
رمان ترسناک: جوجه جوجه / آر. ال. استاین
بخش نهم: کادو
سر شام مادر پرسيد: «براي لوسي ان کادو خريدي!»
يک چنگال پر اسپاگتي را قورت دادم: «خوب ... راستش ... نه.»
متعجب به من نگاه کرد: «ولي من فکر ميکردم تو رفتي توي شهر که برايش يک CD بخري.» پدر پريد وسط حرفمان: «پنير ماکاروني را بده.»
از سر شب تا آن موقع اين تنها حرفي بود که زده بود. احتمالا سر کار روز بدي داشته است.
مادر گير داده بود: «نميفهمم. پس بعد از مدرسه چه کار ميکردي، کريستال؟» آهي کشيدم و گفتم: «هيچي، مادر. ميتوانيم موضوع را عوض کنيم؟» کول با انگشت نشان داد و گفت: «سس اسپاگتي را روي چانه ات ماليدي.»
شکلکي برايش درآوردم و زير لب گفتم: «خيلي لطف کردي. احتمالا بس که سر ميز رو به روي تو نشسته ام، عادت هاي تو را گرفته ام.»
زبانش را برايم درآورد. روي زبانش يک نصفه کوفته قلقلي بود. خيلي حساب شده و به موقع بود.
پدر پريد وسط: «يادم رفت از تمرين بسکتبال ديروزت بپرسم. چه طور ...» حرفش را قطع کردم: «چه موضوع بيخودي!»
مادر چنگالش را گذاشت توي بشقابش. طره مويي را از روي پيشانياش کنار زد: «فکر کنم امشب تمام موضوعات بيخود هستند، هان؟»
سرم را پايين انداختم و به بشقابم زل زدم و زير لب غر زدم: «شايد»
سرم را تکان دادم. «من توي تمرين افتضاح بودم. مربي کلي يک فرصت به من داد و من مثل يک دست و پا چلفتي کامل بازي کردم.»
کول درآمد که: «هيچ کس کامل نيست.» مادر سرش داد زد: «کول، ساکت باش.»
کول نق زد که: «هيچ کس نميخواهد راجع به شست دررفته ي من چيزي بشنود!» مادر در جوابش داد زد: «نه. ساکت باش.» دوباره رو کرد به من: «خوب بازي نکردي؟»
با تته پته گفتم: «مي ... ميخواستم دريبل کنم پايم گير کرد و يک پرتاب راحت را از دست دادم. توپ حتي به تخته ي دور حلقه هم نخورد.» پدر شروع کرد: «خوب ... دفعه ي بعد ...»
داد زدم: «ولي اين شانس بزرگ من بود که نشان بدهم ميتوانم شروع کننده باشم و من گند زدم بهش.
بدجوري خسته بود. ديشب نخوابيدم. و ... و ...»
مادر با لحني نوازشگرانه گفت: «هنوز هم بازيکن ششم هستي. فرصت گيرت ميآيد.» پدر باز هم براي خودش سالاد کشيد و پرسيد: «فردا هم تيمتان تمرين دارد!»
سرم را تکان داد. «نه. فردا بعد از ظهر گروه همسرايان تمرين دارند. کول هم توي اين گروه است.
ميدانيد. همسرايي براي مراسم فارغ التحصيلي مدرسه ي راهنمايي در ماه بعد اجرا ميشود.»
کول شروع کرد به لاف زدن: «من دو تا آواز تک خواني دارم. من تنها کلاس پنجمي توي گروه همسرايان هستم. و تنها کسي هستم که صدايش شش دانگ است.»
يادش آوردم که: «هيچ کس کامل نيست.» ميدانم. شوخي بي مزه اي بود. هيچ کس نخنديد.
مادر به دست کول نگاه کرد. پرسيد: «چه طور شستت را رگ به رگ کرده اي؟» کول جواب داد: «من نکردم. من فقط ميخواستم توي گفتگو شرکت کنم.» خانم ملون، معلم موسيقي، زني ريزجثه و شبيه پرنده بود.»
او هميشه پوليورها و دامن ها يا شلوارهاي خاکستريرنگ ميپوشيد. با آن موهاي خاکستري پرمانندش و نوک تيزي که به جاي دماغ دارد، مرا ياد گنجشک مياندازد.
يا شايد چرخ ريسک! جيک جيکو.
او ما را قناريهاي خودش صدا ميزند.
مدرسه ي راهنمايي گرين کانتي آن قدر بزرگ نيست که سالن موسيقي داشته باشد. براي همين جلسات گروه همسرايان در گوشه اي از صحنه تالار اجتماعات برگزار ميشود.
هشت تا بچه در گروه همسرايان بودند. چهار تا پسر و چهار تا دختر. بيشتر آن ها کلاس ششمي بودند و يکي دو تا بچه کوچک تر را هم محض تنوع به گروه راه داده بودند.
جمع کردن يک گروه همسرايان در مدرسه اي به اين کوچکي سخت است.
خانم ملون دير کرده بود. براي همين پسرها داشتند گيره هاي کاغذ را به اين طرف و آن طرف صحنه پرتاب ميکردند و دخترها راجع به اين حرف ميزدند که پسرها چه قدر کودن اند.
وقتي که بالاخره خانم ملون از راه رسيد، درحالي که بي تاب و بي قرار موهاي پرمانندش را پريشان ميکرد، ميخواست که درجا کارش شروع شود.
با بدخلقي اعلام کرد که: «اجراي ما از امشب، دو هفته ي ديگر است، و ما واقعا نميدانيم داريم چه کار ميکنيم، ميدانيم؟»
همه تا حد زيادي با او موافق بوديم که به وقت بيشتري براي تمرين نياز داريم. لوسي ان، که تنها خواننده ي سوپرانوي گروه بود، پيشنهاد کرد: «شايد بتوانيم بعضي از آوازها را لب خواني کنيم، ميدانيد از روي صفحه.»
همه خنديدند. من با دقت به لوسي ان نگاه کردم. چندان مطمئن نبودم که او داشت شوخي ميکرد يا نه.
خانم ملون با لحني تند و عبوس گفت: «امروز بعد از ظهر مسخره بازي را بگذاريد کنار. بياييد ببينيم اگر جدي باشيم چه قدر ميتوانيم کار را پيش ببريم.»
گام هاي مخصوص گرم کردن حنجره هايمان را خوانديم. عنکبوت سياه بزرگي از تيرهاي سقف لاي موهاي طلايي مجعد لوسي ان افتاد و تمرين مان را قطع کرد. لوسي جيغ کشيد و تلوتلو خوران عقب رفت. سرش را ديوانه وار تکان داد و فرهاي مويش را با دو دست کشيد.
عاقبت عنکبوت کف صحنه افتاد و کول با پا آن را له کرد.
پسري به نام لري به برادرم گفت: «نکند برايت بدشگون باشد!»
کول شانه اش را بالا انداخت و تخت کفشش را روي کف صحنه کشيد و تميز کرد.
خانم ملون، بي توجه به کل ماجراي عنکبوت، پيشنهاد کرد: «بياييد با اوهايوي زيبا شروع کنيم.» برگه هاي نت روي سه پايه اش را ورق زد: «اين همان قطعه اي است که آخرين بار بدجوري ما را به زحمت انداخت.»
لوسي ان گفت: «اين قسمت اوج آهنگ است که مشکل ايجاد مي کند.»
لري، لوسي ان را دست انداخت: «اين صداي تو است که مشکل ايجاد ميکند.» فکر کنم گلويش پيش لوسي گير کرده. چون هميشه بهش توهين ميکند.
خانم ملون گلويش را صاف کرد: «خواهش ميکنم، بچه ها. جدي باشيد. جدي باشيد.» رو کرد به کول:
«تک خوانيات را تمرين کرده اي؟» برادرم به دروغ گفت: «اوه، بله. البته.»
خانم ملون پيشنهاد کرد: «پس بياييد امتحانش کنيم. يادت باشد، کول قبل از اين که شروع کني، به اندازه ي يه سه ضرب صبر ميکني.» کول بهش گفت: «مشکلي نيست.»
در آخرين تمرين اصلا اين مورد را رعايت نکرده بود.
خانم ملون دست هايش را بالا برد. لبخند زد و دست هايش را به هم زد، که علامتي بود براي ما که شروع کنيم.
شروع کرديم به خواندن اوهايوي زيبا. از آن آوازهاي آبکي است، ولي من بالا خواندن را دوست دارم.
- «خيلي خوب است. خيلي خوب است.» همچنان که ميخوانديم، خانم ملون با لبخندي جدي روي
صورتش ما را تشويق ميکرد.
همه چيز خيلي خوب بود.
تا اين که کول تک خوانياش را شروع کرد.
ديدمش که نفسي عميق کشيد. قدمي جلوتر آمد. سه ضرب صبر کرد. دهانش را باز کرد.
و خواند: «بلاک باک باک بلاک بلاک.» نفس خانم ملون بند آمد: «هاه!»
همه دست از خواندن کشيديم. خيره خيره به برادرم نگاه کردم.
حالتي گيج و مبهوت روي صورتش بود. پشت سر هم گلويش را صاف ميکرد.
خانم ملون با جديت به او دستور داد: «شعر را بخوان، کول! شعر را که بلدي، درست است!» کول سرش را تکان داد و تأييد کرد.
خانم ملون به ما گفت: «بياييد اول با همسرايي شروع کنيم تا بعدش کول تک خوانياش را شروع کند.»
دوباره شروع کرديم. همچنان که ميخواندم چشمم به برادرم بود. ديدمش که سه ضرب را شمرد. بعد:
«بلاک بلاک بلاک کلاک باک!» چه چيزي را ميخواست ثابت کند؟
لري خنديد. ولي هيچ کس ديگر نخنديد.
کول همين طور گردنش را ميماليد و گلويش را صاف ميکرد.
صورتش سرخ سرخ شده بود.
زير لب ولي با ادا و اطوار که متوجه شود بهش گفتم: «حالت خوب است؟» جوابم را نداد.
خانم ملون با خواهش گفت: «کول، خواهش ميکنم! مسخره بازي را بس کن. ما واقعا وقت نداريم.» با اخم نگاهش کرد: «تو صداي قشنگي داري. من ميدانم که از پس خواندن اين برميايي. از نقشت راضي هستي!»
دست هايش را بالا برد. بهش گفت: «سه را که گفتم شروع کن. يک ... دو ... سه ...» با يک دست شروع کرد به رهبري کردن و براي تشويق کردن او گفت: «حالا ميخواهيم بهترين صدايت را بشنويم.»
برادرم با صداي بلند و مسخره اي شروع کرد به قدقد کردن:
«بلاک بلاک باک باک باک!»
از دخترهاي ديگر جدا شدم و با عجله رفتم پيشش. با عصبانيت داد زدم: «کول، قضيه از چه قرار است؟ چرا اين کار را ميکني؟»
جواب داد: «بلاک بلاک باک بلاک بلاک.»