بازماندگان جهنم🔥
#𝑷𝒂𝒓𝒕_6
•❈━•━•━•━•🔥⃟🌋•━•━•━•━❈•
تکیه داده بودم به دیوار همون کلاس کوفتی، خستگی داشت پدرمو در میآورد. چشمهام زُل زده بود به درِ قفلشده، ولی فکرم یه جای دیگه بود. صدای ضربههای آروم و ترسناکِ اون زامبیها… عین یه آهنگِ شوم تو مغزم رژه میرفت. ماندگار یه چیزایی گفت… “جوزام”… یه بیماری که روش کار میکردن، یه جور پادزهر… ولی چرا دکتر کینگزلی اینقدر استرس داشت؟ چرا پروژه درست پیش نمیرفت؟ اصلاً این “خون سیاه” چه کوفتیه؟ چطوری آدما رو تبدیل به یه انسان حیووننما میکنه که به خون و عطش آدمیزاد تشنهست؟
چشمهامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. ترس مثل یه وزنه سنگین تو سینهم سنگینی میکرد. چرا ماندگار اینقدر دیر دهنش باز شد؟ چرا این اطلاعات رو قایم کرد؟ نکنه… یه چیز دیگه هم هست که ازمون مخفی کرده؟ یه چیزی بدتر از این زامبیها… یه چیزی که حتی فکرشم تن آدمو میلرزونه.
صدای محکم سایا مثل یه پتک زد تو سکوت: “بچهها، اینجا بمونیم یعنی خودکشی. باید زودتر بزنیم به چاک، همین الان!”
ماندگار هنوز داشت حساب کتاب میکرد. اخماش حسابی تو هم گره خورده بود. یه نفس عمیق کشید و سعی کرد خونسرد به نظر بیاد: “باشه، قبول. ولی گوش کنین. بیرون رفتن ریسکش بالاست. تنها راهش اینه که خودمونو برسونیم به آزمایشگاه. یه نقشه دارم، ولی فقط اگه مثل یه تیم واقعی پشت هم باشیم، جواب میده.”
آزمایشگاه؟ نگاهم قفل شد رو نگاهش. یه ترس لعنتی وجودمو گرفت. اگه آزمایشگاه هم عین اینجا یه سوراخ موش از آب دربیاد چی؟ اگه اونجا هم دیگه امن نباشه چی؟ ولی یه حسی ته دلم بهم میگفت شاید این آخرین امیدمون برای زنده موندن.
•❈━•━•━•━•🔥⃟🌋•━•━•━•━❈•
رمانت عالیه بانو