
رمان ترسناک: جوجه جوجه / آر. ال. استاین
بخش بیست و ششم: عذرخواهی فایده ندارد
به سرعت مرا بالا برد و بعد کول را هم برداشت. ما را کف دستش نشاند و نزديک صورت رنگ پريده اش نشاند. لبخندي از سر رضايت روي لب هاي ماتيک سياه خورده اش گسترده شد.
با لحني نيشدار گفت: «جوجه هاي کوچولو ميبينم که کتاب ورد مرا پيدا کرده ايد. بگذاريد حدس بزنم.
شما بايد کريستال و کول باشيد.»
من و کول به اعتراض ورجه و وورجه کرديم و با صداي بلند جيک جيک کرديم.
ونسا خنديد و با هيجان گفت: «شما دو تا خيلي با نمکيد! چه حيف! چون مجبورم درسي به شما بدهم.» نچ نچ کرد.
«جيک جيک!» جيغ و ويغ کردم.
ميخواستم بپرسم چرا اين کار را با کول و من کرده است. ميخواستم قول بدهم که هر غلطي که کرده ايم ديگر هرگز تکرار نخواهيم کرد.
ميخواستم از او تقاضا کنم که حالا ديگر ما را به حالت عادي برگرداند.
ولي تنها کاري که از من برميآمد جيک جيک کردن بود!
ونسا که چشمانش برق مي زد، پرسيد: «من با شما دو تا چه کار بايد بکنم! بايد به خانه تان بفرستم! از اينجا تا خانه تان راه دوري است. قبل از اين که به آن جا برسيد احتمالا خورده ميشويد.» کول و من به التماس افتاديم: «جيـــــــــــــک!»
چه طور مي توانستيم با او ارتباط برقرار کنيم؟ چه طور ميتوانستيم با او حرف بزنيم؟ چه طور؟ ناگهان فکري به ذهنم خطور کرد.
ماشين تحرير قديمي روي ميز. ونسا ما را درست بالاي آن گرفته بود.
نگاهي به پايين انداختم. يک برگه کاغذ سفيد لوله شده داخل ماشين تحرير قرار داشت. با خودم فکر کردم، بله! بله! تنها شانس ما.
لحظه اي ديگر براي فکر کردن درباره ي آن تلف نکردم.
از کف دست ونسا پريدم و تلپي روي ميز افتادم.
«هي، جوجه!» فرياد يکه خورده ونسا را شنيدم. دستش را پايين آورد تا دوباره مرا بردارد.
ولي من پريدم روي کليدهاي ماشين تحرير. سرم را پايين آوردم و شروع کردم با نوک کوچک و سفتم به نوک زدن. به کليد و نوک زدم. بعد به سمت چپ پريدم و به کليد آ نوک زدم. وقتي دست ونسا به سرعت پايين آمد تا مرا بگيرد، به عقب خزيدم و در رديف پاييني کليدها به کليد ن نوک زدم.
دست ونسا با فاصله ي کمي از من متوقف شد. آيا ميديد که من دارم چه کار ميکنم؟ آيا فهميده بود که من دارم پيامي را براي او تايپ مي کنم؟
کليد س تقريبا در بالاي صفحه کليد قرار داشت. روي کليدها تلو تلو خوردم و نزديک بود حرفي اشتباه را تايپ کنم. ولي کليد س را پيدا کردم و زدم، بعد قدمي عقب رفتم و به کليد آ دوباره نوک زدم.
نگاهي به بالا کردم. بله! او داشت تماشا ميکرد. کول را کف دستش به حال خود گذاشته بود. روي ميز خم شده بود و چشمان سياهش را به برگه ي کاغذ دوخته بود.
وقتي تمامش کردم، به نفس نفس افتاده بودم. قلبم به شدت ميتپيد. کار خيلي سختي بود؛ ولي من کل پيام را تايپ کرده بودم.
- «ونسا ما واقعا متأسف ايم. ما نميخواستيم خريدهايت را بريزيم. آمده ايم تا عذرخواهي کنيم.» با بي حالي روي ميز افتادم. آن قدر خسته و کوفته بودم که به زحمت ميتوانستم تکاني بخورم.
برگشتم و نگاهم را به طرف ونسا بالا بردم.
آيا کمکمان خواهد کرد؟ آيا عذرخواهي ما را خواهد پذيرفت؟ آيا ما را به حالت عادي برميگرداند؟
ونسا صورتش را پايين و نزديک من آورد و با لحني سرد گفت: «براي عذرخواهي کمي دير آمده ايد. حالا ديگر کاري از دست من برنميآيد.»