
دیوان اشعار ابوالقاسم عارف قزوینی (۱۲۵۹–۱۳۱۲ ه.ش)
غزلها - بخش 2
شمارهٔ ۵۷ - هجر و سفر عارف در بدر
عمرم گهی بهجر و گهی در سفر گذشت
تاریخ زندگی همه در درد سر گذشت
گویند اینکه عمر سفر کوته است و من
دیدم که عمر من ز سفر زودتر گذشت
بستی درم ز وصل و گشودی دری ز هجر
آوخ ببین چه ها بمن دربدر گذشت
هجر تو خون دل به حسابت حواله کرد
در دوریت معیشتم از این ممر گذشت
با کوه کوه بار فراق غمت بکوه
رفتم، رسید سیل سرشک از کمر گذشت
بازیچه نیست عشق و محبت مگر نبود
در راه عشق یار پدر از پسر گذشت؟
سود و زیان و نفع و ضرر دخل و خرج عشق
کردم پس از هزار ضرر سربسر گذشت
ما را چه خوب دست بسر کرد تا که چشم
آمد ببیندش که چو برق از نظر گذشت
کو، تا دگر پدید شود گویمش چه ها
بر من ز دست ظلم تو بیدادگر گذشت!»
کاری مکن که خلق ز جورت بجان رسند
ای جور پیشه، ورنه ز من یکنفر گذشت
مشکل بود که از خطر عشق بگذری
عارف تو را که عمر ز چندین خطر گذشت
شمارهٔ ۵۸ - خنده پس از گریه
به سر کویت اگر رخت نبندم چه کنم
واندر آن کوی اگر ره ندهندم چه کنم
من ز در بستن و واکردن میخانه به جان
آمدم گر نکنم باز و نبندم چه کنم
غم هجران و پریشانی و بدبختی من
تو پسندیدی اگر من نپسندم چه کنم
مانده در قید اسارت تن من وان خم زلف
میکشد، میروم افتاده به بندم چه کنم
من به اوضاع تو ای کشور بیصاحب جم
نکنم گریه پس از گریه نخندم چه کنم
آیت روی تو ز آتشکده زردشت است
من بر آن آتش سوزان چو سپندم چه کنم
خون من ریختی و وصل تو شد کام رقیب
من به ناچار دل از مهر تو کندم چه کنم
شرط عقل است سپس راه جنون گیرم و بس
عارف آسوده من از ناصح و پندم چه کنم
شمارهٔ ۵۹ - خسروان بیگانهپرست وکلای خائن!
ای طرّهات کلف به رخ آفتابکن
روی تو آفتاب و مه اندر نقابکن
تیر نگاه چشم تو رستم به غمزه دوز
مویت کمند گردن افراسیابکن
آهوی جان شکار دو چشمت به گاه خشم
از یک نگاه تند دل شیر آبکن
آوخ ز دست مردم چشمت فتادهاند
دنبال خانه دل مردم خرابکن
یک مرد انقلابی از این دور انقلاب
ای زن نشد چو چشم تو شهر انقلابکن
مرد و زن قجر بود این فرقشان که هست
آن مملکتخرابکن این دلخرابکن
نابود باد خسرو آن کشوری که خواست
بیگانه در قلمرو مالکرقابکن
بر باد رفته باد هر آن مجلسی که هست
خاکش وکیل و خائن و دزد انتخابکن
شمارهٔ ۶۰ - دمکرات و اعتدال
مرا عقیده پیرار و پارسالی نیست
خیال روی دمکرات و اعتدالی نیست
زرنگهای طبیعت که نیست جز نیرنگ
مرا بدیده بجز نقش بی خیالی نیست
مقام و رتبه شاهنشهان گرفت زوال
ولیک سلطنت عشق را زوالی نیست
بغیر تار که در پرده گفت قصه عشق
کسی به بزم تو محتاج گوشمالی نیست
به یار گوی که ای روح اهل دل از من
به پیشگاه تو جز قالب مثالی نیست
ز دست گریه چنان خشک گشت چشمه چشم
که هیچ قرن چنین دور خشکسالی نیست
ز گوشه گیری و از انزوا خوشم که منم
دو گوش و هیچ در این گوشه قیل و قالی نیست
دلم نشیمن رندان و جای اهل دل است
مقام و بارگه بندگان عالی نیست
پی نثار تو پوسیده جانی است مرا
بدان تعارف معمول و خشک و خالی نیست
ز من بغیرت و ناموس و مملکت خواهی
بگو خوشیم بدوریت هم ملالی نیست
ببین که خانه ایران پر است مشتی زن
میا تو سر زده همسایه خانه خالی نیست
شمارهٔ ۶۱ - سپاه عشق
سپاه عشق تو ملک وجود ویران کرد
بنای هستی عمرم به خاک یکسان کرد
چه گویمت که چه کرده است خواهی ار دانی
بدان که آنچه که ناید به گفتوگو آن کرد
چه کرد عشق تو عاجز ز گفتنم آن کرد
به من که دوره شوم قجر به ایران کرد
خدا چو طره زلفت کند پریشانش
کسی که مملکت و ملتی پریشان کرد
الهی آنکه به تنگ ابد دچار شود
هر آن کسی که خیانت به ملک ساسان کرد
به اردشیر غیور درازدست بگو
که خصم ملک تو را جزو انگلستان کرد
خرابی آنچه بدل کرد والی حسنش
به اصفهان نتوان گفت ظل سلطان کرد
چو جغد بر سر ویرانههای شاه عباس
نشست عارف و لعنت به گور خاقان کرد
شمارهٔ ۶۲ - سعی جز در پی تکمیل معارف غلط است
دل که در سایه مژگان تو فارغ بال است
گو ببین چشم بداندیش چه از دنبال است
داد از یک نگهی داد دل و بستد جان
وه چه بد بدرقه چشمت چه خوش استقبال است
صد پسر سام بگیتی اگر آرد تنها
تربیت آنکه ز سیمرغ بگیرد زال است
سعی جز در پی تکمیل معارف غلط است
ملت جاهل محکوم به اضمحلال است
مستقل نیست دو کس در سر یک رأی ولی
سر هر برزن و کو صحبت از استقلال است
تا بداخلاقی و اشرافی فرمانفرماست
تا ابد حالت ایران بهمین منوال است
نفس آخر این ملت محکوم بمرگ
در شمار است بدافتاده و بداحوال است
عارف این خانه کند تربیت جغد کجا
جای همچون شفقی مرغ همایون فال است
شمارهٔ ۶۳ - رؤیای راحتی
در دور زندگی به جز از غم ندیدهام
یک روز خوش ز عمر به عمرم ندیدهام
گفتم ببینم اینکه شب راحتی به خواب
دیدم ز دست هجر تو دیدم ندیدهام
گفتند دم ز عمر غنیمت توان شمرد
من در شمار عمر خود آن دم ندیدهام
از سال و ماه و هفته و ایام زندگی
یک روز عید غیر محرم ندیدهام
از اولین سلاله آدم الی کنون
زین خانواده یک نفر آدم ندیدهام
چندین هزار رشته مهر و وفا گسیخت
یک رشته ناگسیخته محکم ندیدهام
با دیده خیال و تصور که ممکن است
گردد دو دل به هم یکی آن هم ندیدهام
جز طره پریش تو و روزگار خویش
ز اوضاع چرخ درهم و برهم ندیدهام
جز جام می که عقدهگشای غم است و بس
کس در خرابه مملکت جم ندیدهام
عارف به غیر بارگه پیر میفروش
گردن برای کرنش کس خم ندیدهام
شمارهٔ ۶۴ - غزلی راجع به کلنل محمد تقی خان
زنده به خون خواهیت هزار سیاوش
گردد از آن قطره خون که از تو زند جوش
عشق بایران بخون کشیدت و این خون
کی کند ایرانی ار کس است فراموش
دارد اگر پاس قدر خون تو زیبد
گردد ایران هزار سال سیه پوش
همسری نادرت کشاند به جائی
کار که تا نادرت کشید در آغوش
از پی کسب شرف کشید شرافت
تا نفس آخر از تو غاشیه بر دوش
شعله شمع دلاوری و رشادت
گشت در این مملکت ز بعد تو خاموش
جامه ننگین لکه دار به تن کرد
دوخت هر آن بی شرف به قتل تو پاپوش
سر سر خود به خاک بردی و برداشت
از سر و سر تو نبش قبر تو سرپوش
قبر تو گر نبش شد چه باک به یادت
ریخته در مغزها مجسمه هوش
مست شد از عشق گل به نغمه درآمد
بلبل، و عارف ز داغ مرگ تو خاموش
شمارهٔ ۶۵ - گریه
مگو چه سان نکنم گریه، گریه کار من است
کسی که باعث این کار گشته، یار من است
متاع گریه به بازار عشق رایج و اشک
برای آبرو و قدر و اعتبار من است
شده است کور ز دست دل جنایتکار
دو دیده من و دل هم جریحه دار من است
چو کوه غم پس زانو به زیر سایه اشک
نشسته منظره اشک آبشار من است
به تیره روزی و بد روزگاریم یک عمر
گذشت و بگذرد این روز روزگار من است
میان مردم ننگین من آنقدر ننگین
شدم که ننگ من اسباب افتخار من است
تگرگ مرگ بگو سیل خون ببار و ببر
تو رنگ ننگ که آن فصل خوش بهار من است
مدام خون دل خویشتن خورم زین ره
معیشت من و از این ممر مدار من است
بسر چه خاک بجز خاک تعزیت ریزم
به کشوری که مصیبت زمامدار من است
بدان محرم ایرانی اول صفر است
که قتل نادر ناکام نامدار من است
فشار مرگ که گویند بهر تن پس مرگ
به من چه من چه کنم روح در فشار من است
تدارک سفر مرگ دید عارف و گفت
در این سفر کلنل چشم انتظار من است
شمارهٔ ۶۶ - شکوه
من و ز کس گله، حاشا، کی این دهن دارم
ز غیر شکوه ندارم ز خویشتن دارم
مجوی دشمن من غیر من که من دانم
چه دشمنی است که عمری است من بمن دارم
نهان بکوری چشم پلیس مخفی شهر
پی هلاکت خود هر شب انجمن دارم
نخست گو چه کنی کوه جان بکن، ایراد
ز کند کاری فرهاد کوهکن دارم
ز بسکه مردمک دیده دید مردم بد
دگر ز مردمک دیده سؤ ظن دارم
چه چشم داشت تو انداشتن ز ملت . . .
که سربلندی و فخر از نداشتن دارم
به تنگ آمدم از دست زندگی، بدرم
به تن اگرچه همین کهنه پیرهن دارم
ز دست بی کفنی زنده ام بگو با مرگ
مکن درنگ شنیدی اگر کفن دارم
ز نای ناله خود کف زنم بسر چون دف
بمشت باز چه حاجت بکف زدن دارم
شده است خانه کیخسرو آشیانه جغد
من خرابه نشین دلخوشم وطن دارم
چو مال وقف شریعتمدار می دزدد
من از چه ره گله از دزد راهزن دارم
چو لیدران خطاکار و زاهدان ریا
از این سپس سر مردم فریفتن دارم
چو مرغ در قفس از بهر آشیان عارف
هوای از قفس تن گریختن دارم
شمارهٔ ۶۷ - اشعار عارف به مناسبت خودکشی شاعری جوان
اشک بعد از تو جهان آب نما کرده به چشم
دوری از دیده ببینی که چهها کرده به چشم
چشم آن کارگشایی که ز دل کرد دلم
خون شد آن قرض ز خونابه ادا کرده به چشم
سینه میسوزد و آن دود کز آن بیرون است
سیل اشکش همه چون ابر سما کرده به چشم
قد بالای تو را مرگ چو از پا افکند
زندگی را چو هیولای بلا کرده به چشم
آن فشاری که تو را کرد به کشتن وادار
بود مرگ تو به دل رخنه و جا کرده به چشم
در نظرها همه جا مردمک دیده مرا
خار چون مردمک بیسر و پا کرده به چشم
زحمت تربیت پای توام دست اجل
برده صد خار درآورده ز پا کرده به چشم
بعد سرو قدت هر گلبن نورسته که دید
در بهاران همه چون هرزه گیا کرده به چشم
بیتو ای پای به سر شرم سرافکندگیم
پسر غم پدر شرم و حیا کرده به چشم
چشم بعد از تو به دل آنچه که کرده است به جاست
دل هم البته تلافی به سزا کرده به چشم
بیرخت ملک سلیمان به سلیمان غم دل
حبس اسکندر و زندان بلا کرده به چشم
شمارهٔ ۶۸ - غزل پوشالی
چه داد خواهی از این دادخواه پوشالی
ز شاه کشور جم جایگاه پوشالی
بجای تاج کیانی و تخت جم مانده است
حصیر پاره بجا و کلاه پوشالی
بقدر یک سر موئی عدو نیندیشد
از این سپهبد و از این سپاه پوشالی
ز آه سینه پوشالی آتش افروزیم
بکاخ و قصر و باین بارگاه پوشالی
ببین چه غافل و آرام خفته این ملت
چو گوسفند در آرامگاه پوشالی
پناه ملت مجلس بود چو گردد چاه
پناهگاه بسوز این پناه پوشالی
بگو چگونه ز دنیا گذشته ای درویش
که دل نمیکنی از خانقاه پوشالی
بهار آمد و عارف نمیشود سرسبز
ز باغ و لاله و خرم گیاه پوشالی
شمارهٔ ۶۹
میخواستی دگر چه کند کرد یا نکرد
مردم، قجر بمردم ایران چه ها نکرد
ای کور دیده مردم خودبین بی خرد
گر نیک بنگرید بجز بد بما نکرد
با قید التزام خیانت به مملکت
این پا بسر خطا و خیانت خطا نکرد
بیگانه را بخانه دو صد امتیاز داد
در خانه باز در برخ آشنا نکرد
شاهنشهی دوره کسرا نمود کسر
تا صفر زان زیاد بغیر از گدا نکرد
عارف چه شد که سید ضیاء آنچه را که دل
میکرد آرزو، نتوانست یا نکرد
نی شه گرفت نی دو تن اشراف زد بدار
گر گویمش که بدتر از این کرد یا نکرد
شمارهٔ ۷۰ - به ادوارد براون
به سال شصتم عمرت، نوید جشن رسید
بمان که بعد صد و بیست سال خواهی دید
که روی علم و ادب همچو موی صورت تو
به پیش اهل هنر، از تو گشته روی سفید
به کشتزار ادب، تا به شصت سال دگر
ز خرمن ثمرات تو، خوشه باید چید
به لوح خاطر ایرانیان بنام «براون »
نوشته با خط برجسته که السعید سعید
هر آنچه مانده ز عمر منست، تقدیمت
نمودم ار بتوان عمر را بکس بخشید
تو جاودان به جهان زنده باش و، علم و ادب
چو خضر ز آب حیات تو، زنده جاوید
کدام جان؟ که بشعر و ادب نشد ز تو شاد
کدام دل؟ که سر مو، ز دست تو رنجید
به قدر عارف، کس نیست قدردان «براون»
مگر کسی که تواند به قدر او فهمید
شمارهٔ ۷۱ - صدای ناله مظلوم
تو دادگر شو اگر رحم دادگر نکند
بکن هر آنچه دلت خواست او اگر نکند
صدای ناله مظلوم در دل ظالم
بسنگ خاره کند گر اثر اثر نکند
ببین به بین النهرین انگلیس آن ظلم
که کرد در همه گیتی به بحر و بر نکند
بروح عالم اسلام زین جهت کاری
که کرد طفل به گنجشک کنده پر نکند
ز نو بباید یک خلقت دگر کابقا
بخانواده ننگین بوالبشر نکند
به شیخ شهر زمستان بگو که بیش از حد
به حد غیر تجاوز ز حد بدر نکند
بزور مشت ز اشراف زر بگیر که تا
وکیل بهر تو تعیین بزور زر نکند
وکیل توده ملت برای هر خائن
که شد وزیر سر و سینه را سپر نکند
جز این مدار توقع سر خیانتکار
بدار تا نرود رفع دردسر نکند
ز بعد کشتن پروانه شمع صبح نکرد
وکیل خائن امید است سال سر نکند
کسیکه هست طرفدار اجنبی خود را
بگو به حقه طرفدار رنجبر نکند
در انتخاب به تخریب مملکت ایکاش
کمک به بی شرف ارباب برزگر نکند
رعیتی که بر تاک و خم کمر خم کرد
روا بود به نه افلاک خم کمر نکند
بدان که تا نشود زیر و رو نریزد خون
بجای آب در این کشت نو ثمر نکند
بشاه کشور جمشید جم پس از تبریک
بگو خرابه جم را خرابتر نکند
چگونه گشت طرفدار رنجبر عارف
کسیکه خرد تن و گردنش تبر نکند
شمارهٔ ۷۲ - خانه بدوش
(دوش دیدم «شنل » انداخته «سردار» به دوش)
همچو افعی زده می پیچم از اندیشه دوش
خانه اش کاش عزاخانه شود ز آنکه نهاد:
پا به هر خانه، از آن خانه برآورد خروش
(آخر از صحبت و از قصه نقال گذر)
چه بری فایده؟ جز دردسر و زحمت گوش؟!
داروی درد چو از گریه فراهم آید
چون مصیبت زده، از هر خوشیئی چشم بپوش
ز آب بی آبروئی ، آتش ملیت ما
شد چو آتشکده آذر برزین، خاموش
خواهی ار گریه کنی از سر غیرت، بگذر
از مدائن سوی استخر، از آنسو سوی شوش
به ز مستی و فراموشی و خاموشی نیست
هیچ غفلت مکن، ار داری ازین دارو، نوش
مخور اندوه و ز بدخواه میندیش دگر
کهنه شد شر خری مردم سالولس فروش
گو فرود آی سپس از خر شیطان امروز
دور طیاره، بهل قاطر بد چشم و چموش
بود در سینه، نفس تنگ ترم، از دل تنگ
دوشم این مژده جانبخش، چه خوش داد سروش
دوره خانه بدوشیت سر آید «عارف »
همچو جان، خاک وطن، گیردت اندر آغوش
شمارهٔ ۷۳ - مژده و نیشتر غزل ذوقی
نمود با مژه کاریکه نیشتر نکند
به دل بگو که از این غمزه بیشتر نکند
خدنگ غمزه کاریت با دلم آن کرد
که هیچوقت توانگر بکارگر نکند
دو طره تو بشوخی و بازی آن کرده است
به دل که طفل به گنجشک کنده پر نکند
لب تو آب حیات است و کشت تشنه گیم
بگو لبت لب لب تشنه تشنه تر نکند
به بیحسابی خوناب دل بصورت و چشم
ببین که چشم خود از کینه این ضرر نکند
بپای نخل قدت سنگ عشق سینه زدم
رقیب گوسر هر کوچه نوحه سر نکند
من از دعای سحر زاهدا شدم مأیوس
نگفته بهتر وقتیکه حرف اثر نکند
مرا در این سر پیری بحال خود ایکاش
گذاردم دل و زین بیش دربدر نکند
رقیب دست بسر گشت گوش شیطان کر
خدا کند که از این رهگذر گذر نکند
بگو به عارف از این بیش سربسر مگذار
ز جان گذشته تفکر بترک سر نکند
شمارهٔ ۷۴ - بار فلک
غم هجر تو نیمه جانم کرد
کرد کاریکه ناتوانم کرد
زیر بار فلک نرفتم لیک
بار عشق تو چون کمانم کرد
ضعف چون آه سینه مظلوم
دگر از هر نظر نهانم کرد
نیست باقی جز استخوان غم عشق
عاقبت صاحب استخوانم کرد
به تصور نیارم آنچه که آن
به تصور نیاید آنم کرد
دست پرورده مرا گیتی
دست دستی بلای جانم کرد
دل چون موم نرم من بتو ای
سنگ دل باز مهربانم کرد
بسکه بدبین بود دل از چشمم
بدو چشمت که بدگمانم کرد
یار بد داد امتحان صد بار
با وجودیکه امتحانم کرد
نیست عارف به از سکوت به من
آنچه میخواست دل زبانم کرد
شمارهٔ ۷۵
ز طفلی آنچه بمن یاد داد استادم
به غیر عشق برفت آنچه بود از یادم
بکند سیل غم عشق بیخ و بنیانم
به باد رفت ز بیداد هجر بنیادم
برای پیروی از دل ملامتم نکنید
برای این که ز مادر برای این زادم
به غمزه از من بی خانمان خانه بدوش
گرفت هستی و من هرچه داشتم دادم
از آنچه رنگ تعلق بغیر بی رنگی
گرفت یا که بخواهد گرفتن آزادم
مرا بآنکه به هستی ز نیستی آورد
قسم، به سایه دیوار نیستی شادم
ز پا درآمده در خون نشسته آن صیدم
که رستم از غم و راحت نشست صیادم
گرفت جا بدلم کوه ناله مبهوتم
چه شد که گوش تو نشنیده داد و فریادم
فغان و ناله و فریاد من جهانی را
فرا گرفت نیامد کسی به امدادم
به نام همت مولا به نقش بی رنگی
خوشم بعشق علی در خیال ارشادم
علی بگوی اگر ناتوان شدی عارف
علی نگفتم و در ناتوانی افتادم
شمارهٔ ۷۶ - باز یاد از کلنل محمد تقی خان
برای اینکه مگر از تو دل نشان گیرد
ز هر کنار گریبان این و آن گیرد
اگرچه راه بسوی تو کاروان را نیست
دل از هوس چو جرس راه کاروان گیرد
کجاست چون تو کز اشراف شهر تا برسد
به شیخ و مرشد و جنگیر و روضه خوان گیرد
وکیل و لیدر و سر دسته دزد در یکروز
گرفته، داد ز دلهای ناتوان گیرد
چو اوفتاد بدست تو جان خصم امان
چه شد که دادی امان، تا دوباره جان گیرد
چو ارتجاع لگدکوب و پای مال تو شد
بدان که پای بگیرد اگر جهان گیرد
به فکر کهنه خیال کهن دوامی نیست
دوام ملک ز فکر نو و جوان گیرد
ضیاء دیده روشندلان توئی و حسود
چو موش کور ز خود کی توان عنان گیرد
چه غم ز هرزه درائی و لابه گوئی، از آن
که سگ سکوت ز یک مشت استخوان گیرد
زمام ملک چرا گیرد آنکه می زیبد
که میل سرمه و سرخاب و سرمه دان گیرد
نه فاسق است در ایران ریاست وزرا
که او به تجربه سرمشق از زنان گیرد
به قرن بیست زن مرد کش، سپس نباش
بروزن! آتش ننگت به دودمان گیرد
قوام سلطنت این دور دور تست بکن!
که انتقام از این دور آسمان گیرد
پس از شهادت کلنل گمان مبر عارف
سکون گرفته و در یک مقر مکان گیرد
شمارهٔ ۷۷ - غزل جمهوری:غزل اول ماهور
بمردم این همه بیداد شد ز مرکز داد
زدیم تیشه بر این ریشه هرچه بادا باد
ازین اساس غلط این بنای پایه بر آب
نتیجه نیست به تعمیر این خراب آباد
همیشه مالک این ملک ملت است که داد
سند بدست فریدون قباله دست قباد
مگوی کشور جم، جم چکاره بود چه کرد
مگوی ملک کیان کی گرفت کی بکه داد
به زور بازوی جمهور بود کز ضحاک
گرفت داد دل خلق کاوه حداد
شکسته بود، گر امروز بود، از صد جای
چو بیستون سر خسرو ز تیشه فرهاد
کنون که میرسد از دور رایت جمهور
به زیر سایه آن زندگی مبارک باد
پس از مصیبت قاجار عید جمهوری
یقین بدان بود امروز بهترین اعیاد
خوشم که دست طبیعت گذاشت در دربار
چراغ سلطنت شاه بر دریچه باد
بیک نگاه اروپا بباخت خود را شاه
در این قمار کلان تاج و تخت از کف داد
تو نیز فاتحه سلطنت بخوان عارف
خداش با همه بد فطرتی بیامرزاد
خرابه کشور ما را هر آنکه باعث شد
کزین سپس شود آباد خانه اش آباد
بدست جمهور هرکس رئیس جمهور است
همیشه باد در انظار راد مردان راد
شمارهٔ ۷۸ - غزل جمهوری : غزل دوم بیات ترک
سوی بلبل دم گل باد صبا خواهد برد
خبر مقدم گل تا همه جا خواهد برد
مژده ده مژده جمهوری ما تا همه جای
هاتف غیب به تأیید خدا خواهد برد
سر بازار جنون عشق شه ایران را
در اروپا چه خوش انگشت نما خواهد برد
کس نپرسید که آن گنج جواهر کز هند
نادر آورد شهنشه به چه جا خواهد برد
تا که آخوند و قجر زنده در ایرانند این
ننگ را کشور دارا به کجا خواهد برد
زاهد ار خرقه سالوس به میخانه برد
آبروی همه میکده ها خواهد برد
شیخ طرار به تردستی یک چشم زدن
اثر از مصحف و تسبیح و دعا خواهد برد
تاج کیخسرو و تخت جم اگر آبروئی
داشت آن آبرو این شاه گدا خواهد برد
باد سردار سپه زنده در ایران عارف
کشور رو به فنا را به بقا خواهد برد
شمارهٔ ۷۹ - دوخا محمد و عارف
ابرویش تا رقم قتل من امضاء میکرد
مژه این حکم برون نامده اجرا میکرد
بچه حالی که دل سنگ به حالم میسوخت
چشم خونریز وی این حال تماشا میکرد
قدش از هر قدمی فتنه به پا میانگیخت
لبش از هر سخنی مفسده برپا میکرد
همه در واهمه این مردم از آن مردم چشم
این همه همهمه یک بیسر و بیپا میکرد
از در دیده هرکس که گذر کرده، هنوز
دور از دیده نگردیده به دل جا میکرد
هر دلی را که شدی خیل خیالش داخل
محو چون داخله مملکت ما میکرد
من به هر شاخی از این باغ ز بیداد محیط
آشیان بستم از آنجا پر من وا میکرد
کار رسوایی دل بین که مرا در نظر
کشوری، این همه رسوا شده رسوا میکرد
تلخ کامی من از زندگی این بس که دلم
شهد آسودگی از مرگ تمنا میکرد
پیش از آنیکه زند سبزه سر از خاکش کاش
دل (عارف) هوس سبزه و صحرا میکرد
شمارهٔ ۸۰ - نمونه ای از غزلیات عارف شادروان
زان سبو دوش که در میکده ساقی بردوش
داشت جامی زدم، امشب خوشم از نشأه دوش
از بناگوش تو با برگ گلم حرفی رفت
که خود آن حرف بگوش تو رسد گوش بگوش
میگذارم قدم ناز تو را بر سر و چشم
بار دوش سر دوشت کشم از دوش بدوش
همچو مرغ قفس از دام گرفتاری رست
تا که زلف سیهت زد بدلم چون قره قوش
چند در پرده و بی پرده بری دل یکبار
یا که از رخ بفکن برقع و یا چهره بپوش
چشم مست تو شکیبائی هشیاران برد
این سیه مست ندانم که کسی آید سر هوش
دور و نزدیک نمی ماند بجا خشک و تری
آتش دل اگر از دیده نمیگشت خموش
چاک کن پیرهن از پنجه ز ناخن بخراش
سینه ای را که ز جوش تو بیفتد ز خروش
گر جهان تنگ گرفته است بمن سخت مگیر
که بخود باز بود جای تو در هر آغوش
جامه خانه بدوشی نبرازد بکسی
این قبا دوخته شد بهر من خانه بدوش
دیدمش غرق خرافات گذشت از من شیخ
کفر میریخت بموی تو قسم از سر و روش
عارف از تعزیه گردانی گردون این بس
شهریار غزل او گشت و تو گشتی خزپوش
حکمیت ز دو کس خواسته در این دو غزل
او ز شیدوش من از حضرت عیسی سروش
شمارهٔ ۸۱
ز عشق آتش پرویز آنچنان تیز است
که یک شراره سوزان سوار شبدیز است
سوار باد چو آتش شود کجا محتاج
دگر به نیش رکاب است و نوک مهمیز است
ز عشق آذر آبادگانم آن آتش
نهان بسینه و در هر نفس شرر ریزاست
چسان نسوزم و آتش بخشک و تر نزنم
که در قلمرو زردشت حرف چنگیز است
زبان سعدی و حافظ چه عیب داشت که اش
بدل به ترک زبان کردی این زبان هیزاست
رها کنش که زبان مغول و تاتار است
ز خاک خویش بتازان که فتنه انگیز است
دچار کشمکش و شر فتنه ای زین آن
الی الابد بتو تا این زبان گلاویز است
به دیو خوی سلیمان نظیف گوی که خوب
درست غور کن انقوره نیست تبریز است
ز استخوان نیاکان پاک ما این خاک
عجین شده است و مقدس تر از همه چیز است
صبا به مجلس خائنپرست تهران گوی
پناه عارف تبریزی است و تبریز است
شمارهٔ ۸۲
با من این روح سبک سیر گرانجانی کرد
تنم از پای درآورد و رجزخوانی کرد
همچو سهراب مرا رستم غم کشت و سپس
چاک زد سینه و اظهار پشیمانی کرد
غم بویرانه دل کرد همان کار که اش
موکب شاهی با کلبه دهقانی کرد
آنچنان کز غرض شخصی ویران وطنی است
زندگی با من یکعمر غرض رانی کرد
حس من با من آن کرد که عالم دانند
مخبرالسلطنه با روح خیابانی کرد
ز محیط از چه کنم شکوه بهر جا که غمی
بود آورد دو دستی بمن ارزانی کرد
ز ورق راحت و آسایش و آرامش من
مرکز خائن و بی عاطفه طوفانی کرد
اجنبی پروری و روح خیانت کاری
چه بگویم که چه با کشور ساسانی کرد
داغدار است دل از دست ریاکاری شیخ
بس سیه کاری کین داغ به پیشانی کرد
قدر نشناسی یک ملتم این آخر عمر
بدر از شهر چو درویش بیابانی کرد
پرتو نور تجدد ز خیابان جدید
روح امثال خیابانی نورانی کرد
عارف از جاده راست قدم کج ننهاد
رفت و بس شکر که از باعث این بانی کرد
پیشرفت آنچه در این صفحه امیر لشکر
کرد از پرتو اقبال رضاخانی کرد
شمارهٔ ۸۳
داد حسنت بتو تعلیم خود آرائی را
زیب اندام تو کرد این همه زیبائی را
قدرت عشق تو بگرفت بسرپنجه حسن
طرفة العین ز من قوه بینائی را
هم مگر فتنه چشم تو بخواباند باز
در تماشای تو آشوب تماشائی را
ای بت شرق بنه پا باروپا تا پای
بزمین خشکد بتهای اروپائی را
کرد سودای سر زلف تو دیوانه مرا
چه نهی سربسر این آدم سودائی را
فقط اندوخته در عشق شکیبائی بود
کرد تاراج غم عشق شکیبائی را
دل بدریا زد و سر راه بیابان بگرفت
دل دریائی من بین سر صحرائی را
بیکی خضر ره عالم وحدت شد و هیچ
کس نیابد به از این عالم تنهائی را
اغلبم جا بس کوچه بی سامانی است
با چنین جا چه خورم غصه بی جائی را
منحصر شد همه دار و ندارم بجنون
در چه ره خرج کنم اینهمه دارائی را
سر دل تا که نخورده است بیک سنگدلی
پند سودی ندهد هرزه و هر جائی را
حس من دشمن جان کیست نمیدانستم
که بمن دشمنی است اینهمه دانائی را
عارف از خطه طهران سوی تبریز گریخت
تا تحمل نکند آنهمه رسوائی را
شمارهٔ ۸۴
دل اگر جا به سر طره جانان گیرد
به پریشان وطنی سازد و سامان گیرد
دل شود رام در آن زلف دل آرام اگر
گوی آرام ز کج تابی چوگان گیرد
برق آسا روی و سینه خروشان چون رعد
ابر چشمم سر ره بر تو چو باران گیرد
باید از جانب جمهوری دلها دل من
از سر زلف تو داد دل یاران گیرد
شعله آتش جمهوری ایران باید
اول از دامن تبریز به طهران گیرد
دود این شعله طرفدار قجر کور کند
شررش تا بسر تربت خاقان گیرد
دودمانی که از او مملکتی شد ویران
کوچه باقی است کزین کشور ویران گیرد
کشوریرا که شه از دیدن او بیزار است
پولش از کیسه ملت بچه عنوان گیرد
تا کی این شاه پری پر و رو حوری لشکر
باج عیاشی خود از زن دهقان گیرد
تا از این سلطنت خانه برافکن نامی
هست ایران نتواند سر و سامان گیرد
شد مسلمانی ما آلت بازیچه شیخ
کیست این آلت از این عالم نادان گیرد
شمارهٔ ۸۵ - به آن که گشته نهان در جوال نتوان گفت
به یار شرح دل پرملال نتوان گفت
نگفته بهتر، امر محال نتوان گفت
خیال یکشبه هجر تا بدامن حشر:
اگر شود همه روزه وصال نتوان گفت
بسان نقش خیال از تصورات خیال
شدم تمام و بکس این خیال نتوان گفت
تراست پنبه غفلت بگوش و من الکن
بگوش کر، سخن از قوش لال نتوان گفت
نهان بپرده اسرار عشق یکسر موی
به آنکه گشته نهان در جوال نتوان گفت
سخن ز علم مگو پیش جهل در بر جغد
حدیث طایر «فرخنده فال » نتوان گفت
خموش باش که در پیشگاه حسن و جمال
سخن ز مکنت و جاه و جلال نتوان گفت
بملتی که ز تاریخ خویش بی خبر است
بجز حکایت محو و زوال نتوان گفت
به پیش شیخ ز اسرار میفروش مگوی
که حرف راست بشیطانخیال نتوان گفت
مجال آنکه دهم شرح زندگانی خویش
بدست خامه، بعمری مجال نتوان گفت
بس است شکوه و دلتنگی اینقدر عارف
بد از محیط، علی الاتصال نتوان گفت
شمارهٔ ۸۶
مدام یک نفسم بی خروش نبود
اگر پیام سروشم بگوش هوش نبود
زبان نبود گر آزاد بهر آزادی
بشهر هستی محتاج سر بگوش نبود
من آنچه دیدم غیر از وطن فروش کسی
بشادکامی در ملک داریوش نبود
از آن زمان که شدم سرشناس پیش سران
سری که گفته شود با ردوش نبود
نبود اینهمه دنیای ما پریش و تباه
اگر بدنیا آخوند دین فروش نبود
کلاه پهلوی آنروز سرفراز بود
که شیخ و خرقه و دستار و خرقه پوش نبود
هزار سال نفهمید ملتی که بفهم
دراز پوش فزون از دراز گوش نبود
برای کشت ز سنگ آبداده دهقان
کم از ملخ حذر جنس نبود
چه شد که بخش من از دور زندگانی تلخ
ز نیش و نوش جهان نیش بود و نوش نبود
شگفت نیست پس از سوختن خموشی کاش
شراره ای که زد آتش بمن خموش نبود
نبود گفته عارف بگوش خوش آهنگ
بگوش عارف اگر گفته سروش نبود
شمارهٔ ۸۷ - در موقع توقیف روزنامه ناهید که به جای آن ستاره صبح منتشر شده است
تو ای ستاره صبح وصال و روز امید
طلوع کن که چو شب تیره بخت شد ناهید
بکش برشته تحریر نظم و نثر سخن
ز بحر فکر گهر خیز همچو مروارید
چو آبگینه اسکندری و جام جمی
که هرکه نقش بد و خوب در تو خواهد دید
تو همچنان ورق گل بدست باد صبا
بهر دیار پراکنده شو چو پیک و برید
بگو که نامه ناهید را تبهکاران
سبب شدند که شیرازه اش ز هم پاشید
ز شادی و غم ایام زین مکن دلخوش
که ابر طرف چمن گریه کرد و گل خندید
مگوی نوبت او درگذشت، نوبت ماست
که این شتر بدرخانه خواهدت خوابید
من از روز بد اندیشه نیست، نی شاید
ستیزه با بد، باید ز روز خوش ترسید
به سد یأجوج ار روزنامه بنویسی
در این محیط نخواهی مصون شد از تنقید
شمارهٔ ۸۸ - دیشب بیاد روی تو ای رشک آفتاب
دیشب بیاد روی تو ای رشک آفتاب
شستم ز سیل اشگ من از دیده نقش خواب
تا صبحدم که جیب افق چاک زد شفق
صدرنگ ریخت دل بخیال رخت بر آب
بنشسته ام میانه سیلاب خون که گر
بینی گمان بری که حبابی است روی آب
شد مست دل غمزه ات آنسان که مستیش
افزون بود ز نشئه یک خم شراب
چشمت بزیر چشمی با یک اشاره کرد
در هر کجا دلی است طرفدار انقلاب
محروم شد ز روی تو زاهد، همیشه باد
محروم ز آستین خطا دامن صواب
با خانه خرابه دل آنچه را که کرد
چشمت، به کعبه آن نکند پیرو وهاب
افتاد طره بر سر مژگانت آگه است
گنجشک اوفتاده بسر پنجه عقاب
از مهوشان شفق چو تو را انتخاب کرد
تبریک گفت عارف از این حسن انتخاب
شمارهٔ ۸۹
آتش الهی آنکه بیفتد میان دل
نابود همچو دود شود دودمان دل
مانند خاندان گل از صرصر خزان
هستی به باد داده شود خانمان دل
احوال دل مپرس که خون ریزد از قلم
وقتی که میرسم سَرِ شَرحِ بیان دل
با اینکه کرده خاکنشینم، سر درست
مشکل برم به گور ز دست زبان دل
رسوا شدم ز دست دل آن سان که هر که را
بینی حدیث من بود و داستان دل
از من بریده الفت و با سگ گرفته خوی
دل مهربان به سگ شده سگ پاسبان دل
چشمم ندیده روی خوشی در تمام عمر
بدبخت دیدهای که بود دیدهبان دل
افتاده در کمند خم طرهای به دام
از آشیان عقاب بلندآشیان دل
دل را به طره تو سپردم ترا به حق
هرجا که هست جان تو ای دوست جان دل
دیگر به چشم خویش نیم مطمئن از آنک
برداشت پرده از سَرِ سِرّ نهان دل
شد اشک محرم دل و از راه دوستی
راه بهانه داد، کف دشمنان دل
خوبان یک از هزار ز تحصیل درس عشق
بیرون نیامدند خوش از امتحان دل
گر لامکان و خانهبهدوشم ترا چه غم؟
کاندر جوار جوانی و وندر مکان دل
یار ار نشان عارف بینام از تو خواست
برگو به آن نشان که گرفتی نشان دل