
رمان فانتزی: قلعه متحرک هاول
فصل چهاردهم: جادوگر دربار سرما مي خورد!
سوفي با کالسکه ي چهاراسبه ي پادشاه به قلعه بازگشت. يک پادو، يک پيشخدمت و يک کالسکه ران او را همراهي مي کردند و به عنوان محافظ نيز يک ستوان از پياده نظام ارتش و شش سرباز سواره نظام به دنبالش مي آمدند. دليل اينهمه تشريفات شاهزاده خانم ولريا بود. او روي پاي سوفي نشسته بود. پيراهن سوفي هنوز از خوش آمدگويي شاهانه ي ولرياي کوچولو خيس بود. سوفي لبخند مي زد و با خود فکر مي کرد: «مارتا حق داره بچه بخواد، البته ده تا ولريا يه کم زياده!» سوفي به ياد جادوگر ويست افتاد که ولريا را تهديد کرده بود و گفت: «جادوگر هيچ کاري نمي کنه، من بهش اجازه نمي دم!»
پادشاه در اين مورد چيزي به من نگفته بود اما خوب هر چه باشد اين همه محافظ و دب دبه کب کبه براي سوفي نبود.
کالسکه با سر و صداي زيادي در کنار اصطبل قلابي توقف کرد. مايکل از در بيرون دويد و سر راه پيشخدمتي را که داشت سوفي را در پياده شدن کمک مي کرد گرفت: «تا حالا کجا بودي؟ من خيلي نگران شدم! و هاول هم خيلي عصبانيه ...»
سوفي با دلواپسي گفت: «مطمئنم که عصبانيه!» مايکل گفت: «آخه خانم پنتسمن مرده.»
هاول نيز جلو آمد. او رنگ پريده و غمگين مي نمود. طوماري با ربانهاي قرمز و آبي در دست داشت.
سوفي با احساس گناه به آن خيره شد. هاول سکه طلايي به کالسکه ران داد و تا وقتي کالسکه و سربازان پادشاه از نظر ناپديد نشدند کلمه اي بر زبان نياورد. بعد روي پاشنه به طرف سوفي چرخيد و گفت: «چهار اسب و ده مرد! اونهم فقط براي خلاص شدن از دست يه پيرزن خرفت. تو چه بلايي سر پادشاه آوردي؟»
سوفي مايکل و هاول را به درون قلعه دنبال کرد. انتظار داشت دوباره همه جا را پر از ژله ي سبز ببيند. اما خبري از ژله سبز نبود. کلسيفر درون بخاري زبانه مي کشيد و با لبخندي بنفش به او نگاه ميکرد. سوفي
روي صندلي نشست و گفت: «فکر کنم پادشاه از دست من خسته شد. دوباره رفتم، همه چيز برعکس از آب دراومد. بعد هم که جادوگر رو ديدم، از کشتن خانم پنتسمن برمي گشت. عجب روزي!»
سوفي وقايع آن روز را براي مايکل و کلسيفر تعريف مي کرد و هاول هم که همچنان طومار پادشاه را در دست داشت به سنگ بالاي بخاري تکيه داده بود و طوري به طومار نگاه مي کرد انگار بدش نمي آمد آن را به کلسيفر بدهد. سرانجام گفت: «جادوگر تازه ي دربار رو ببينين. سابقه ي من واقعا خرابه.» و بعد در کمال تعجب سوفي و مايکل شروع به خنديدن کرد و ادامه داد: «من هيچوقت نبايد مي ذاشتم تو به پادشاه نزديک بشي!»
سوفي اعتراض کنان گفت: «من واقعا تو رو پيش پادشاه سياه و تباه کردم!»
هاول گفت: «مي دونم. اين اشتباه من بود. حالا چطور به مراسم تدفين خانم پنتسمن بيچاره برم؟ اون هم بدون اينکه جادوگر متوجه بشه! هيچ پيشنهادي داري کلسيفر؟»
کاملا آشکار بود که هاول بيش از هر چيز درباره ي خانم پنتسمن ناراحت است.
تنها کسي که نگران جادوگر بود مايکل بود و فرداي آن روز اعتراف کرد که تمام شب را کابوس مي ديده است. او خواب ديده بود که جادوگر در يک زمان از تمام درهاي قلعه وارد شده بود. با نگراني پرسيد: «هاول کجاست؟»
هاول صبح خيلي زود قلعه را ترک کرده بود و مثل هميشه حمام را پر از بخاري عطرآلود بر جاي گذاشته بود. گيتارش را برنداشته بود و رنگ سبز دستگيره در پايين قرار داشت. حتي کلسيفر هم چيزي نمي دانست، هاول گفته بود: «در رو به روي هيچکس باز نکن. جادوگر تمام راه ها به غير از پرثاون مي شناسه.»
اين حرف مايکل را بيش از پيش ترساند. او کمي تخته از درون حياط آورد و به صورت صليب بالاي در نصب کرد. بعد سرانجام شروع به کار روي طلسمي کرد که از خانم آنگرين پس گرفته بودند.
نيم ساعت بعد دستگيره ناگهان به رنگ سياه چرخيد و در به شدت شروع به تکان خوردن کرد. مايکل به سوفي آويزان شد و با صداي لرزان گفت: «اصلا نترس سوفي جون. من از تو مراقبت مي کنم.»
در، مدتي به شدت تکان خورد و بعد متوقف شد. مايکل تازه سوفي را رها کرده بود که ناگهان انفجار مهيبي رخ داد. تخته هاي بالاي در به زمين افتادند. کلسيفر به زير هيزمهايش شيرجه رفت، مايکل نيز به درون کمد دويد و سوفي را تنها گذاشت. در باز شد و هاول با عصبانيت به درون آمد.
او فريادزنان گفت: «ببين سوفي اين ديگه خيلي زياديه! من اينجا زندگي مي کنم، تو حق نداري من رو بيرون بيندازي.» هاول از سر تا پا خيس خيس بود، از نوک موها و آستين هاي درازش آب مي چکيد و کت خاکستري - ارغواني سياه و قهوه اي شده بود.
سوفي به در که هنوز به رنگ سياه بود نگاهي انداخت و با خود فکر کرد: «خانم آنگرين! و هاول با اون کت طلسم شده به ديدن اون رفته!» او رو به هاول کرد و گفت: «تو تا حالا کجا بودي؟»
هاول عطسه کرد و با صدايي گرفته گفت: «زير بارون. اصلا به تو چه؟ اون تخته پاره ها به چه درد مي خوردن؟»
مايکل از درون کمد بيرون آمد و گفت: «اونا کار منن. جادوگر ...»
هاول با عصبانيت سرش فرياد زد: «انگار فکر مي کني من کارم رو خوب بلد نيستم. آره؟ من اونقدر طلسم هاي عجيب و غريب آن بيرون کار گذاشتم که خيلي ها اصلا نمي تونن مارو پيدا کنن. حتي براي جادوگرم سه روز طول مي کشه تا از تمام موانع عبور کنه! کلسيفر من يه نوشيدني داغ مي خوام، حالا!» کلسيفر که داشت آرام آرام از زير هيزمهايش بيرون مي آمد با نزديک شدن هاول به بخاري دوباره به زير بخاري لغزيد و با عصبانيت ترق و تروق کرد: «اونطوري به من نزديک نشو! حسابي خيس شدي!» هاول با تمنا گفت: «سوفي!»
سوفي با بي رحمي دست به سينه زد و گفت: «پس لتي بيچاره چي؟»
هاول غرغر کرد: «من مثل يه موش آب کشيده شدم. يه نوشيدني داغ مي خوام.» سوفي گفت: «و من هم گفتم پس لتي چي؟»
هاول گفت: «خيلي خوب بابا!» او خودش را تکاند. قطرت آب دايره وار در اطرافش بر زمين ريختند.
هاول که موها و کتش در يک چشم بر هم زدن خشک شده بود از درون دايره ي، خيس روي زمين بيرون ايستاد و به سراغ قابلمه رفت.
«مايکل، دنيا پر از زنان سنگدل ست. من مي تونم بدون فکر کردن سه تاشونو اسم ببرم.» سوفي پرسيد: «حتما يکيشون خانم آنگرينه مگه نه؟»
هاول به سؤال او پاسخ نداد و براي بقيه ي صبح هم کاملا سوفي را نديده گرفت. در تمام اين مدت با مايکل و کلسيفر درباره ي حرکت دادن قلعه صحبت مي کرد. سوفي همانطور که مثلثهاي آبي - نقره اي را مي دوخت به اين فکر مي کرد که هاول همانطور که تهديد کرده بود داشت فرار مي کرد. او مي دانست که بايد آن کت ارغواني - خاکستري را هر چه زودتر از تن هاول بيرون بياورد.
هاول گفت: «فکر نمي کنم لازم باشه در پرثاون رو حرکت بديم.» او با يک حرکت دست دستمالي در هوا ظاهر ساخت و چنان محکم در آن فين کرد که کلسيفر با ترس ترق ترق کرد و بعد ادامه داد: «مي خوام قلعه ي متحرک رو حسابي از جايي که هست دور کنم. در کينگزبري هم بايد بسته بشه.»
کسي در همان لحظه در زد. مايکل و هاول با نگراني نگاهي با هم رد و بدل کردند. هيچکدام به طرف در نرفتند. سوفي با بيزاري فکر کرد: «ترسو! چرا به خاطر هاول ديروز اينهمه زحمت کشيدم!» و بعد رو به کت آبي - نقره اي گفت: «من ديوانه بودم!»
وقتي ظاهرا کسي که پشت در بود منصرف شد و رفت مايکل پرسيد: «در سياه چي؟»
هاول دستمال ديگري در هوا ظاهر کرد و گفت: «اون يکي همونجايي که هست باقي مي مونه.» سوفي فکر کرد: «البته که مي مونه! چون خانم آنگرين بيرون اون درست. بيچاره لتي!»
نزديک ظهر هاول ديگر به يک دستمال کفايت نمي کرد و دو تا دو تا و سه تا سه تا دستمال ظاهر مي کرد و به عطسه کردن ادامه مي داد. صدايش هم رفته رفته گرفته تر و کلفت تر مي شد. بعد شش تا شش تا دستمال ظاهر مي کرد. خاکستر دستمال هاي سوخته در درون بخاري و اطراف کلسيفر انباشته شده بود.
هاول دسته ي ديگري دستمال ظاهر کرد و سرفه کنان گفت: «آه! چرا من هر وقت به ويلز مي رم بايد سرما بخورم!»
سوفي تنها پوزخندي زد.
هاول گفت: «چيزي گفتي؟»
سوفي گفت «: نه، اما داشتم فکر مي کردم که آدمايي که از همه چيز فرار مي کنن حقشونه که سرما بخورن. اونهايي که به فرمان پادشاه مامور انجام کاري هستن و به جايش دنبال الواتي مي رن حق دارن خودشون رو سرزنش کنن.»
هاول گفت: «تو از خيلي کارهاي من خبر نداري. خانم معلم اخلاق! مي خواي اين بار که بيرون رفتم ليست کارهايم رو تقديمتون کنم!؟ من دنبال شاهزاده ژاستين گشتم! ولگردي و خوشگذراني تنها کارهايي نيستن که من انجام مي دم.» سوفي پرسيد: «کي؟»
هاول گفت: «آه، فضول خانم. دماغ درازت تکون مي خوره و گوشهات هم دارن مي لرزن! معلومه که کي! وقتي تازه گم شده بود. من خيلي کنجکاو بودم بدونم شاهزاده اينجا چي کار مي کنه، همون وقتي بود که جادوگر سليمان به ويست رفته بود. فکر مي کنم يکي به او يه طلسم راهيابي قلابي فروخته بود.
چون وقتي اينجا اومد به سراغ خانم فرفکس رفت و يکي ديگه ازش خريد، و اون طلسم او رو به اينجا آورد و مايکل يه طلسم ديگه به او فروخت، به علاوه ي يه طلسم براي مخفي شدن ... »
مايکل با وحشت دست بر دهان گذاشت و گفت: «ببينم اون مرد با اون لباس سبز شاهزاده ژاستين بود؟
«
هاول پاسخ داد: «آره. اما قبلا چيزي نگفتم چون اون وقت پادشاه حسابي از دستت عصباني مي شد حتما ازت انتظار داشت يه طلسم قلابي ديگه به ژاستين بفروشي. من يه کم به خاطر اين مطلب عذاب وجدان داشتم. وجدان. فضول خانم! من، عذاب وجدان داشتم!» هاول دسته ي ديگري دستمال ظاهر ساخت و همانطور که بينيش را پاک مي کرد با چشمان سرخ و و اشک آلود به سوفي چشم غره رفت. بعد از جا بلند شد و به همه اعلام کرد: «من حالم خيلي بده! مي رم بخوابم. شايد همونجا توي تختم مردم!» او
تلو تلو خوران به طرف پله ها رفت و همانطور که بالا مي رفت گفت: «من رو کنار خانم پنتسمن به خاک بسپارين!»
سوفي بيش از پيش به کار پرداخت. اين شانس خوبي بود تا قبل از آنکه آسيب بيشتري به قلب خانم آنگرين برساند آن کت آبي - نقره اي را از تن هاول در آورد البته مگر اينکه هاول با لباس کامل بخوابد - اين مسئله هم اصلا از او بعيد نبود. سوفي که پنجاه و هفتمين مثلثش را مي دوخت با خود فکر کرد: «پس هاول به دنبال ژاستين گشته! حتما وقتي به دنبال او به دره ي فلدينگ رفته لتي رو ديده بيچاره لتي!» فقط چهل تا مثلث ديگر باقي مانده بود.
مدتي بعد صداي فرياد هاول از طبقه ي بالا شنيده شد: «يکي به دادم برسه! من دارم از بي توجهي از دست ميرم!»
سوفي زير لب غر غر کرد اما از جايش تکان نخورد. مايکل طلسمي را که مشغول کار روي آن بود رهاکرد و به طبقه ي بالا دويد. در مدتي که سوفي ده مثلث آبي ديگر را مي دوخت مايکل مرتب از پله ها بالا و پايين مي دويد و چيزهايي را که براي هاول مي برد: ليمو وعسل، کتاب، شربت سينه، بعد يک قاشق براي شربت سينه، قطره ي بيني، آب نبات نعنايي، محلول قرقره، کاغذ، قلم، سه تا کتاب ديگر و در آخر عصاره ي پوست درخت بيد. مردم هم مرتب به سراغ آنها مي آمدند. هر بار کسي در مي زد سوفي از جا مي پريد و کلسيفر با نگراني ترق و تروق مي کرد. وقتي کسي به مراجعين پاسخ نمي داد بعضي از آنها با مشت محکم به در مي کوبيدند، تصور مي کردند که به آنها بي اعتنايي مي کنند و حق هم داشتند.
سوفي ديگر داشت حسابي نگران کت آبي - نقره اي مي شد چون کت مرتب کوچک کوچک تر مي شد، چرا که دوختن آنهمه مثلث آبي- نقره اي تقريبا تمام پارچه ي کت را مصرف کرده بود. وقتي مايکل دوباره از پله ها پايين دويد زيرا هاول براي ناهار هوس ساندويچ گوشت کرده بود، سوفي گفت: «مايکل، راهي هست که لباسهاي کوچيک رو بزرگ کنه؟»
مايکل گفت: «معلومه! اين طلسم بعدي منه، البته اگه وقت کنم رويش کار کنم. او شش تيکه گوشت مي خواد، سوفي، مي توني کلسيفر رو راضي کني؟»
سوفي و کلسيفر نگاهي رد و بدل کردند و کلسيفر گفت: «من اصلا فکر نمي کنم که او داره مي ميره!»
سوفي که دوخت و دوز را رها کرده بود گفت: «اگه سرت رو خم کني اضافه هاش رو بهت مي دما!» رشوه دادن به کلسيفر هميشه آسانتر از تهديد کردنش بود.
سوفي و مايکل نيز براي ناهار ساندويچ گوشت خوردند. اما مايکل مجبور شد غذايش را نيمه کاره رها کند و به طبقه ي بالا بدود. او چند لحظه ي بعد بازگشت و گفت که بايد به مارکت چنيپيگ برود و چيزهايي را که هاول براي تکان دادن قلعه لازم داشت خريداري نمايد.
سوفي پرسيد: «پس جادوگر چي؟ اون بيرون امن ست؟»
مايکل انگشتان روغني اش را ليسيد و به درون کمد رفت. او با شنلي مخملي و گرد و خاک گرفته بازگشت و آن را بر دوش افکند. کسي که پس از اين کار روبروي سوفي ايستاده بود مردي درشت اندام با ريشي سرخ رنگ بود. مرد انگشتانش را دوباره ليسيد و با صداي مايکل گفت: «هاول فکر مي کنه اينطوري بلايي سرم نمياد. مي دوني، اين شنل يه جور طلسم گمراه کننده هم هست. فقط لباس مبدل نيست. نمي دونم لتي من رو در اين لباس مي شناسه يا نه!» مرد در را به رنگ سبز باز کرد و به روي تپه ها پريد. سرانجام آرامش بر همه جا حکمفرما شد. کلسيفر آرام گرفت و شروع به چرت زدن کرد. هاول نيز ظاهرا به اين نتيجه رسيده بود که امکان ندارد سوفي به خاطر او از پله ها بالا و پايين بدود چراکه طبقه ي بالاي قلعه را نيز سکوت فرا گرفته بود. سوفي از جا برخاسته بود و با احتياط به طرف کمد لنگيد. اين شانس خوبي براي ديدن لتي بود. لتي حتما خيلي غمگين شده بود. سوفي تقريبا مطمئن بود که آن روز در باغ هاول ديگر به ديدن لتي نرفته است. شايد بهتر بود سوفي به لتي بگويد که تمام احساساتش به خاطر کت جادو شده ي هاول است. به هر حال وظيفه داشت اين کار را بکند.
چکمه هاي هفت فرسخي درون کمد نبودند. سوفي نمي توانست اين را باور کند. او همه چيز را بيرون ريخت. تنها چيزهايي که يافت سطلهايي معمولي، جارو و يک شنل مخملي ديگر بود. سوفي با عصبانيت گفت: «لعنت به اين مرد!» ظاهرا هاول مي خواست مطمئن شود که سوفي ديگر او را تعقيب نمي کند.
او داشت همه چيز را درون کمد مي گذاشت که کسي در زد. سوفي مثل هميشه از جا پريد و آرزو کرد که آن شخص منصرف شده و برود. اما اين يکي به نظر سمج تر از آنهاي ديگر مي آمد. به هر حال هر که بود به در زدن ادامه داد. پنج دقيقه گذشته بود و در زدن همچنان ادامه داشت.
سوفي به شعله هاي سبزي که از کلسيفر در زير هيزمها ديده مي شد نگاهي کرد و گفت: «جادوگرست؟
«
کلسيفر گفت: «نه، اين در قلعه ست. يه نفر دارد همراه قلعه مي دود. ما حسابي تند مي ريم.» سوفي که قلبش دوباره داشت بازي درمي آورد پرسيد: «مترسکه؟»
کلسيفر گفت: «نه، از گوشته و خونه» صورت آبيش سردرگم به نظر مي رسيد.
«نمي دونم چيه! به جز اينکه خيلي دلش مي خواد بياد تو. فکر نمي کنم قصد بدي داشته باشه.» از آنجا که صداي تاپ تاپ همچنان ادامه داشت سوفي تصميم گرفت در را باز کند و به ماجرا خاتمه بدهد. به علاوه او حسابي کنجکاو شده بود. او که هنوز شنل مخملي دوم را در دست داشت آن را بر روي دوش انداخت و به طرف در رفت. کلسيفر چند لحظه خيره خيره به او نگاه کرد و بعد براي اولين بار از زماني که کلسيفر سوفي را شناخته بود کلسيفر سرش را داوطلبانه خم کرد. صداي ترق ترق خنده اش از زير شعله هاي فرفري سبز به گوش مي رسد. سوفي که مي خواست بداند شنل او را به چه شکلي در آورده است در باز کرد.
سگ تازي لاغر و بزرگي به درون اتاق پريد. سوفي شنل را به زمين انداخت و با عجله عقب نشست. او هميشه از سگها مي ترسيد و سگهاي تازي نيز از اين قاعده مستثنا نبودند. سگ خود را بين در و سوفي قرار داد و به او خيره شد. سوفي با افسوس به تپه ها نگاه کرد و با خود فکر کرد آيا صدا زدن هاول کمکي به وضعيت او مي کند يا نه؟
سگ پشت خميده اش را خم تر کرد و روي پاهايش بلند شد. اين کار باعث شد او تقريبا هم قد سوفي بشود. بعد درست هنگامي که سوفي دهان باز کرده بود تا هاول را صدا بزند اين موجود عجيب با تلاش بسيار زياد دوباره برپا خاست و اين بار تبديل به مردي در لباس قهوه اي و چروک شد. او موهايي زنجبيلي و صورتي رنگپريده و غمگين داشت.
مرد سگ نما نفس نفس زنان گفت: «از آپرفلدينگ اومد ... لتي رو دوست داشت - لتي من رو فرستاد - لتي گريه مي کنه، خيلي غمگين – من رو پيش تو فرستاد – گفت اينجا بمونم.» دوباره شروع به خم شدن و تغيير قيافه دادن کرد. اما زوزه اي از سر خشم و نااميدي کشيد و در حاليکه دوباره به سگ تبديل
مي شد گفت: «به جادوگر نگو!» اين بار او تبديل به سگ متفاوتي شده بود. ظاهرا يک سگ شکاري و قهوه اي رنگ. سگ دمش را براي سوفي تکان داد و با چشمان اشک آلودش ملتمسانه به او خيره شد.
سوفي که در را مي بست گفت: «خداي بزرگ! تو واقعا تو دردسر افتادي. تو همون سگ گله هستي مگه نه؟ حالا مي فهمم منظور خانم فرفکس چي بود! جادوگر واقعا بدجنسه! اما چرا لتي تو رو اينجا فرستاده؟ اونم وقتي که نمي خواي من به جادوگر هاول چيزي بگم.»
سگ با شنيدن اين نام غريد، اما بعد دوباره دمش را تکان داد و به سوفي خيره شد.
سوفي گفت: «خيلي خوب. بهش نمي گم.» ظاهرا سگ راضي شده بود. او به طرف بخاري رفت، نگاهي دلواپس به کلسيفر انداخت و بعد خود را گلوله کرد و همانجا جلوي بخاري دراز کشيد. سوفي گفت: «کلسيفر نظرت چيه؟»
کلسيفر گفت: «اين سگ يه آدمه، طلسم شده.»
سوفي گفت: «مي دونم. ببين مي توني طلسمش رو باطل کني.» او فکر مي کرد که لتي حتما تا به حال شنيده است که جادوگري براي هاول کار مي کند. و اين خيلي مهم بود که سگ را به حال اولش برگردانند و قبل از آنکه هاول بيدار شود و او را آنجا ببيند مرد را به آپرفلدينگ بفرستند.
کلسيفر گفت: «نه، نمي تونم. بايد براي اين کار با هاول در تماس باشم. بدون اون نمي شه.»
سوفي گفت: «پس خودم سعي مي کنم. بيچاره لتي! قلبش به خاطر هاول مي شکنه و تنها خواستگارش هم يه مرد سگ نما ست.» سوفي دستش را روي سر نرم و گرد سگ گذاشت و گفت: «تبديل به يه مرد شو!» او اين جمله رو بارها و بارها تکرار کرد اما اين حرف اصلا تأثيري نداشت، سگ پس از مدتي به خواب رفت و کنار پاي سوفي شروع به خرخر کرد.
در همين وقت صداي ناله و فرياد هاول نيز از طبقه ي بالا شنيده شد. سوفي به تکرار کردن جمله اش ادامه داد و سعي کرد به ناله ها توجه نکند. صداي سرفه ي بلندي به گوش رسيد که در آخر تبديل به ناله دردناکي شد. سوفي سعي کرد آن را هم ناديده بگيرد. اما بعد عطسه هاي پشت سر هم سرفه ها را دنبال کردند که هر کدام تمام درها و پنجره ها را مي لرزاند. ناديده گرفتن همه ي اينها خيلي سخت بود اما سوفي از پس اين کار برآمد. صداي فين کردن هاول مثل سوت قطاري به گوش رسيد. سرفه ها و
ناله ها دوباره شروع شدند. ظاهرا هاول در آن واحد هم عطسه مي کرد هم سرفه هم ناله. درها مي لرزيدند، ستونها غژو غوژ مي کردند، حتي يکي از هيزمهاي کلسيفر از داخل بخاري بيرون افتاد.
سوفي هيزم را به داخل بخاري انداخت و گفت: «خيلي خوب، خيلي خوب، پيام دريافت شد! لابد همه جا رو از ژله ي سبز رنگ پر مي کني! کلسيفر نذار اين سگ از جايش تکون بخوره.» او در حاليکه بلند بلند غرغر مي کرد از پله ها بالا رفت: «واقعا که اين جادوگر ها ...! انگار هيچ کس تا حالا سرما نخورده! خيلي خوب. چي شده؟» او وارد اتاق خواب هاول شد و روي فرش کثيف اتاق ايستاد.
هاول با لحني رقت انگيز گفت: «من دارم از کسالت مي ميرم ... شايدم فقط دارم مي ميرم!» او روي تخت نشسته بود و به بالشهاي کثيف و خاکستري رنگش تکيه داده بود. روتختي تکه دوزي کهنه اي رويش انداخته بود که به جاي آنکه رنگ و رو رفته باشد کاملا چرک و کثيف و خاکستري به نظر مي آمد. عنکبوتهاي محبوبش نيز بالاي سرش زير سقف تخت به سرعت مشغول تور بافي بودند.
سوفي دستش را روي پيشاني هاول گذاشت و گفت: «اي، يه کم تب داري.»
هاول گفت: «من هذيان مي گم. لکه هاي سياه کوچولو جلوي چشمام اين طرف و اون طرف مي رن.» سوفي گفت: «اونا عنکبوتن. چرا با يه طلسم خودت رو درمان نمي کني؟»
هاول غمگينانه گفت: «براي اينکه هيچ طلسمي براي درمان سرماخوردگي وجود نداره! همه چيز دور سرم مي چرخه ... شايدم سرم دور چيزها مي چرخه. همش به طلسم لعنتي جادوگر فکر مي کنم. فکر نمي کنم بتونه من رو گير بندازه. خيلي بده که آدم گير بيفته. منتظرم بقيه ش اتفاق بيفته.»
سوفي به ياد بيت عجيبي افتاد که خوانده بود: «بقيه ش؟ به من بگو که سالهاي گذشته کجا هستن؟» هاول پاسخ داد: «آه، مي دونم. مال خودم رو يا هر کس ديگه رو. همه شون همونجان، هميشه اونجا بودن! من مي تونم حتي به مراسم غسل تعميد خودم برم. شايدم اين کارو کردم. اما من فقط منتظر سه چيز هستم: پري دريايي، ريشه ي مهر گياه و بادي که يه آدم صادق رو به ما برسونه. شايدم همين حالا موهايم سفيد شدن، اما من اين طلسم رنگ رو برنمي دارم تا ببينم واقعا اينطوره يا نه! فقط سه هفته ي ديگه مونده تا همه چيز اتفاق بيفته و به محض اينکه اين اتفاقات بيفته جادوگر من رو پيدا مي کنه. اما خوب گردهمايي باشگاه راگبي درست شب نيمه ي تابستونه. بنابراين من حداقل اون رو مي بينم بقيه هم که مدتهاست اتفاق افتاده!»
سوفي گفت: «منظورت ستاره ي دنباله دارست؟ و اينکه نمي توني يه زن خوب و زيبا گير بياري؟ با وضعي که تو زندگي مي کني اصلا تعجب نمي کنم! خانم پنتسمن گفته بود تو داري هرز مي ري، راست مي گفت مگه نه؟»
هاول با رنج و اندوه فراوان گفت: «حتي اگه بميرم به مراسم تدفينش مي رم. خانم پنتسمن هميشه من رو خيلي دوست داشت. من با جذابيتم اون رو کور کرده بودم.» آب از چشمان هاول جاري شد. سوفي اصلا نمي دانست هاول واقعا اشک مي ريزد يا اينکه فقط به خاطر سرماخوردگي است. اما پس از اينکه کمي فکر کرد به اين نتيجه رسيد که هاول باز هم دارد از زير پاسخ دادن شانه خالي مي کند و گفت: «منظورم دخترهاييه که به محض اينکه به تو علاقه مند مي شن رهاشون مي کني! چرا اين کار رو مي کني؟»
هاول انگشت لرزانش را به طرف سقف تختش گرفت و گفت: «من عنکبوتها رو خيلي دوست دارم. اگه يه بار موفق نمي شن باز هم سعي مي کنن و سعي مي کنن، تو هم يه عنکبوتي. من هم سعيم رو مي کنم. اما متأسفانه چند سالي مي شه که معامله يي کردم و به خاطر همين ديگه هيچوقت نمي تونم کسي رو دوست داشته باشم.»
آبي که از چشمان هاول سرازير بود حالا واقعا اشک بودند. سوفي دلش به حال او سوخت: «خيلي خوب، تو نبايد گريه کني ...»
صداي تاپ تاپي شنيده شد و مرد سگ نما از لاي در به درون اتاق خزيد. سوفي به تصور اينکه او مي خواهد به هاول حمله کند موهاي قرمز او را چنگ زد اما تنها کاري که سگ کرد اين بود که روي پاهاي سوفي چمباتمه زد.
هاول گفت: «اين ديگه چيه؟»
سوفي که همچنان سگ را نگاه داشته بود گفت: «اين سگ تازه ي منه!» حالا که سوفي کنار ديوار ايستاده بود مي توانست بيرون پنجره را ببيند. قاعدتا پنجره مي بايست به حياط باز مي شد اما در عوض منظره اي که سوفي ديد باغي مربعي شکل و هرس شده بود که يک تاب هم در وسطش قرار داشت.
خورشيد در حال غروب کردن بود و به قطرات باران روي پنجره مي تابيد. همانطور که سوفي بيرون را نگاه مي کرد خواهرزاده ي هاول، مري وارد باغ شد و به طرف تاب دويد. خواهر هاول، مگان، او را دنبال
مي کرد. ظاهرا او داشت فرياد مي زد و به مري مي گفت که نبايد روي تاب خيس بنشيند اما هيچ صدايي از بيرون شنيده نمي شد. سوفي گفت: «اينجا همون سرزمين ويلزه ست. مگه نه؟»
هاول خنديد و با دست روي روتختي کوبيد. گرد و خاک به هوا برخاست. هاول سرفه کنان گفت:
«لعنت به اين سگ! من به خودم قول داده بودم که در تمام مدتي که اينجا هستي تو رو از اون پنجره دور نگه دارم.»
سوفي گفت: «اوه، راستي!» و سگ را براي اينکه هاول را گاز بگيرد رها کرد، اما مدتي سگ همانجا روي پاهاي او باقي ماند و بعد هم گوشه ي دامن او را گرفت و سعي کرد سوفي را از در بيرون ببرد. سوفي گفت: «خوب، پس همه ي اين اداها بازي بود؟ بايد مي دونستم!»
هاول با قيافه اي ناراحت و عصباني به بالشها تکيه داد و گفت: «بعضي وقت ها خيلي شبيه مگان مي شي.»
سوفي که سگ را از در بيرون مي برد پاسخ داد: «بعضي وقتها مي فهمم چرا مگان اينطوري شده!» و بعد در را به روي عنکبوتها، گرد و خاک و باغ چهارگوش به هم کوبيد.