازه خودت مي دوني که خانم فرفکس هم زيادي حرف مي زنه! انگار همه مي خواستن من بفهم. حتي کلسيفر... البته وقتي ازش پرسيدم. ولي تو فکر مي کني من در کارم آنقدر ناشيم که متوجه ي طلسمي مثل اين نشم؟ چند دفعه وقتي حواست نبود خواستم باطلش کنم اما هيچ چيزي تأثير نکرد. تو رو پيش خانم پنتسمن بردم تا شايد او کاري از دستش بر بياد، اما او هم ظاهرا نتونست. بالاخره به اين نتيجه رسيدم که تو خودت دوست داري قيافه ي مبدل داشته باشي!»
سوفي فرياد زد: «قيافه ي مبدل!»
هاول خنديد وگفت: «لابد ديگه! چون اين کاريه که خودت داري مي کني. چه خانواده ي عجيبي هستين! اسم تو هم لتيه؟»
اين ديگر براي سوفي خيلي زياد بود. پرسيوال با ترس و لرز و در حاليکه هنوز سطل سم را در دست داشت از لاي در سرک کشيد. سوفي آب پاش را به زمين انداخت. سطل را از دست پرسيوال قاپيد و آن را به طرف هاول پرتاب کرد، هاول جاخالي داد. مايکل سطل را با دستانش از خود دور کرد. سم علفهاي هرز به همه جا پاشيد. سطل نيز به درون ظرفشويي افتاد و بقاياي سم تمام گلهاي درون ظرفشويي را از بين برد.
کلسيفر از زير هيزمهايش گفت: «واي خدا، اين خيلي قوي بود!»
هاول با احتياط جمجمه را از زير بقاياي قهوه اي رنگ و بخار آلود گلها بيرون کشيد و با سر يکي از آستين هايش آن را پاک کرد و گفت: «البته که قوي بود! سوفي هيچوقت هيچ کاري رو نصفه انجام نمي

ده.» جمجمه به رنگ سفيد و براقي در آمده بود و آستين هاول نيز کاملا از رنگ و رو افتاده بود. هاول جمجمله را روي ميز گذاشت و با تأسف به آستينش خيره شد.
سوفي داشت فکر مي کرد که در همان لحظه يک راست از در قلعه بيرون برد و ديگر باز نگردد. اما خوب مترسک آن بيرون بود. بنابراين به جاي اين کار به طرف صندلي رفت و با حالتي قهر آلود روي آن نشست. با خود فکر کرد: «با هيچ کدومشون حرف نمي زنم!»
هاول گفت: «سوفي! باور کن من تمام تلاشم رو کردم. متوجه نشدي که اين روزا ديگه زياد کمرت درد نمي کنه؟ يا شايد از کمر دردت هم خوشت ميومد؟» سوفي پاسخ نداد. هاول سرانجام تسليم شد و به طرف پرسيوال برگشت و گفت: «خوشحالم که مي بينم بالاخره يه ذره عقل تو کلت هست، داشتم دلواپس مي شدم!»
پرسيوال گفت: «من واقعا چيز زيادي يادم نمياد» او گيتار را برداشت و کوکش کرد، در عرض چند ثانيه به جاي جينگ جينگ صداهاي قشنگي از گيتار در مي آمد.
هاول با لخني آزرده گفت: «من واقعا براي خودم متأسفم! ظاهرا من يه ويلزي بي استعدادم. ببينم تو فقط به سوفي اينطور گفتي يا اينکه واقعا مي دونستي جادوگر دنبال چي مي گرده؟» پرسيوال گفت: «اون مي خواست راجع به ويلز بدونه.» هاول گفت: «فکر مي کردم.»
او به درون حمام رفت و تا دو ساعت خبري ازش نشد. در طول اين مدت پرسيوال چند آهنگ را خيلي آرام با گيتار اجرا کرد، انگار مي خواست گيتار زدن را به خودش ياد بدهد. مايکل نيز با يک کهنه مشغول پاک کردن سم علفهاي هرز از روي در و ديوار بود. سوفي روي صندلي نشسته بود و يک کلمه حرف نمي

زد. کلسيفر هر چند وقت يک بار با احتياط از زير هيزمهايش بيرون مي آمد و يواشکي نگاهي به سوفي مي انداخت، بعد دوباره به زير هيزمهايش مي رفت.
هاول که لباسش کاملا سياه و موهايش کاملا سفيد شده بود از حمام بيرون آمد، اطرافش را از عطر بنفشه گرفته بود. او به مايکل گفت: «ممکنه خيل دير برگردم. فردا درست روز وسط تابستونه و جادوگر ممکنه بخواد کاري بکنه. بنابراين آماده باشين، يادت نره که گفتم خواهش مي کنم!» مايکل در حاليکه بقاياي کهنه را داخل ظرفشويي مي انداخت گفت: «باشه.»
هاول به طرف پرسيوال برگشت و گفت: «فکر کنم بدونم چه بلايي سرت اومده. درست کردن تو حسابي کاره مي بره، اما فردا وقتي برگشتم يه امتحاني مي کنم.» هاول به طرف در رفت، وقتي مي خواست در را باز کند لحظه اي تأمل کرد و با لحني غمگين و اندوهناک به سوفي گفت: «سوفي، تو هنوزم با من حرف نمي زني؟»
سوفي مي دانست که اگر به نفع هاول باشد مي تواند حتي در بهشت هم غمگين به نظر بيايد، به علاوه او فقط از سوفي استفاده کرده بود تا از پرسيوال اطلاعات به دست بياورد. سوفي از لاي دندانهاي کليد شده گفت: «نع!»
هاول آهي کشيد و از در بيرون رفت. سوفي به دستگيره نگاهي انداخت و وقتي ديد که رنگ سياه بالاست با خود فکر کرد: «ديگه تموم شد! اصلا به من ربطي نداره که فردا روز نيمه ي تابستونه يا نه! من ديگه اينجا نمي مونم.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *