رمان بازماندگان جهنم

#𝑷𝒂𝒓𝒕_2
🔥🕳🔥🕳🔥🕳🔥🕳🔥🕳🔥🕳🔥

اون روز… از همون لحظه‌ای که پامو گذاشتم تو مدرسه جدید، یه حس عجیب داشتم. انگار همه‌چی یه جوری بود که نمی‌تونستم درست بفهمم چی. خبری از شلوغی بچه‌ها دم در نبود، فقط سکوت… یه سکوت سنگین و ترسناک.

آروم آروم از پله‌ها رفتم بالا. صدای کفش‌هام تو راهرو می‌پیچید و هر قدمم انگار یه علامت خطر بود. هیچ‌کس نبود، حتی یه نفر. کمدا یکی در میون باز بودن، انگار کسی عجله‌ای وسایلشو جا گذاشته باشه. قلبم داشت از تو سینم می‌زد بیرون.

تا اینکه رسیدم به سالن اصلی. اونجا یه دختر دیدم، با لباس فرم مدرسه، که پشتش بهم بود و به دیوار تکیه داده بود. صداش زدم:
– «ببخشید… هی، تو هم تازه‌واردی؟»

آروم سرشو چرخوند، و همون لحظه حس کردم دنیا دور سرم می‌چرخه. صورتش بی‌رنگ بود، چشم‌هاش یه جوری می‌لرزید، و گوشه‌ی لبش… خون؟! چند قدم عقب رفتم، ولی یهو یه صدای خش‌دار ازش دراومد، یه چیزی شبیه ناله.

اونجا بود که دیگه نتونستم وایسم. شروع کردم به دویدن. مستقیم رفتم سمت دفتر مدرسه. ولی وقتی در رو باز کردم، کاش نمی‌رفتم! مدیر مدرسه رو زمین افتاده بود و چند نفر دیگه با چهره‌های عجیب و ترسناک دورش بودن. یکی‌شون سرشو بالا آورد و دندون‌های خونی‌شو نشونم داد.

اون لحظه فهمیدم… اینجا دیگه خبری از مدرسه نیست. اینجا انگار مرکز یه فاجعه‌ست. یعنی… همون بیماری که مردم رو به موجودات وحشی تبدیل می‌کنه، اینجا هم شروع شده؟

درباره اسرین

سلام من یه نويسنده تازه کارم اسمم اسرینه و ۱۷ سالمه خوشحال میشم نظرتونو راجب رمانی که مینویسم بدونم

یک دیدگاه

  1. رمانت عالیه بانو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

***