تصویر-شاخص-رمان-ترسناک-جوجه-جوجه

رمان ترسناک: جوجه جوجه / آر. ال. استاین

بخش هفدهم: دردسر بزرگ

کول رفته بود توي قسمتي که با تور براي مرغ و جوجه ها جدا شده بود. روي آرنج ها و زانوهايش نشسته بود. دور و برش هم پر از مرغ و جوجه ها بود.
مادر يک دستش را روي گونه اش گذاشت و باز گفت: «او دارد چه کار ميکند؟»
من ميدانستم چه کار دارد ميکند. ولي ميدانستم که الان وقتش نيست که به مادر بگويم. نه حالا که بيست نفر مهمان منتظر شامشان هستند.
از پنجره به بيرون نگاه کردم. کول داشت دانه ها را از روي زمين برميچيد.
او را ميديدم که سرش را زير شن ها ميکرد. او را ميديدم که لب هايش باز بود و زبانش بيرون. او را ميديدم که غذاي مرغ را قورت ميداد. وقتي که داشت آن را قورت ميداد سرش بالا و پايين ميشد.
مادر درحالي که سرش را تکان ميداد پرسيد: «چرا برادرت جلوي جمع اين حرکات احمقانه را ميکند.
يعني فکر ميکند بامزه است؟»
جواب دادم: «من نميدانم، مادر.» سر کول پايين رفت و دانه ي ديگري را از ميان شن ها برداشت و قورتش داد.
مردم به او ميخنديدند. بعضي هم گيج و مبهوت به او زل زده بودند.
مادر درحالي که سراغ کاسه ي سالاد برميگشت دستور داد: «خوب، برو بيرون و جلويش را بگير. از بين جوجه ها بکشش بيرون و بياورش توي خانه. من ازش توضيح ميخواهم.» زير لب گفتم: «باشد، مادر.»
لحظاتي ديگر کول را تماشا کردم که به دانه هاي روي زمين نوک ميزد. بعد از در آشپزخانه راه بيرون را در پيش گرفتم. از حياط گذشتم و به طرف بخش مرغ و جوجه ها رفتم.
آرام صدايش کردم: «کول!» از روي تور سيمي رد شدم: «کلا ا ا ا ک کلا ا ا ا ا ا ک کول!»

واقعا قصد داشتم او را به داخل خانه پيش مادر ببرم.
واقعا قصد داشتم دستش را بگيرم و از آن جا دور کنم.
ولي آن دانه ها خيلي خوشمزه به نظر ميآمدند!
چند جوجه را زدم و از سر راهم دور کردم. بعد روي زانوهايم افتادم، سرم را پايين بردم و شروع کردم به برچيدن دانه ها.
روز بعد در مدرسه، يادم نميآيد که شنيده باشم کسي چيزي بگويد. نميتوانستم از فکر مهماني کباب در بيايم.
البته، تمام مهمانان ما فکر کردند که کول و من داريم شوخي ميکنيم. آنها شوخي ما را نگرفتند. ولي ميدانستند که بايد يک شوخي باشد.
مادر و پدر واقعا عصباني بودند. آن ها نياز به کمک ما داشتند. ولي ما سخت مشغول برچيدن دانه ها با بقيه ي مرغ و جوجه ها بوديم.
کمي بعد، مادر وقتي که کول و من از خوردن جوجه کباب هايش خودداري کرديم، واقعا ناراحت شد.
«اين غذا که هميشه مورد علاقه ي شما بود!» با ناراحتي فکر کردم، حالا ديگر نيست.
تصور خوردن جوجه باعث ميشد احساس کنم که انگار دل و روده ام زير و رو مي شود.
صبح روز بعد، براي کندن تمام پرهاي روي شانه ها و گردنم به کمک کول نياز پيدا کردم. پرهاي سفيد بزرگي از پشتم درآمده بود که دستم نميرسيد آن ها را بکنم.
بيست دقيقه طول کشيد تا پرهايي را که در طول شب از بدنمان روييده بود بکنيم. پرها را توي کشوي پوليورهاي من مخفي کرديم. نميخواستيم قبل از اين که فرصت توضيح پيدا کنيم، مادر يا پدر آن ها را ببينند.
روز در مدرسه خيلي به کندي ميگذشت. گردن و پشتم دائما ميخاريدند. دعا ميکردم کاش پرها تا وقتي که در مدرسه هستم دوباره رشد نکنند. و دعا ميکردم که هيچ يک از معلم هايم سر کلاس مرا صدا نزنند.
بيش از پيش قد قد ميکردم و حرف زدن برايم به جان کندني واقعي تبديل شده بود.
تيم بسکتبال ما بعد از مدرسه در زمين ورزش يک مسابقه با تيم دختران شهرستان مجاورمان داشت.
تمام هفته منتظر آن بودم. ولي حالا فقط ميخواستم هر چه زودتر و سريع تر به خانه بروم، قبل از اين که هيچ يک از بچه ها مرا در حال قدقد کردن يا برچيدن دانه ها از روي زمين بازي ببيند.
کتاب هايم را در کمدم انداختم. و داشتم يواشکي از در ورودي مدرسه بيرون ميرفتم که مربي کلي از گوشه ي راهرو به طرف من پيچيد و صدا زد: «کريستال، منتظر تو بودم!» جواب دادم: «کلاک!»
بهم گفت: «هيلاري بدجوري سرما خورده. ميخواستم اجازه بدهم تو امروز در خط حمله به عنوان شروع کننده بازي کني.»
شروع کردم که جواب بدهم: «کلاک ...»
ولي او به من فرصت نداد که جواب بدهم، دستش را روي شانه ام گذاشت و مرا به طرف خودش چرخاند و به اتاق رختکن برد. گفت: «ميدانيم که بازيت عالي خواهد بود. برو لباست را عوض کن.» بهش گفتم: «کلاک» قاعدتا در آن لحظه بايد مست غرور ميشدم!
قرار بود يک فوروارد شروع کننده باشم. اين چيزي بود که يک سال تمام آرزويم بود!
وقتي لباس فرم تيم را پوشيدم، دخترهاي ديگر همگي آمدند و به نشانه ي تبريک کف دست هايشان را به کف دست هايم کوبيدند و برايم آرزوي خوش شانسي کردند.
با خودم گفتم، شايد بتوانم اين کار را بکنم. شايد واقعا خوب بازي کنم. شايد بتوانم به آن ها نشان بدهم که چه بازيکن خوبي هستم. ولي همين که بازي شروع شد، فهميدم که به دردسر افتاده ام. دردسري بزرگ.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *