
رمان ترسناک: جوجه جوجه / آر. ال. استاین
بخش بیست و هفتم: خوک خوک
کول «جيک جيک» رقت انگيزي سر داد.
آهي کشيدم و خودم را بالا کشيدم. با بي حوصلگي به طرف کليدهاي ماشين تحرير تلوتلو رفتم. کلمه ي لطفا را نوک زدم و تايپ کردم.
آن قدر خسته بودم که توان آن را نداشتم که الف آخر را فشار بدهم. اميدوارانه به ونسا نگاه کردم. او به کلمه اي که تايپ کرده بودم خيره شد. با ناخن سياهش آهسته به چانه اش تلنگر ميزد.
سرانجام گفت: «خوب ... از نحوه ي لطفا گفتنت خوشم ميآيد.» مرا برداشت و به آرامي کف دستش کنار کول گذاشت.
ونسا ما را نزديک صورتش نگه داشت و گفت: «رفتار مؤدبانه خيلي مهم است، مخصوصا براي بچه ها، اين چيزي است که براي من بيشتر از هر چيز ديگري در دنيا اهميت دارد؛ رفتارهاي خوب.»
چشمان سياهش رو به ما تنگ شدند. با پرخاش گفت: «شما آن روز جلوي بقالي به خاطر برخوردتان با من عذرخواهي نکرديد. پس من چاره اي نداشتم. بايد تنبيه تان ميکردم.» نچ نچ کنان با دقت ما را ورانداز کرد.
متوجه شدم. پس به همين خاطر آنتوني هم به جوجه تبديل نشده بود! آنتوني قبل از اين که فرار کند رو به ونسا داد زده بود که متأسف است.
اي کاش من و کول همان وقت معذرت خواهي کرده بوديم! تا امروز جوجه هاي کوچولوي جيک جيکو نباشيم.
ولي ما از کجا بايد ميدانستيم که ونسا اين قدر نسبت به ادب و نزاکت حساس است!
ونسا ما را کنار يک قفسه ي بلند کتاب برد و نزديک کتاب ها نگه داشت. پرسيد: «مجموعه کتاب هاي مرا ببينيد! همه ي اين کتاب ها درباره ي آداب معاشرت هستند. ده ها و ده ها کتاب راجع به آداب و رفتارها. من زندگيام را وقف آداب کرده ام.»
با قيافه اي جدي و عبوس نگاهمان کرد: «کاش بچه هاي اين دوره و زمانه اين قدر بي ادب نبودند. کاش ميتوانستم به شما دو تا کمک کنم. واقعا دلم ميخواهد. ولي شما خيلي دير براي معذرت خواهي آمديد.
خيلي خيلي دير.» هر دوي ما را روي ميز گذاشت. فکر کنم دستش خسته شده بود. با دست ديگرش آن دستش را با ملايمت مالش داد. از خودم پرسيدم: «حالا چي؟»
يعني ميخواهد ما را همين طور به خانه بفرستد؟ حق با ونسا بود. ما هرگز نميتوانستيم خودمان را به خانه برسانيم. قبل از اين که يک يا دو بلوک دور شويم، سگي، گربه اي يا راکوني ما را خوراک شامش خواهد کرد.
وحشت زده جيک جيک کردم. پرهاي ريزم سيخ سيخ شدند. چه کار ميتوانستيم بکنيم! همان آخرين فکر بيهوده به ذهنم رسيد.
يک بار ديگر، روي صفحه کليد ماشين تحرير رفتم و شروع کردم به تايپ کردن.
«ممنون ايم که براي ما توضيح دادي و ممنون ايم که سعي کردي به ما ياد بدهي مؤدب باشيم. ارادتمند شما، کول و کريستال.»
گفتم اين فکر بيهوده است. تقريبا همان قدر بيهوده که به ذهن يک جوجه ميتواند برسد. ولي به ونسا چشم دوختم و در حالي که بالا و پايين ميپريدم، اميدوارانه ونسا را تماشا ميکردم که آن را ميخواند.
ونسا هيجان زده فرياد زد: «باورم نمي شود!» برگه ي کاغذ را از ماشين تحرير جدا کرد و دوباره آن را خواند. فرياد زد: «يک يادداشت تشکر! تو برايم يک يادداشت تشکر نوشتي!»
با لبخندي به پهناي صورتش به کول و من نگاه کرد و فرياد زد: «در اين دوره و زمانه هيچ بچه اي يادداشت تشکر نمينويسد! اين مؤدبانه ترين چيزي است که تا به حال ديده ام!» کاغذ به دست دور اتاق رقصيد: «يک يادداشت تشکر! يک يادداشت تشکر واقعي!»
بعد رو به ما کرد. با يک انگشتش به کول و سپس به من اشاره کرد. کلمات نامفهومي را زير لب گفت و دوباره اشاره کرد.
من که احساس ميکردم بدنم دارد بزرگ ميشود، فرياد زدم: «و و و ا ا ا ا ه!» احساس ميکردم بادکنکي هستم که دارد پر باد ميشود. پرهاي زرد ريزم ريخت. موهايم روييد و بلند شد: بازوهايم ...
دست هايم! فرياد زدم: «يو و و وها ا ا ا ا ا!» کول هم به هلهله ي شادي من ملحق شد.
ما برگشته بوديم! ونسا ما را به حالت عادي - به خودمان - برگردانده بود!
يکديگر را نيشگون گرفتيم، فقط براي اين که مطمئن شويم. بعد سرهايمان را به عقب انداختيم و خنديديم. خيلي خوشحال بوديم! ونسا هم خنديد. همه با هم با خوشحالي ميخنديديم.
ونسا برگشت و به طرف آشپزخانه راه افتاد. پيشنهاد کرد: «بگذاريد برايتان نوشيدني بياورم. ميدانم اين
وردها چه قدر مي توانند آدم را تشنه کنند.» يادم آمد که ادب چه قدر براي ونسا مهم است و فرياد زدم:
«متشکرم!»
کول هم با صداي بلند گفت: «بله من هم متشکرم!»
به همديگر خنديديم. دوباره همديگر را نيشگون گرفتيم. پوست! پوست واقعي، بدون هيچ پري! لبهايم را تکان دادم. با زبانم آنها را ليسيدم. لبهاي نرم آدميزاد که تلقي تلقي نميکند.
ونسا با دو ليوان نوشابه برگشت. گفت: «ميدانم که بچه ها نوشابه دوست دارند.» ليواني را به دست من و ليواني را به دست کول داد. گفت: «تا ته بخوريد. خيلي وقت است که نوشابه نخورده ايد.»
بدجوري احساس تشنگي ميکردم. ليوان نوشابه را تا ته خوردم. روي زبانم سرد و سوزن سوزن شد.
عالي بود! خيلي بهتر از دانه هايي بود که از روي قالي برميچيدم.
«وا ا او!» خيلي خوشحال بودم از اين که دوباره خودم هستم.
سرم را بلند کردم و کول را ديدم که ليوان را از بالا توي دهانش سرازير کرده و نوشابه را در حلقش ميريخت. خيلي تشنه بود! وقتي تمامش کرد، ليوانش را پايين آورد و بلندترين آروغي را که تا به حال شنيده بودم سر داد. کول زد زير خنده.
من هم نتوانستم جلوي خودم را بگيرم.
از آن آروغ هاي خنده دار بود، من هم زدم زير خنده.
هنوز داشتم ميخنديدم که ونسا آمد جلوي من ايستاد.
از خودم پرسيدم، براي چه عصباني است! بعد انگشتش را اول به طرف کول و سپس به طرف من نشانه رفت و زمزمه کرد: «خوک خوک.»
** پایان**