
رمان ترسناک: جوجه جوجه / آر. ال. استاین
بخش پانزدهم: کباب
«چي؟»
- «از ما کباب درست کنيد؟!»
کول و من هر دو نفس هايمان بند آمد. يعني مادر داشت شوخي مي کرد!
همين که يک دفعه وارد آشپزخانه شديم، متوجه شدم که مادر با ما حرف نميزده است. او داشت با تلفن حرف ميزد. پشتش به ما بود و روي پيشخوان کنار تلفن با ناخن هايش ضرب ميگرفت.
آشپزخانه را به سرعت از نظر گذراندم. ماهي تابه ها و کاسه هاي غذاخوري، کاهوها و گوجه فرنگيهاي خرد شده، کيسه اي از سيب زميني، شيشه هاي سس کباب، و کپه اي تکه هاي جوجه روي يک سيني در کنار سينک، منظره اي شلوغ پلوغ به آشپزخانه داده بودند. چه قدر اين جا به هم ريخته است! تند تند گفتم: «مادر ما ... کلا ا ا ا ا اک بلا ا ا ا ا اک بايد با شما حرف بزنيم!»
مادر درحالي که هنوز حرف ميزد برگشت و براي ما دست تکان داد. چند کلمه اي ديگر حرف زد و بعد گوشي را گذاشت. با اخم به ساعت ديواري نگاه کرد و گفت: «شما دو تا خيلي دير خوابيده ايد. نزديک ظهر است و مهمان هايمان تا يکي دو ساعت ديگر ميرسند.» شروع کردم: «مادر...»
پيشانيش را با پشت دستش پاک کرد و به طرف سينک رفت: «شما يادتان رفته که امروز بعدازظهر يک کباب حسابي بايد درست کنيم! حداقل بيست نفر مهمان داريم و ... و...». به کپه ي تکه هاي جوجه اشاره کرد.
منظره ي تکه هاي جوجه حالم را به هم زد.
کول زير لب گفت: «کلا ا ا ا اک ک بلا ا ا ا ا ا اک.»
به طرف سينک رفتم. دست مادر را گرفتم و گفتم: «ما بايد با شما حرف بزنيم. کول و من، ما مشکلي داريم، يک مشکل واقعي.»
مادر حرفم را قطع کرد: «راجع به تمرين همسرايي که امروز صبح از دست دادي!» برس کوچکي را برداشت و سس کباب را به تکه هاي جوجه زد. بعد هر تکه را در يک کاسهي چيني انداخت.
«نه، مادر. من ...»
مادر ادامه داد: «خانم ملون پشت تلفن بود. ميخواست بداند تو کجايي. زنگ زده بود که مطمئن شود شما دو تا حالتان خوب است.»
با حالتي گرفته و غمگين گفتم: «ما حالمان خوب نيست.»
- «او زن نازنيني است. امروز بعدازظهر دو تا جوجه ي کباب شده ي خودش را ميآورد. براي آن هايي که کباب داغ و ادويه دار - آن طور که من درست ميکنم - را دوست ندارند.» رو کرد به من: «کريستال، ميتواني کمکم کني فلفل ها را خرد کنيم.» کول داد زد: «مادر، خواهش مي کنم! اين قدر درباره ي جوجه ها حرف نزن!» من گفتم: «ما بايد چيزي را به شما بگوييم.»
مادر درحالي که سس قرمز را به يک بال ميزد گفت: «پدرتان بيرون است، دارد سيخ هاي کباب را آماده مي کند. اوه! يخ! بايد يادمان ميافتاد يخ بخريم!»
بهش گفتم: «مادر ... کول و من داريم به جوجه تبديل ميشويم.»
خنديد و بعد زير لب گفت: «يخ و بشقاب يک بار مصرف. نميخواهيم از بشقاب واقعي استفاده کنيم.
خيلي کثيف کاري ميشود.»
- «نه، واقعا!» دستش را گرفتم. برس از دستش افتاد توي کاسه ي جوجه.
مادر آهي کشيد و گفت: «کريستال، من واقعا وقت ندارم.»
طره ي موهايش را از روي پيشانيش پس زد و برس را برداشت: «تو و کول بايد خودتان صبحانه براي خودتان آماده کنيد يا ناهار. بعد ببينيد ميتوانيد به پدرتان کمک کنيد.»
کول فرياد زد: «بلا ا ا ا ا ا ا ک!» من التماس کردم: «گوش کن به من، مادر. ميشنوي کول چطور قد قد ميکند!»
مادر يک پاي جوجه را توي کاسه انداخت و زير لب گفت: «بله. خيلي قشنگ قد قد ميکند.»
پرسيدم: «لب هاي مرا ميبيني؟ ونسا اين بلاها را سر ما ميآورد. ما به ونسا برخورد کرديم و تمام خريدهايش را روي زمين پخش و پلا کرديم. براي همين او ما را کلا ا ا ا ا اک به جوجه تبديل ميکند.»
مادر گلايه کرد که: «خواهش ميکنم، بچه ها. نميبينيد چه قدر آشفته ام! من وقت ندارم که ...» وقتي چشمش به لب هاي من افتاد، حرفش را ادامه نداد: «ايي ي ي ي! بد جوري خشکي زده اند.» جيغ زدم: «آنها خشکي نزده اند. من دارم منقار درميآورم!» کول اضافه کرد: «کلا ا ا ا ا ا ا ک بلا ا ا ا ا ا ا ک.»
مادر از جا در رفت و دست هايش را به هوا برد: «برو کمي کرم به لب هايت بزن، کريستال. اين قدر هم به پر و پاي من نپيچ، باشد! من امروز وقت اين مسخره بازيها را ندارم. حالا که نميخواهيد کمکم کنيد، لااقل گرفتاريم را بيشتر نکنيد.»
رو کردم به کول. او سرش را با ناراحتي تکان داد.
با لب و لوچه اي آويزان از آشپزخانه بيرون رفتيم. کول با بيحالي پرسيد: «فکر ميکني پدر به حرف مان گوش بدهد؟»
لب هايم را تلقي به هم زدم. زير لب گفتم: «فکر نميکنم. او هم مثل مادر گرفتار است.» کول پرسيد: «پس چه کار ميتوانيم بکنيم؟» گردنش را دراز کرد.
آيا پرها دوباره روييده بودند؟
ناگهان فکري به سرم زد. داد زدم: «آنتوني!» کول پرسيد: «چي؟ آنتوني چي؟»
توضيح دادم: «آنتوني هم با ما بود. همين اتفاق احتمالا براي او هم افتاده. او هم احتمالا مثل ما به جوجه تبديل ميشود.»
کول به سختي چانه اش را ماليد: «کلا ا ا ا ا ا اک بلا ا ا ا ا ا ا اک. آره. احتمالا.»
داد زدم: «پس اگر هر سه با هم داستانمان را به مادر و پدر بگوييم، شايد حرفمان را باور کنند!» کول هيجان زده موافقتش را اعلام کرد.
- «به امتحانش ميارزد. بيا فورا به خانه ي آنتوني برويم.»
هر کدام يک ليوان آب پرتقال برداشتيم و يک پاپ - تارت، که ما نپخته بوديم.
و بعد از در جلويي بيرون دويديم و به طرف خانه ي آنتوني راه افتاديم.
کمتر از يک بلوک را دويده بوديم که به ونسا برخورد کرديم.