
دیوان اشعار ابوالقاسم عارف قزوینی (۱۲۵۹–۱۳۱۲ ه.ش)
غزلها - بخش ۱
شمارهٔ ۱ - مس قلب در خور اکسیر
دل به تدبیر بر آن زلف چو زنجیر افتاد
وای بر حالت دزدی که به شبگیر افتاد
دانه خال لب و دام سر زلف تو دید
شد پشیمان که در این دام چرا دیر افتاد
گاه و بیگاه ز بس آه کشیدم ز غمت
سینه آتشکده شد آه ز تأثیر افتاد
به نگاهی دل ویرانه چنان کرده خراب
که دگر کار دل از صورت تعمیر افتاد
عارفا بندگی پیر مغانت خوش باد
مس قلب تو چه شد در خور اکسیر افتاد
شمارهٔ ۲ - بوسه و جان
دلم ز کف سر زلف تو را رها نکند
دل از کمند تو وارستگی خدا نکند
اگرچه خون مرا بیگنه بریخت ولیک
کسی مطالبه از یار خونبها نکند
هر آنکه از کف معشوق جامِ می گیرد
نظر به جانب جام جهان نما نکند
بسوخت سینه ندیدم اثر ز آه سحر
ز من گذشت، کسی بعد از این دعا نکند
به بلبلان چمن از زبان من گوئید
بخواب ناز گلم رفته کس صدا نکند
تو بوسه ده که منت جان نثار خواهم کرد
کسی معامله بهتر از این دو تا نکند
بگفتمش که دلت جای عارفست بگفت
کسی بدیر شهان فرش بوریا نکند
شمارهٔ ۳ - قافله سالار دل
تا گرفتار بدان طره طرار شدم
به دوصد قافله دل، «قافله سالار» شدم
گفته بودم که به خوبان ندهم هرگز دل
باز چشمم به تو افتاد و گرفتار شدم
به امید گل روی تو نشستم چندان
تا که اندر نظر خلق جهان خار شدم
خرقه من به یکی جام: کسی وام نکرد
من از این خرقه تهمت زده بیزار شدم
سرم از زانوی غم راست نگردد چه کنم
حال چندیست که سرگرم بدین کار شدم
گاه در کوی خراباتم و گه دیر مغان
من در این عاقبت عمر چه بیعار شدم
نرگس اول به عصا تکیه زد آنگه برخاست
گفت آن چشم سیه دیدم و بیمار شدم
نقد جان در طلبش صرف نمودم صد شکر
راحت از طعنه و سرکوب طلبکار شدم
از کف پیر مغان دوش به هنگام سحر
به یکی جرعهٔ می، عارف اسرار شدم
شمارهٔ ۴ - بلای هجر
بلای هجر تو تنها همان برای منست
چه جرم رفت که یک عمر این جزای منست
من این که قیمت وصل تو را ندانستم
فراق آنچه به من میکند سزای منست
برای خاطر بیگانگان نپرسد کاین
غریب از وطن آواره آشنای منست
بریز خونم و اندیشه از حساب مکن
بحشر دیدن روی تو خونبهای منست
مرا ز روی نکو منع کی توان کردن
که این معالجهی درد بیدوای منست
شمارهٔ ۵ - راز دل
از غم هجر تو روزگار ندارم
غیر وصال تو انتظار ندارم
چون خم گیسوی بیقرار تو یک دم
بی رخ ماهت بتا قرار ندارم
بر سر بازار عشقبازی بر کف
جز سر و جانی بتا نثار ندارم
اشک شراب و دلم کباب چه سازم
کز خم گیسوی یار تار ندارم
راز دل دردمند خود به که گویم
من که به جز اشک غمگسار ندارم
زلف تو چون سنبل است روی تو چون گل
گر دهدم دست بیم خار ندارم
سیل سرشکم چکید و نامه سیه شد
آه که مجبورم اختیار ندارم
از غم هجر رُخَت به باغ تصور
چون دل خود لاله داغدار ندارم
شمارهٔ ۶ - خم دو طره
خم دو طره طرار یار یکدله بین
بپای دل ز خمش صد هزار سلسله بین
از آن کمند خم اندر خمش نخواهد رست
دلم ز بیدلی این صبر و تاب و حوصله بین
نگر قیامت از سرو قد و قامت او
دو صد قیامت و آشوب و سوز و ولوله بین
مکان خال بدنبال چشم و ابروی یار
مکین چون نقطه بائی بمد بسمله بین
بغمزه چشمش زد راه دل سپرد بزلف
شریک دزد نظر کن رفیق قافله بین
اگر اثر نکند آه دل مپرس چرا
میان آه و اثر صد هزار مرحله بین
لب و دهان ترا تهمتی بهیچ زدند
شکر شکن ز سخن مشکلی مسئله بین
اگر فروخته ام دین و دل بغمزه یار
هزار سود ز سودای این معامله بین
براه بادیهی عشق آی و عارف را
ضعیف و خسته و رنجور و پا پرآبله بین
شمارهٔ ۷ - درد عشق
جز سر زلف تو دل را سر و سامانی نیست
سر شب تا سحرش غیر پریشانی نیست
تا به ویرانه دل جغد غمش مأوا کرد
چون دلم در همه جا کلبه ویرانی نیست
با طبیب من رنجور بگوئید که درد
درد عشق است ورا چاره و درمانی نیست
دلم از طره بیفتاد بچاه زنخش
راه جز چاه مگر در خور زندانی نیست
تو بدین حسن اگر جانب بازار آئی
هیچکس مشتری یوسف کنعانی نیست
خرقه زهد بسوزان و مجرد میباش
جامه ای هیچ به از جامه عریانی نیست
عارفا عمر به بیهوده تلف شد من بعد
چه خوری غصه که سودی ز پشیمانی نیست
شمارهٔ ۸ - اندیشه وصل
از سر کوی تو یک چند سفر باید کرد
ز دل اندیشه وصل تو بدر باید کرد
ماه رخسار تو گر سر زند از عقرب زلف
صنما گردش یکدور قمر باید کرد
در ره عشق بتان دست ز جان باید شست
طی این وادی پر خوف و خطر باید کرد
بر سر کوه ز دست تو مکان باید جست
گریه از دست غمت تا به سحر باید کرد
پیش از آنیکه جهان گِل نکند دیده من
مشت خاکی ز غم یار بسر باید کرد
در قمار ره عشقش سر و جان باید باخت
عمدا اندر سر این کار ضرر باید کرد
چشم مستش ز مژه تیر بر ابرو پیوست
ترک مست است و کماندار حذر باید کرد
عارفا گوشه عزلت مده از کف که دگر
از همه خلق جهان صرف نظر باید کرد
شمارهٔ ۹ - سفر بی خبر
بیخبر از سر کوی تو سفر خواهم کرد
همه آفاق پر از فتنه و شر خواهم کرد
فتنه چشم تو ای رهزن دل تا بسراست
هر کجا پای نهم فتنه و شر خواهم کرد
لذت وصل تو نابرده فراق آمده پیش
سود نابرده ز سرمایه ضرر خواهم کرد
گله زلف تو با روز سیه خواهم گفت
صبح محشر شب هجر تو سحر خواهم کرد
وقت پیدا اگر از دیده خون بار کنم
مشت خاکی ز غم یار بسر خواهم کرد
گفته بودم بره عشق تو دل خوش دارم
بجهنم که نشد، کار دگر خواهم کرد
خلق گفتند که از کوچه معشوق نرو
گر رود سر من از این کوچه گذر خواهم کرد
تیر مژگان تو روزی ز کمان گر گذرد
اولین بار منش سینه سپر خواهم کرد
گشت این شهره آفاق که عارف میگفت
همه آفاق ز جور تو خبر خواهم کرد
شمارهٔ ۱۰ - هاله زلف
ز زلف بر رخ همچون قمر نقاب انداخت
فغان که هاله برخسار آفتاب انداخت
هلاک ناوک مژگان آنکه سینه ما
نشانه کرد و بر او تیر بی حساب انداخت
رها نکرد دل از زلف خود باستبداد
گرفت و گفت تو مشروطه ای، طناب انداخت
از آن زمان که رخت دید چشم اندر خواب
قسم بچشم تو عمری مرا بخواب انداخت
خراب تر ز دلم در جهان نیافت غمت
از آن چو جغد نشیمن در این خراب انداخت
نه من، هر آنکه بدل مهر دلبری دارد
بدان که نقش خیالی است کاندر آب انداخت
من آن فسرده دل و سر بزیر پر مرغم
که آشیان مرا دید پر عقاب انداخت
شبی بمجمع عشاق عارفی میگفت
خوش آنکه سر بره یار در شتاب انداخت
شمارهٔ ۱۱ - گیسوی نگار
می از اندازه فزونش بده ای ساقی بزم
تا خراب افتد و ما دست به کاری بزنیم
شب اگر دست به گیسوی نگاری بزنیم
ره صد قافله دل در شب تاری بزنیم
سخت ها سست شود در گه همدستی ما
همه همدست اگر دست به کاری بزنیم
شیر گیریم و تهمتن تن و مرد افکن و مست
همتی تا که در این شرزه شکاری بزنیم
ز اول عمر چو اندر زد و خوردیم و دفاع
یک صبوحی ز پی دفع خماری بزنیم
محتسب تا نرسیده است ز دنبال بیا
ساغری با تو بیک گوشه کناری بزنیم
حاصل کشته درویش اگر داد بباد
هر که بر خرمنش از ناله شراری بزنیم
عارفا رشته تحت الحنک واعظ شهر
ظلم کردیم گر آن را به حماری بزنیم!
شمارهٔ ۱۲ - شکنج طره
شکنج طره زلفت شکن شکن شده است
دلم شکنجه در آنزلف پر شکن شده است
نماند قوت رفتن ز ضعف با این حال
عجب که سایه من بار دوش تن شده است
نمود لاغرم از بسکه درد هجرانش
بجان دوست تهی تن ز پیرهن شده است
بکوی یار رود دل ز من نهان هر شب
امان ز بخت من اینهم رقیب من شده است
نماند در قفس از من بغیر مشت پری
چه سود اگر قفسم باز در چمن شده است
از آنزمان که در آیینه دید صورت خویش
هزار شکر گرفتار خویشتن شده است
بسوخت شمع چو پروانه را در آتش عشق
به بین چگونه گرفتار خویشتن شده است
خوشم که فقر بمن تاج سلطنت بخشید
از این ببعد شهنشه گدای من شده است
صدای عارف پر کرد صفحه آفاق
باین جهت غزلش نقل انجمن شده است
شمارهٔ ۱۳ - خوشی بگریه
فتادم از نظر آن لحظه ای که دور شدم
خوشم بگریه که از دست هجر کور شدم
گهی بمیکده و گاه در خراباتم
هزار شکر که با اهل درد جور شدم
دعاش گفتم و دشنام هم نداد جواب
کجاست مرگ که پیش رقیب بور شدم
به نرد عشق تو عمری به ششدر افتادم
در این قمار دگر لات و لوت و عور شدم
دو چشم مست تو دنبال شور و شر می گشت
شدم چو مست بهم چشمیش شرور شدم
بهشت و حوری و کوثر بزاهد ارزانی
بیار می که بری از بهشت و حور شدم
ز دست هجر تو کنجی نشسته عارف و گفت
چو نیست چاره ز بیچارگی صبور شدم
شمارهٔ ۱۴ - شرمسار دیده
خسته از دست روزگار شدم
ماندم آنقدر تا ز کار شدم
خون دل آنقدر بدامن ریخت
که من از دیده شرمسار شدم
تن و جان خسته بار هجر گران
به عجب زحمتی دچار شدم
بامید گل رخت چندان
ماندم ای سرو قد که خوار شدم
نخورد کس شراب عشق که من
خوردم این باده و خمار شدم
بسر زلف گو قراری گیر
که ز اندازه بی قرار شدم
دیدمش یک نگاه و جان دادم
خوب از این قید رستگار شدم
شب وصل است من برغم رقیب
بخر خویشتن سوار شدم
گفت عارف از این خوشم که دگر
با غم یار یار غار شدم
شمارهٔ ۱۵ - عوض اشک
عوض اشک ز نوک مژه خون میآید
با خبر باش دل از دیده برون میآید
مکن ای دل هوس سلسله زلف بتان
که از این سلسله آثار جنون میآید
اضطرابی به دل افتاد حریفان، بیشک
آنکه صید دل ما کرد، کنون میآید
پی قتلم صف مژگان ز چه آراستهای
بهر یک تن ز چه صد فوج قشون میآید
همچو ضحاک دو مار سیه افکنده به دوش
که به مغز سر انسان به فسون میآید
بس که تیر از مژه بر بال و پر دل زدهای
پر برآورده و بیچاره زبون میآید
خیمه زد پادشه عشق به خلوتگه دل
عقل بیچاره چو درویش برون میآید
گذر باد صبا تا که بر آن زلف افتاد
مشکآمیز شد و غالیهگون میآید
عارف از دست تو با چرخ فلک در جنگست
که نفاق از فلک بوقلمون میآید
شمارهٔ ۱۶ - مرا هجرت کشد
مرا هجرت کشد آخر نهانی
خوش است آن مرگ از این زندگانی
تنم رنجور و جان بیمار، وقت است
اگر رحم آوری بر ناتوانی
بمرغان چمن گویند بر من
قفس تنگ است از بی همزبانی
تو در چاک گریبان صبح داری
در ازای شب هجران چه دانی
شکیبائی ز عشق از عقل دور است
کجا از گرگ میآید شبانی
برو پند جوانان گوی ناصح
که پیرم کرد عشق در جوانی
سگ کویت مرا پر کرد دنبال
چه میخواهد ز یک مشت استخوانی
به جز عارف جفا با کس نکردی
تو هم پیداست کز عاجز کشانی
شمارهٔ ۱۷ - مراد دل
گر مراد دل خود حاصل از اختر نکنم
آسمان، ناکسم ار چرخ تو چنبر نکنم
مادر دهر اگر مثل تو دختر زاید
بی پدر باشم اگر حرمت مادر نکنم
این توئی در بر من یا که بود خواب و خیال
که من از بخت خود این واقعه باور نکنم
سر از آن شب که ز بالین تو برداشته ام
خویش را در دو جهان با فلک همسر نکنم
نیست یکشب که من از حسرت چشمت تا صبح
متصل خون دل از دیده بساغر نکنم
شعله آه من آتش بجهان خواهد زد
ز آب چشم خود اگر روی زمین تر نکنم
خون من ریز میندیش تو از حشر که من
شکوه از دست تو غیر از تو به داور نکنم
شمارهٔ ۱۸ - حکایت هجران
سزد بر اوج فلک، سرکشی کند سر من
اگر بطالع من باز گردد اختر من
بحشر نامه اعمال اگر برون آرم
پر از حکایت هجران تست دفتر من
چگونه بر رخ خوبان نظر کنم که مدام
خیال روی تو سدیست پیش منظر من
هلال ابرویت ای آفتاب کشور حسن
طلوع کرد و چو کتان بسوخت پیکر من
ز واژگونی بخت این گمان نبود مرا
که روزگار نشاند تو را برابر من
خیال زلف تو دوشم بخواب بود امروز
چو ناف آهوی چین مشگبوست بستر من
شب فراق تو خوشوقت از آنشدم که گرفت
ز گریه داد دل از هجر دیده تر من
به یار راز نهانی نگفته باز آمد
رقیب دست نخواهد کشید از سر من
نگفتیم که «اگر ناتوان شوی گیرم
بدست دست تو» وقت است ای توانگر من
شمارهٔ ۱۹ - وادی عشق
وادی عشق چو راه ظلمات آسان نیست
مرو ایخضر که این مرحله را پایان نیست
نیست یکدست که از دست تو بر کیوان نیست
نیست یکسر که ز سودای تو سرگردان نیست
بسکه سر در خم چوگان تو افتاد چو گوی
یک نفر مرد بمیدان تو سرگردان نیست
گر بدریای غم عشق تو افتد داند
نوح جز غرق خلاصیش از این طوفان نیست
ندهید از پی بهبودی من رنج طبیب
درد عشق است بجز مرگ ورا درمان نیست
خواست زاهد بخرابات نهد پا گفتم
سر خود گیر که این وادی اردستان نیست
شب هجر تو مرا موی سیه کرد سفید
عمر پایان شد و پایان شب هجران نیست
وقتی ای یوسف گم گشته تو پیدا گردی
که ز یعقوب خبر نی اثر از کنعان نیست
دل من خون شد و خونابه اش از دیده بریخت
تا بدانی ز توام راز درون پنهان نیست
تا گل روی تو ای سرو روان در نظر است
هیچ ما را هوس سرو و گل و بستان نیست
«ارنی » گویان مشتاق توام رخ بنما
«لن ترانی » نگو عارف پسر عمران نیست
شمارهٔ ۲۰ - مرگ دوست
بمرگ دوست مرا میل زندگانی نیست؟
ز عمر سیر شدم مرگ ناگهانی نیست؟
بقای خویش نخواهم از آنکه میدانم
که اعتماد بر این روزگار فانی نیست
خوشم که هیچکس از من دگر نشان ندهد
بکوی عشق نشان به ز بی نشانی نیست
سیاه روی نداری شود که گر بروم
ببزم دوست بجز خجلت ارمغانی نیست
خزم بخرقه پشمین خود که این گرمی
بخرقه خز و در جامه یمانی نیست
رهین منت چشمم نه چشمه حیوان
بگو به خضر که این وضع زندگانی نیست
سراغ وادی دیوانگان ز مجنون گیر
جنون عشق بود این شتر چرانی نیست
به پرسش دل من آئی آنزمان که مرا
برای گفتن درد درون زبانی نیست
بزیر خرقه ز من مشتی استخوان مانده است
بجان دوست که در زیر جامه جانی نیست
تو شاهبازی و خواهی کنی سرافرازم
منم خجل که در این باغم آشیانی نیست
وحید عصر خودی عارفا بدان امروز
که از برای تو در زیر چرخ ثانی نیست
شمارهٔ ۲۱ - غم چشم
برغم چشم تو بی پامن از شراب شدم
خدا خراب کند خانه ات خراب شدم
فروخت خرقه و شیخ آب آتشین میخواست
میان میکده من از خجالت آب شدم
ز دست هجر تو لب ریز گریه ام چکنم
ز پای تا سر و سرتابه پا سحاب شدم
چو ماه روی تو از ابر زلف بیرون شد
قسم بموی تو بیزار ز آفتاب شدم
مرا در آتش هجران گداختی یک عمر
چه شد که این همه مستوجب عذاب شدم
اگرچه بیگنهم میکشد ولیک خوشم
که در عداد شهیدانش انتخاب شدم
سؤال کرد ز من: عارف از پریرویان
وفا چه دیدی؟ من عاجز از جواب شدم
شمارهٔ ۲۲ - غم تن
مرا که نیست غم تن چه قید پیراهن
به تنگ جان من از زندگی ز ننگ تن است
خوش آنزمان که من از قید تن شوم آزاد
چه نیک در نگری این فضانه جای من است
خلاصی دل من از چه زنخدانش
همان حکایت مور است و قصه لگن است
بلای جان من آنچشم فتنه انگیز است
سیاه روزم از آن طره شکن شکن است
چو کند صورت شیرین ز تیشه دانستم
از آنزمان که همان تیشه خصم کوه کن است
اگر چه پاس حقوق وفا تو نشناسی
ولیک قصد من از رویت حق شناختن است
شمارهٔ ۲۳ - عهد با جانان!
من این جانی که دارم عهد با جانان خود کردم
که گر پایش نریزم دشمنی با جان خود کردم
غمت نشسته بر دل برد از من مایه هستی
ندانستم در آخر دزد را مهمان خود کردم
ز دست بیسر و سامانی خود من ترک سر گفتم
به کوی نیستی فکر سر و سامان خود کردم
ز ناچاری چو راه چاره شد مسدود از هر سو
همین یک فکر بهر درد بیدرمان خود کردم
شدم در انتحار خویش یک دل دل ز جان کندم
لجاجت با خود و با بخت نافرمان خود کردم
ز بس خون ریختم در دل من از دست غمت آخر
نمکنشناس دل را شرمسار خوان خود کردم
گهی بگریستم گه خنده کردم گه به دل شوخی
نمودم گه ملامت دیده گریان خود کردم
ز چشم خویش بد دیدم ندیدم بد ز خاموشی
شدم خاموش ترک صحبت یاران خود کردم
به کوی عشق سرگردان چو دیدم عقل برقآسا
فرار ای عاشقان از عقل سرگردان خود کردم
به فقر و نیستی ز آندروی خو کردم که یک روزی
گدایی را به کوی یار خود عنوان خود کردم
ز طفلی عشق را پروردم و پرورده خود را
در این پیرانهسر عارف بلای جان خود کردم
شمارهٔ ۲۴ - بمیرم یا نمیرم
باز ز ابروی کمان و نوک مژگان زد به تیرم
بار الها چاره ای کن سخت در چنگش اسیرم
دست از پا پیش شمشیرش خطا کردن نیارم
نیستم ز امرش گریزان وز قبولش ناگزیرم
ناوک تیر تو گر صد بار از پستان مادر
ننگرم به کرد بایستی دو صد لعنت بشیرم
تا نفس باقیست نام دوست باشد بر زبانم
تا که جانی هست نقش یار باشد در ضمیرم
از برای گوشه چشمت ز عالم چشم بستم
گر تو ابرو خم کنی از هر دو عالم گوشه گیرم
وعده دادی وقت جاندادن ببالین من آئی
جانم از هجرت بلب آمد نمی آئی بمیرم
ای جوانان از من ایام جوانی گم شد او را
هر کجا دیدید گوئیدش که پیری کرد پیرم
سطوت دربار فقرم شد چنان کز روی کرنش
قالی شاهان بخاک افتند در پیش حصیرم
در وصالت دلخوشم از زندگی چون خضر لیکن
میکشد هجرت نمیدانم بمیرم یا نمیرم
زندگی از قدر من کاهید قدرم کس نداند
دانی آنوقتی که در عالم نبیند کس نظیرم
گر نکردم خدمت، این دانم، خیانت هم نکردم
شکر ایزد را که عارف نی وکیلم نی وزیرم
شمارهٔ ۲۵ - دست به دامان!
گر رسد دست من به دامانش
میزنم چاک تا گریبانش
عمرم اندر غمت بپایان شد
شب هجر تو نیست پایانش
درد عشق آنقدر نصیبم کن
که توانی رسی بدرمانش
آنچه با من بزندگی کرده است
مرگ من میکند پشیمانش
دست و پا جمع کن که میگذرد
بسر کشته شهیدانش
سر دل فاش کرد دیده از آن
که دگر نیست حال کتمانش
چون بنائی بکار عالم نیست
بکن ای سیل اشک بنیانش
هر که از کاسه سر جم خورد
باده، سازد جهان نمایانش
ساغر می بگردش آر که چرخ
نیست مستحکم عهد و پیمانش
شمارهٔ ۲۶ - پیام آزادی
پیام دوشم از پیر می فروش آمد
بنوش باده که یک ملتی بهوش آمد
هزار پرده ز ایران درید استبداد
هزار شکر که مشروطه پرده پوش آمد
ز خاک پاک شهیدان راه آزادی
ببین که خون سیاوش چسان بجوش آمد
هخامنش چو خدا خواست منقرض گردد
سکندر از پی تخریب داریوش آمد
برای فتح جوانان جنگجو جامی
زدیم باده و فریاد نوش نوش آمد
وطن فروشی ارث است این عجب نبود
چرا کز اول آدم وطن فروش آمد
کسی که رو بسفارت پی امیدی رفت
دهید مژده که لال و کر و خموش آمد
صدای ناله عارف بگوش هر که رسید
چو دف بسر زد و چون چنگ در خروش آمد
شمارهٔ ۲۷ - ناله مرغ
نالهٔ مرغِ اسیر این همه بهرِ وطن است
مَسلَکِ مرغِ گرفتارِ قفس همچو من است
همّت از بادِ سحر میطلبم گر ببرد
خبر از من به رفیقی که به طُرفِ چمن است
فکری ای هموطنان در رَهِ آزادیِ خویش
بنمایید که هرکس نکند، مثلِ من است
خانهای کو شود از دستِ اَجانِب آباد
ز اشک ویران کُنَش آن خانه که بِیتُالحَزَن است
جامهای کو نشود غَرقه به خون بهرِ وطن
بِدَر آن جامه که ننگِ تن و کم از کفن است
جامهٔ زن به تن اولیتر اگر آید غیر
ز آنکه بیچاره در این مملکت امروز زن است
آن کسی را که در این مُلک سلیمان کردیم
ملت امروز یقین کرد که او اَهرِمَن است
همه اشراف بهوصلتخوشِ همچون خسرو
رنجبر در غمِ هجران تو چون کوهکن است
عارف از حزبِ دموکرات خلاصی چون مور
مَطَلَب ز آنکه خلاصیِ تو اندر لگن است
شمارهٔ ۲۸
آورد بوی زلف توام باد زنده باد
ز آشفتگی نمود مرا شاد زنده باد
جست ارچه در وصال تو خسرو حیات خویش
مرد ارچه در فراق تو فرهاد زنده باد
هرگز نمیرد آن پدری کو تو پرورید
وان مادری که چون تو پسر زاد زنده باد
دلخوش نیم ز خضر که خورد آب زندگی
آن کو بخضر آب بقا داد زنده باد
نابود باد ظلم چو ضحاک مار دوش
تا بود و هست کاوه حداد زنده باد
بر خاک عاشقان وطن گر کند عبور
عارف هر آنکسی که کند یاد زنده باد
شمارهٔ ۲۹ - لباس مرگ
لباس مرگ بر اندام عالمی زیباست
چه شد که کوته و زشت این قبا بقامت ماست
بیار باده که تا راه نیستی گیرم
من آزموده ام آخر بقای من بفناست
گهی ز دیده ساقی خراب گه از می
خرابی از پی هم در پی خرابی ماست
ز حد گذشت تعدی کسی نمی پرسد
حدود خانه بی خانمان ما ز کجاست
برای ریختن خون فاسد این خلق
خبر دهید که چنگیز پی خجسته کجاست
بگو به هیئت کابینه سر زلفش
که روزگار پریشان ما ز دست شماست
چه شد که مجلس شوری نمیکند معلوم
که خانه خانه غیر است یا که خانه ماست
خراب مملکت از دست دزد خانگی است
ز دست غیر چه نالیم هر چه هست از ماست
اگر بحالت عدلیه پی برد شیطان
کند مدلل تقصیر ز آدم و حواست
ببین بنای محبت چه محکم است، شکست
بطاق کسری خورده است و بیستون برجاست
اگر که پرده بیفتد ز کار می بینی
بچشم، عارف و عامی در این میان رسواست
شمارهٔ ۳۰ - جور!
جور این قدر به یک تن تنها نمیشود
گویی اگر که میشود حاشا نمیشود
ظالمتر از طبیعت و مظلومتر ز من
تا ختم آفرینش دنیا نمیشود
ای طبع من ز زشتی کردار روزگار
گویا دگر زبان تو گویا نمیشود
گویند گریه عقده دل باز میکند
خون گریه میکنم دل من وانمیشود
بنیانم اشک دیده ز جا کند ای عجب
کاین سیل کوهکن ز چه دریا نمیشود
با درد هجر ساخته در چنگ غم اسیر
کاری به نقد ساخته از ما نمیشود
نام تو گشته ورد زبانم ولی چه سود
شیرین، دهن به گفتن حلوا نمیشود
رجعت اگر دوباره کند ز آسمان مسیح
دردی است درد من که مداوا نمیشود
خاک تمام عالم اگر من به سر کنم
در خاک رفته من پیدا نمیشود
از بعد مرگ یار ز من گو به زندگی
دیگر سلوک ما و تو یکجا نمیشود
عارف چنان ز ماتم عبدالرحیم خان
گشته است بستری که دگر پا نمیشود
شمارهٔ ۳۱ - خیال عشق
خیال عشق تو از سر به در نمیآید
ز من علاج به جز ترک سر نمیآید
الهی آنکه نبودی نهال قد بتان
که جز جفا ثمر از این شجر نمیآید
وفا و مهر ز خوبان طمع مکن ز آنروی
که بوی مهر ز جنس بشر نمیآید
برفت دل پی تفتیش کار یار و رقیب
دمی بایست که دل بیخبر نمیآید
چه حیله کرد زلیخا به کار یوسف مصر
که این پسر به سراغ پدر نمیآید
تو عدل و داد ز نسل قجر مدار امید
که از نژاد ستم دادگر نمیآید
سروش گفت چو عارف سخنور استادی
نیامده است به دوران دگر نمیآید
شمارهٔ ۳۲ - دل خوار کرد
دل خوار کرد در بر هر خار و خس مرا
نگذاردم بحال خود این بوالهوس مرا
از بسکه غم کشیده مرا سر بزیر پر
خوشتر ز عالمی شده کنج قفس مرا
پرسد طبیب درد دلم را چه گویمش
چون نیست اهل درد همین درد بس مرا
با هرکسی ز مهر زدم دم چو خود نبود
اهل وفا نگشت یکی دادرس مرا
مستم رها کنید بگریم بحال خویش
مست آنقدر نیم که بگیرد عسس مرا
چون نورسیده ام زره ای پیر میفروش
از آن شراب کال یکی کامرس مرا
چنگی بدل نمیزندم نغمه های عود
ای تار و نی شوید دمی هم نفس مرا
گفتم که بد معرفی عارف شدی و گفت
«این نام نیک تا ابدالدهر بس مرا!»
شمارهٔ ۳۳ - حال دل
حال دل با تو مرا اشک بصر میگوید
راز پنهان من از خانه به در میگوید
سر زد از کوه مرا ناله ولی در گوشش
گویی آهسته سخن لال به کر میگوید
در خم باده فتم تا نکشم ننگ خمار
زانکه النار و لا العار پدر میگوید
حرف قحط است مگر باز به منبر واعظ
از قضا و قدر و عالم ذر میگوید
بوالبشر یک غلطی کرد که شیطان تا حشر
ذیحق است ار بد از افراد بشر میگوید
دست دادند به هم ریشه ما را کندند
حال امروز به از تیشه تبر میگوید
این سخن گر بنویسند به زر جا دارد
الحق عارف سخن سکه به زر میگوید
شمارهٔ ۳۴ - زاهد و باده
گذشت زاهد و لب تر ز دور باده نکرد
ببین چه دور خوشی دید و استفاده نکرد
بعمد داد سر زلف خود بدست صبا
چها که با من هستی بباد داده نکرد
دچار فتنه شد آخر رقیب خورسندم
چه فتنه ها که بپا این حرامزاده نکرد
دگر به بستر راحت نمیتواند خفت
کسیکه خصم خود از پشت زین پیاده نکرد
بمجلس آمد یار از فراکسیون عجب آنک
بهیچ کار بجز قتل من اراده نکرد
قسم بساغر می در تمام عمر عارف
بروی ساده رخان یک نگاه ساده نکرد
شمارهٔ ۳۵ - گدای عشق
گدای عشقم و سلطان حسن شاه من است
به حسن نیت عشقم خدا گواه من است
خیال روی تو در هر کجا که خیمه زند
ز بی قراریم آنجا قرارگاه من است
به محفلی که توئی صدهزار تیر نگاه
روانه گشته ولی کارگر نگاه من است
هزار برق نظر خیره سوی روی تو لیک
شعاع روی تو از پرتو نگاه من است
برای خود کلهی دوخت زین نمد هرکس
چه غم ز بی کلهی کاسمان کلاه من است
خرابه ای شده ایران و مسکن دزدان
کنم چه چاره که اینجا پناهگاه من است
اگرچه عشق وطن میکشد مرا اما
خوشم به مرگ که این دوست خیرخواه من است
ز تربت من اگر سر زند گیاه و از آن
به رنگ خون گلی ار بشکفد گیاه من است
در این دو روزه ایام غم مخور که گرت
غمی بود غمت آسوده در پناه من است
ز راه کج چو به منزل نمیرسی برگرد
به راه راست که این راه شاهراه من است
در اشتباه شد عمر و من یقین دارم
که آنچه به ز یقین است اشتباه من است
اگرچه بیشتر از هر کسی گنه کارم
ولیک عفو تو بالاتر از گناه من است
حقوق خویش ز مردان اگر زنان گیرند
در این میان من و صد دشت زن سپاه من است
گریخت هر که ز ظلمی به مأمنی عارف
شرابخانه در ایران پناهگاه من است
شمارهٔ ۳۶ - یاد وطن
هر وقت ز آشیانه خود یاد میکنم
نفرین به خانواده صیاد میکنم
یا در غم اسارت جان میدهم به باد
یا جان خویش از قفس آزاد میکنم
شاد از فغان من دل صیاد و من بدین
دلخوش که یکدلی به جهان شاد میکنم
جان میکنم چو کوهکن از تیشه خیال
بدبختی از برای خود ایجاد میکنم
شد سرد آتش دل و خشکید آب چشم
ای آه آخر از تو ستمداد میکنم
با خرقهای که پیر خرابات ننگ داشت
وامش کند به باده، من ارشاد میکنم
گه اعتدال و گاه دمکرات من بهر
جمعیت عضو و کار ستبداد میکنم
با زلف یار تا سر و کارم بود چه غم
بیکار اگر بمانم افساد میکنم
من بیخبر ز خانه خود چون سر خری
بر هر دری، که مملکت آباد میکنم
اندر لباس زهد چو ره میزنم به روز
با رهزنان شب ز چه ایراد میکنم
سرشارم هر شب از می ولیک از خماریش
هر بامداد ناله و فریاد میکنم
درس آنچه خواندهام همه از یاد میرود
یاد هر که از شکنجه استاد میکنم
شاید رسد به گوش معارف صدای من
زانست عارف، این همه بیداد میکنم
شمارهٔ ۳۷ - پارتی زلف!
پارتی زلف تو از بس که ز دلها دارد
روز و شب بیسببی عربده با ما دارد
کاش کابینه زلفت شود از شانه پریش
کو پریشانی ما جمله مهیا دارد
به که این درد توان گفت که والاحضرت
در نیابت روش حضرت والا دارد
بخت یار است ولی بخت بد آنجاست که یار
هرکجا پای نهد دست به یغما دارد
فکر روز بد خود کن مکن آزار کسی
شب تاریک پی روز تو فردا دارد
دارم امید شود دار مجازات به پا
خائن آن روز به دار است تماشا دارد
گر به حق گویی حرف تو کسی پی ببرد
عارفا، شعر تو صد گونه معما دارد
شمارهٔ ۳۸ - خیانت وطن
دوباره فتنه چشم تو فتنه برپا کرد
دلم ز شهر چو دیوانه رو به صحرا کرد
خدا خراب کند آن کسی که مملکتی
برای منفعت خویش خوان یغما کرد
ز بخت یاری بیجا طلب مکن کاین شوم
چو جغد میل بویرانه داشت غوغا کرد
رفیق او همدانی است خوب میدانست
که گفت «کرد غلط هرچه کرد عمدا کرد»
چو در قلمرو خود دید صفحه ایران
سیاه و درهم چون صفحه چلیپا کرد
جهاد کشتن نفس است نی چپاول مال
در این مجاهده عارف مرا چه رسوا کرد
شمارهٔ ۳۹ - زاهدان ریائی واعظان دروغی!
واعظا گمان کردی داد معرفت دادی
گر مقابل عارف ایستادی استادی
پار در سر منبر داده حکم تکفیرم
شکر میکنم کامروز زان بزرگی افتادی
گر قباله جنت پیشکش کنی ندهم
یک نفس کشیدن را در هوای آزادی
طی راه آزادی نیست کار اسکندر
پیر شد در این ره خضر مرد اندر این وادی
از خرابی یکمشت رنجبر چه میخواهی
تا بکی توانی کرد ز این خرابی آبادی
پنجه توانائی گر مدد کند روزی
بشکنم من از بازو پنجه ستبدادی
کاش یک «ترر» ز اول، شر بوالبشر میکند
تا که ریشه آدم از میان بر افتادی
نیکنامی انسان زندگی پس از مرگ است
عارفا به بدنامی خوب امتحان دادی
شمارهٔ ۴۰ - بیداری دشمن غفلت دوست
ز خواب غفلت، هر دیدهای که بیدار است
بدین گناه اگر کور شد سزاوار است!
زده است یکسره خود را به راه بد مستی
قسم به چشم تو ما مست و خصم هشیار است
پلیس مخفی و نابود، محتسب به قمار
به خواب شحنه، عسس مست و دزد در کار است
تو را از آن چه، به ساز کدام در رقصیم
مرا چه کار که انگشت کیست در کار است
تو صحت عمل از دزد و راهزن مطلب
از آنکه مملکت امروز دزد بازار است
گرفت وجهی و ما را به بیع قطع فروخت
ببین که در همه جا صرفه با خریدار است
بگو به عقل منه پا بر آستانه عشق
که عشق در صف دیوانگان سپهدار است
هر آن سری که ندارد سر وطنخواهی
الهی آنکه شود سرنگون که سربار است
تو پایداری بین، عارف ار به دار رود
گمان مدار که از حرف دست بردار است
شمارهٔ ۴۱ - بی هنری و تن آسائی
ببند ای دل غافل بخود ره گله را
زیان بس است ز مردم ببر معامله را
فراخنای جهان بر وجود من تنگ است
تو نیز تنگتر از این مخواه حوصله را
دل تو ز آهن و من ره بدان از آن جویم
که راه آهن کرده است وصل فاصله را
شدند ده دله و اجنبی پرست، منم
که میپرستم ایران پرست یکدله را
تو ای دویده بیابان رنج بهر وطن
بچشم من بنه آن پای پر ز آبله را
بهیچ مملکت و ملت این نبوده و نیست
بدست گرگ، شبانی رها کند گله را
مراست رأی کز این بعد انتخاب کنند
وکیل خولی و شمر و سنان و حرمله را
اگرچه دختر فکر تو حامله است عارف
بگو مترس و ببین مردهای حامله را
شمارهٔ ۴۲ - زهدفروشان
اندر قمار عشق تو بالای جان زدند
هرچند باختند قماری کلان زدند
با ترک چشم مست تو همدست چون شدند
مستان جور گشته در دین کشان زدند
لولی و شان ز باده گلرنگ پای گل
افروختند چهره شررها بجان زدند
چشمش بدستیاری مژگان و ابرویان
هرجا دلی گذشت بتیر کمان زدند
غافل مشو ز طره و خال و خطش که دوش
دامن بر آتش این (پر و پاکان) چیان زدند
آتش بجان چند تن افتد که بیگناه
بی موجبی به ملتی آتش بجان زدند
از پرده کار زهد فروشان برون فتاد
روزی که پا بدایره امتحان زدند
ایران چنان تهی شده از هر کسی که دست
ایرانیان بدامن ما ناکسان زدند
سردارهای مانده از کاوه یادگار
صف زیر بیرق و علم «شونمان » زدند!
شمارهٔ ۴۳ - آرزو
بیمار درد عشق و پرستارم آرزوست
بهبود زان دو نرگس بیدارم آرزوست
یاران شدند بدتر از اغیار گو بدل
کای یار غار صحبت اغیارم آرزوست
ای دیده خون ببار که یک ملتی بخواب
رفته است و من دو دیده بیدارم ارزوست
ایران خرابتر ز دو چشم تو ای صنم
اصلاح کار از تو در این کارم آرزوست
بیدار هر که گشت در ایران رود بدار
بیدار و زندگانی بیدارم آرزوست
ایران فدای بوالهوسیهای خائنین
گردیده یک قشون فداکارم آرزوست
خون ریزی آنچنان که ز هر سوی جوی خون
ریزد میان کوچه و بازارم آرزوست
در زیر بار حس شده ام خسته راه دور
با مرگ گو خلاصی از این بارم آرزوست
بیزار از آن بدم که در آن ننگ و عار نیست
امروز از آنچه عمری بیزارم آرزوست
مشت معارف ار دهن شیخ بشکند
زین مشت کم نمونه خروارم آرزوست
حق واقف است وقف بچنگال ناکسان
افتاده دست واقف اسرارم آرزوست
تجدید عهد دوره سلطان حسین گشت
یکمرد نو چو نادر سردارم آرزوست
ما را ببارگاه شه عارف اگر چه راه
نبود و لیک پاکی دربارم آرزوست
شمارهٔ ۴۴ - کوی میکده
بکوی میکده هرکس که رفت باز آمد
ز قید هستی این نشئه بی نیاز آمد
هزار شکر که ایران چو کبک زخمی باز
برون ز پنجه شاهین و شاهباز آمد
بگو که پنهان گردند قاطعان طریق
از آنکه قافله دزد رفته باز آمد
مدرس از ره ترکیه و حجاز و عراق
دوباره چون شتر لوک بی جهاز آمد
چه احترام بر آن حاجیست مرد مرا
که بی وضو سوی حج رفت و بینماز آمد
میان دیو و سلیمان چه امتیاز که رفت
سوی سبا و ز کف داد امتیاز آمد
برفت کاش مساوات بر نمیگردید
که مشت ما بر بیگانه کرد باز آمد
وکیل یزد چه گودرز فاتحی وافور
بکف گرفته چه گرزی و چون گراز آمد
ز من بگوی بلوطی غلامحسین دگر
مگیر معرکه یکمشت حقه باز آمد
فدای سرو که چون تن بزیر بار نداد
گه نمایش آزاد و سر فراز آمد
به نی بگوی که از ناله در خود آتش زن
که عارف همچو تو نالان به سوز و ساز آمد
شمارهٔ ۴۵ - فرقه بازی و جهالت!
ز بس بزلف تو دل بر سر دل افتاده
چه کشمکش که میان من و دل افتاده
ز فرقه بازی احزاب دل در آن سر زلف
گذار شانه بر آن طره مشکل افتاده
دلم بسوخت که بر صورت تو خال سیاه
بسان ملت محکوم جاهل افتاده
بسوز از آتش رخ این حجاب و روی نما
تو جان بخواه که جان غیر قابل افتاده
ز بسکه خون ز غمت ریختم بدل از چشم
دلم چو غرقه ز دریا بساحل افتاده
بجز جنون نبرد ره بسوی کعبه عشق
که بار عقل در این راه بر گل افتاده
گرفته نور جهانتاب علم عالم و شیخ
پی مباحثه بسی دلایل افتاده
سپردمت برقیبان و با تو کارم نیست
از آنکه کار بدست اراذل افتاده
تو هرج و مرجی دربار عشق بین، عارف
میان این همه دیوانه عاقل افتاده
شمارهٔ ۴۶ - جمهوری عشق سلطنت حسن
عشق! مریزادت آن دو بازوی پر زور
قادر و قاهر توئی و ما همه مقهور!
سلطنت حسن را دوام و بقائی
نیست مباش ای پسر مخالف جمهور!
روی مپوشان که بیش از این نتوان دید
جلوه کند آفتاب و روی تو مستور
شانه بزلفت مزن که خانه دلهاست
چوب مکن بیجهت بلانه زنبور
پای اجانب بریده گردد از ایران
چشم بداندیش اگر ز روی تو شد دور
دست خودی پای اجنبی ز میان برد
مملکت اردشیر و کشور شاپور
نخوت و کبر اینقدر چرا و چرائی
از پی حسن دو روزه این همه مغرور
همدم بیگانگان مباش و بپرهیز
عاقبت از جنس بد ز وصله ناجور
عارف اگر کهنه شد ترانه مزدک
نغمه ای از نو علاوه کن تو به تنبور!
شمارهٔ ۴۷ - تیغ زبان پرده های ریا!
محشر هر جا روم آنجا سر پا خواهم کرد
بین چه آشوب من بیسر و پا خواهم کرد
بس که از کرده پشیمان شدهام در هر کار
نتوان گفت کزین بعد چهها خواهم کرد
چون بهر کار زدم دست ریا دیدم، روی
بدر میکده بی روی ریا خواهم کرد
بدر ای پیر مغان پرده ارباب ریا
ورنه در کار خرابات ریا خواهم کرد
گر طبیعت نشود پرده دراز مشتی دزد
پرده شان پاره بامید خدا خواهم کرد
من از این خرقه سالوس بدر خواهم شد
ترک عمامه و دستار و ردا خواهم کرد
گفتیم مطرب الحمد که در کشور خویش
آن وظیفه که مرا هست ادا خواهم کرد
منع زاهد سبب خوردن می شد ورنه
محتسب گوید اگر مستی، ابا خواهم کرد
نه ز همسایه، که از سایه خود میترسم
دوری از سایه این جنس دو پا خواهم کرد
گفتم «ایران رود هر وقت تو آنوقت بیا»
در سر وعده من ای مرگ وفا خواهم کرد
شمارهٔ ۴۸ - تمدن بی تربیت نسوان سفر نیمه راه!
بفکن نقاب و بگذار در اشتباه ماند
تو بر آن کسی که میگفت رخت به ماه ماند
بدر این حجاب و آخر بدر آز ابر چون خور
که تمدن ار نیائی تو به نیم راه ماند
تو از این لباس خواری شوی عاری و برآری
بدر همچه گل سر از تربتم ار گیاه ماند
دل آنکه روت با واسطه حجاب خواهد
تو مگوی دل که آن دل بجوال کاه ماند
پی صلح اگر تو بی پرده سخن میان گذاری
نه حریف جنگ باقی نه صف سپاه ماند
تو از آن زمان که پنهان رخ از ابر زلف کردی
همه روزه تیره روزم بشب سیاه ماند
نه ز شرم می نیارم برخت نگاه ترسم
که برویت از لطافت اثر نگاه ماند
همه شب پناه بر درگه حق برم که عمری
ز دو چشم بد رخ خوب تو در پناه ماند
همه ترس من از آنست خدا نکرده روزی
سرما به پشت این معرکه بی کلاه ماند
ز وزیر جنگ ما اسم و رسمی در میان نه
سپهش نبینی عارف به سپاه آه ماند
شمارهٔ ۴۹ - خوش آن زمان
خوش آن زمان که دلم پایبند یاری بود
به کوی بادهفروشانم اعتباری بود
بیار باده که از عهد جم همین مانده است
به یادگار، چه خوش عهد و روزگاری بود
به اقتدار چه نازی که روزی ایران را
مزیت و شرف و فخر و اعتباری بود
چو کاوه وقتی سردار نامداری داشت
در این دیار چو سیروس شهریاری بود
به این محیط که امروز بیکس و یار است
کمان کشیده چو اسفندیار یاری بود
کسی که کرد گرفتار یکهتازان را
اسیر پنجه یک طفل نی سواری بود
بنای کاخ تمدن به باد میدادم
اگر به دست من ای چرخ اعتباری بود
کشیده بار فراق تو بارها این بار
خمیده شد قدم از زحمت این چه باری بود
قرار داد دو چمشش که خون به شیشه دل
سپس نریزد پیمانشکن قراری بود
به دستیاریت ای دیده دل به خون غلتید
الهی آنکه شوی کور این چه کاری بود
دلی است گمشده از من کس ار نشان خواهد
بگو که یکدل چون لاله داغداری بود
گذار عارف و عامی به دار میافتاد
اگر برای مجازات چوب داری بود
شمارهٔ ۵۰ - یادگار یک صباح خماری!
دیشب خرابی میم از حصر و حد گذشت
این سیل کوه ساز خم آمد ز سد گذشت
گفتم حساب جام شماری به دست کیست
ساقی جواب گفت چه پرسی ز صد گذشت
قدم خمیده شد چو کمان تا که دیده دید
همچون مه چهارده آن سرو قد گذشت
با یار صحبت از گله های گذشته بود
آمد رقیب و دید نماند از حسد گذشت
نگذاشت دست رد بکس هر جا نظر فکند
خون ریخت چشم مست تو بی دست رد گذشت
تعداد کشتگان تو نتوان همینقدر
اجساد بی شماره خون از جسد گذشت
بد کرده را بگوی که «بد از تو تا ابد
ای بی خبر بماند ز ما خوب و بد گذشت »
بی صاحبی خانه من بین ز هر طرف
هرکس رسید بی پته و بی سند گذشت
عمری که در نتیجه اش عمرم تمام شد
عارف، هزار شکر، گذشت ار چه بد گذشت
شمارهٔ ۵۱ - گریه
هزار عقده ز دل ای سرشگ واکردی
بیا بیا که چه خوش آمدی صفا کردی
ز چیست سرزده بیرون شدی ز روزن چشم
چه شد که سر دل افشا و برملا کردی
همیشه خواب خوشت دور، کور کردی چشم
به آن فرشته دلم را تو آشنا کردی
تو هیچ عهد نبستی که نشکنی وین بار
چرا بوعده بیگانگان وفا کردی
دلم شکستی و زین دل شکستنت شادم
که بنده ای را همسایه با خدا کردی
ز بسکه سرزده رفتی و آمدی ای فکر
تو خانه دل من کاروانسرا کردی
تو درس هجر ز بس دادیم بمکتب عشق
مرا ز وصل چو طفل گریز پا کردی
فراق روز مرا تیره تر ز زلف تو کرد
ببین که دشمنی ایدوست تا کجا کردی
بسان بخت من ای شه ز تخت برگردی
که ملتی را از یک سفر گدا کردی
برو که جغد نشیند بخانه ات ای شیخ
چه خانه ها که تو محتاج بوریا کردی
بلای دست تو مطرب بمغز واعظ شهر
بزن که مجلس ما را تو کربلا کردی
تمام عمر به می همنشین شدی عارف
چه دوستی است که با نطفه زنا کردی
بکنج میکده گر منزوی شدی خوشباش
ز خلق دور شدی دوری از بلا کردی
شمارهٔ ۵۲ - در استقبال غزل رئیس الوزرا
ای بارگاه حسن تو محمود ایاز کن
وی خسروان به پیش ایازت نیاز کن
ویرانه ساز کعبه دلها چو سومنات
محمودی ای بکشور جان ترکتاز کن
چشم بهانه گیر تو دنبال فتنه کرد
هی بی جهت بخلق در فتنه باز کن
ابروی چون هلال نوت قد هلال ساز
روی چو خور فروخته ات جان گداز کن
چشمت بدستیاری مژگان ز هر کنار
چون صعوه صید دل کن و در چنگ باز کن
عمریست ناز میکشم از مهوشان ولیک
هرگز ندیده ام چو تو مهروی ناز کن
ای بی نیاز از همه چیز همچو بولشویک
هر جا که رو کنی همه را سرفراز کن
تو شمع بزم غیری و من در غمت مدام
پروانه وار شب به سحر سوز و ساز کن
مگذار در غم تو بمیرم بشرط آنک
تا زنده ام تو ناز کن و من نیاز کن
شب شد، چه شد که یار نیامد؟ یقین فتاد
چنگ رقیب روده به صحبت دراز کن
ممتاز در میانه خوبان عالمی
ای امتیاز حسن تو لغو امتیاز کن
عارف، قسم بعشق و بناموس عشق، نیست
در راه عشق دوست حقیقت مجاز کن!
شمارهٔ ۵۳ - شکایت تلخ
محیط گریه و اندوه و غصه و محنم
کسیکه یک نفس آسودگی ندید منم
منم که در وطن خویشتن غریبم وزین
غریبتر که هم از من غریبتر وطنم
بهر کجا که قدم مینهم بکشور خویش
دچار دزد اداری اسیر راهزنم
طبیعت از پی آزار من کمر بسته
کنم چه چاره چو دشمن قویست دم نزنم
نهال عمر مرا میوه غیر تلخی نیست
بر آن سرم که من این بیخ را ز بن بکنم
چو شمع آب شدم بسکه سوختم فریاد
که دیگران نه نشستند پای سوختنم
چو گشت محرم بیگانه خانه، به در گور
کفن بیار که نامحرم است پیرهنم
ز قید تن شوم آزاد وان زمان زین بند
برون شوم، نیم آزاد تا اسیر تنم
به چشم من همه گلهای گلستان چون خار
خلد، اگر به تماشای گل نظر فکنم
در این دیار چه خاکی بسر توانم کرد
بهر کجا که روم اوفتاده در لجنم
بگو بیار که اندر پی هلاکت من
دگر مکوش که خود در هلاک خویشتنم
نبرد لذت شیرینی سخن عارف
به گوش عبرت نشنید گر کسی سخنم
شمارهٔ ۵۴ - عدل مزدک پایداری عشق!
بغیر عشق نشان از جهان نخواهد ماند
بماند عشق ولیکن جهان نخواهد ماند
خزان عمر من آمد بهار عمر تو شد
بهار عمر تو هم ای جوان نخواهد ماند
بزیر سایه دیوار نیستی است سرم
رهین منت هفت آسمان نخواهد ماند
بدانکه مملکت داریوش و کشور جم
بدست فتنه بیگانگان نخواهد ماند
برنجبر ببر از من پیام کز اشراف
دگر بدوش تو بار گران نخواهد ماند
بکار باش، مده وقت را ز کف من بعد
مجال و وقت بعاجز کشان نخواهد ماند
گدای کوی خرابات را بشارت ده
هم عنقریب شه کامران نخواهد ماند
بماند از پس سی قرن عدل مزدک لیک
به غیر ظلم ز نوشیروان نخواهد ماند
بگو به عارف بیخانمان خانهبهدوش
که جز خدا و تو کس لامکان نخواهد ماند
شمارهٔ ۵۵ - دل کارگر زلف سرمایهدار!
چه گویمت که چه از دست یار میگذرد
به من هرآنچه که از روزگار میگذرد
ز یار شکوه کنم یا ز روزگار چهها
ز یار بر من و از روزگار میگذرد
چهها گذشت ز زلفت به دل چه میدانی
به کارگر چه ز سرمایهدار میگذرد
بس است تا به کی تو سر به زیر پر صیاد
به غفلت اندر و وقت فرار میگذرد
به دور نرگس مست تو نادرست کسی
میان شهر اگر هوشیار میگذرد
کجاست شحنه که پنهان هزار خون کرده
دو چشم مست تو او آشکار میگذرد
به اسم من همه مال التجاره غم و درد
ز شهریار ببین بار بار میگذرد
سواره آمد و بگذشت از نظر گفتم
امان که عمر چو چابکسوار میگذرد
هزار شکر که دیدم رقیب از کویت
گذشت لیک به خواری چو خار میگذرد
تو خفتهای و چه دانی که در غمت شب هجر
چگونه بر من شبزندهدار میگذرد
به مجلسی که تویی گفتگوی ما و رقیب
تمام با سخن گوشهدار میگذرد
بدم از اینکه بدو خوب و ننگ و نام امروز
به یک رویه و در یک قطار میگذرد
مرا که سایه آن سرو بارور بر سر
نماند، ای به جهنم بهار میگذرد!
ز دست دیده به هرجا که میرود عارف
در آب دیده خود بیگدار میگذرد
شمارهٔ ۵۶ - مساوات عشق
در عشق بدان فرق شهنشاه و گدا نیست
کس نیست که در کوی بتان بیسر و پا نیست
در حسن تو انگشت نما هستی و لیکن
در عشق تو جز من کسی انگشت نما نیست
رسوای تو گشتیم من و دل بجهان نیست
جائی که در آن قصه رسوائی ما نیست
مستم بگذارید بگریم به غم دل
جز اشک کسی در غم دل عقده گشا نیست
این مهر که دارد بتو دل در همه کس نه
وین جای که داری تو بدل در همه جا نیست
با یار سخن دوش شد از عالم وحدت
گفتم مشنو هر که تو را گفت خدا نیست
بد گفت رقیب از پی و بشنیدم و گفتم
با یار که دل بد مکن این نیز بما نیست
در فتنه یغما گری چشم تو ای شوخ
آن چیست که غارتزده در کشور ما نیست
گر پر شود ایران همه از حضرت اشرف
یک بی شرفی مثل رئیس الوزرا نیست
صحبت بادب کن بر اهل ادب عارف
اینجاست که جای سخن پرت و پلا نیست