تصویر-شاخص-رمان-ترسناک-جوجه-جوجه

رمان ترسناک: جوجه جوجه / آر. ال. استاین

بخش دوازدهم: جیغ گوشخراش

زماني که خورشيد بعد از ظهر شروع به پايين رفتن در پشت خانه ي دهقاني کرد، مادر لوسي ان کيک هاي تولد را بيرون آورد. در واقع دو کيک را بيرون آورد، يک کيک وانيلي که از شيريني پزي خريده بودند و ديگري کيک شکلاتي که خودش پخته بود.
لوسي ان برايم توضيح داد که: «با اين همه بچه که در خانواده ي ما هست، هيچ کس نميتواند تصميم بگيرد که هرکس چه جور کيکي را بيشتر دوست دارد. براي همين مادر هميشه مجبور است براي هر جشن تولدي يک کيک اضافي هم بپزد.»
همه بشقاب هايمان را گرفتيم و دور ميزي دراز با روميزي سفيد جمع شديم تا به لوسي ان تولدت مبارک را به آواز بگوييم. کنار دو کيک يک پاي مهيب تقريبا به اندازه ي يک پيتزا هم قرا داشت.
مدت زيادي طول کشيد تا تمام شمع هاي روي دو کيک را روشن کنيم. باد بي وقفه ميوزيد و بعضي از شمع ها را خاموش ميکرد.
سرانجام، پدر و مادر لوسي ان خودشان تمام شمع ها را روشن کردند و ما تولدت مبارک را خوانديم.
لوسي ان که واقعا جذاب به نظر ميرسيد، آن سوي کيک ها ايستاده بود و نور لرزان شمع ها روي صورتش و موهاي بلوند مجعدش ميرقصيدند.
همچنان که ميخوانديم، به نظر ميرسيد که به من زل زده است.
ناگهان متوجه شدم که مشکلي وجود دارد.
آن صداي بلند کليک کليک که ميشنيدم از خود من بود!
همچنان که ميخواندم لب هايم با سر و صداي زياد به هم ميخوردند و کليک کليک صدا ميدادند.
همين که آواز تمام شد، با انگشت گلويم را ماليدم، احساس ميکردم گلويم خيلي خشک است. خشک و ترک ترک.
لوسي ان داشت از من ميپرسيد: «کريستال، کدام کيک را دوست داري؟» سرم را بلند کردم و او و مادرش را ديدم که داشت کيک ها را ميبريد.
بشقابم را بالا گرفتم: «از هر کدام يک تکه ي کوچک!» نميتوانستم از بين آن ها يکي را انتخاب کنم.
درحالي که بشقاب و چنگال را در يک دستم به حال تعادل نگه داشته بودم، راه افتادم تا به بعضي از دوستانم ملحق شوم.
گفتم: «عالي به نظر ميآيد.»
يعني سعي کردم اين را بگويم، ولي چنين صدايي از گلويم درآمد: «تق ق ق ق ق تق ق ق ق ق،» تقريبا مثل صداي تقه زدن بر روي يک فلز.
زبان را روي لب هايم چرخاندم. خيلي خشک بودند.
- «تق ق ق ق ق ق تق ق ق ق ق»
سعي کردم يک چنگال کيک را بجوم. ولي هر گازي را که ميزدم همان صداي تق تق بلند را ميداد.
دوباره لب هايم را ليسيدم.
سعي کردم بجوم.
داشتم خفه ميشدم. نميتوانستم کيک را بجوم.
- «ق ق ق ق ق ق ق تق ق ق ق ق ق» چند تا از بچه ها به من زل زده بودند.
يکي پرسيد: «کريستال، حالت خوب است؟»
تق تق کنان جوابي دادم. بعد با عجله پيش لوسي ان در کنار ميز رفتم. با صدايي جيغ مانند پرسيدم:
«روغن لب داري؟»
وقتي حرف ميزدم لب هايم به هم ميخوردند و تق تق ميکردند. لوسي ان زور زد تا بفهمد چه ميگويم.
- «روغن لب؟» تکرار کردم: «روتق تق!»
با تکان سر جواب مثبت داد و درحالي که چشم هايش را تنگ کرده بود و به من زل زده بود، جايش را نشان داد: «توي قفسه ي داروها. حمام طبقه ي پايين در سمت چپ.»
بشقابم را روي ميز گذاشتم و راه افتادم، تا آن سوي چمنزار دويدم. در توري را باز کردم و شتابان وارد خانه شدم. داخل خانه بوي خوبي ميآمد، بوي کيک و پاي.
از سمت چپ به راهرو پيچيدم. راهم را بلد بودم. ساعات زيادي با لوسي ان را در آن جا گذرانده بودم.
در حمام باز بود. وارد شدم، کليد چراغ را زدم و در را پشت سرم بستم.
بعد به طرف قفسه ي داروها شيرجه زدم و به آينه چشم دوختم.
چند ثانيه اي طول کشيد تا چشمانم به اين نور عادت کند. ولي وقتي بالاخره توانستم نگاهم را روي لب هايم متمرکز کنم، دهانم را با جيغي تيز و گوشخراش از وحشت باز کردم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *