رمان بازماندگان جهنم

بازماندگان جهنم 🔥

#𝑷𝒂𝒓𝒕_3

•❈━•━•━•━•🔥‌⃟🌋•━•━•━•━❈•

 

(با لحنی نفس‌گیر و تاکید روی کلمات کلیدی)

 

پاهام… حسشون نمی‌کردم. ولی اون صحنه… نمی‌ذاشت بمونم! فقط باید… فرار می‌کردم! از اون اتاق کوفتی زدم بیرون و دویدم… تو راهروهای ساکتِ مدرسه. نفس‌نفس می‌زدم… قلبم مثل یه پرندهٔ گیر افتاده… داشت بال بال می‌زد. فقط یه چیز می‌خواستم… یه راه خروج… همین! ولی هرچی بیشتر می‌دویدم… بیشتر حس می‌کردم تو یه هزارتوی لعنتی گیر افتادم.

 

(مکث کوتاه، چشم‌ها با ترس به اطراف خیره می‌شوند)

 

یه صدای خش‌خش… شنیدم. نه… نمی‌تونستم برگردم… حتی یه ذره هم… جرئت نداشتم! صدا… نزدیک‌تر می‌شد… تبدیل شد به صدای قدم‌های سنگین… خیلی سنگین… که آروم آروم… می‌اومد سمتم. بدون فکر… پریدم تو اولین کمُدی که دیدم… و در رو آروم بستم. قلبم… انقدر محکم می‌کوبید… فکر کردم صداشو می‌شنون!

 

(صدای آهسته، پر از وحشت)

 

قدم‌ها… درست جلوی کمُد وایساد. از یه شکاف کوچیک… دزدکی نگاه کردم. اون… اون موجود… همونی که تو اون اتاق دیدم… حالا… درست روبه‌روم بود. پوستش… زرد بود… یه زردِ مریض و ترسناک… ترک خورده… با زخم‌های وحشتناک. دست‌هاش… انگشت‌های دراز و تیز… انگار فقط برای پاره کردن و دریدن… ساخته شده بودن.

 

(نفس عمیق، سعی در کنترل ترس)

 

اون… نزدیک‌تر شد. صداشو می‌شنیدم… که نفس نفس می‌زد… انگار داشت بو می‌کشید… می‌خواست شکارش رو پیدا کنه. بدنم… یخ کرده بود. نمی‌دونم چرا… ولی یهو… رفت! از کمُد… دور شد.

 

(مکث طولانی، گوش دادن به سکوت)

 

منتظر موندم… تا صداش… کاملاً محو شد. بعد… آروم در رو باز کردم… و اومدم بیرون. اینجا… دیگه مدرسه نبود. یه جای آلوده… یه جای خطرناک… مثل یه کابوس… شده بود.

 

(نگاه به دیوار، با چشمانی پر از سوال)

 

وقتی داشتم… به سمت خروجی می‌رفتم… یه چیزی دیدم. روی دیوار… با یه خط قرمز بدخط… نوشته شده بود: “نجات… تو سکوته. حرکت… تو سایه‌ها… تنها راه… بقاست.”

 

(صدای آرام و زمزمه‌وار، با تردید)

 

کی… اینو نوشته؟ کسی… تونسته از اینجا زنده… بیرون بره؟ یا این… فقط یه هشدار… برای بقیه قربانی‌هاست؟

 

•❈━•━•━•━•🔥‌⃟🌋•━•━•━•━❈•

درباره اسرین

سلام من یه نويسنده تازه کارم اسمم اسرینه و ۱۷ سالمه خوشحال میشم نظرتونو راجب رمانی که مینویسم بدونم

یک دیدگاه

  1. رمانت عالیه بانو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

***