مهرخ، زنی پا به سن گذاشته به کرمانشاه و خانه تنها قوم و خویش ساکن در انجا یعنی خواهر زاده اش می رود؛ تا بتواند راهی برای به آرامش رسیدن روح پسرانش پیدا کند. شکوفه، خواهر زاده اش نمونه یک جوان به روز است و با اینحال در لا به لای روز مرگی های خود زندگی را گم کرده؛ این دو با سوالاتی که ذهن هر یک را مشغول کرده یک سفر کوتاه درون شهر را آغاز می کنند. آیا در نهایت این روح ها هستند که نیاز به تسلی خاطر دارند یا زندگان؟

شکوفه های زیر زمینی

اطلاعات محتوا:

  • عنوان محتوا: شکوفه های زیر زمینی
  • نویسنده: ُسحرقاف
  • موضوع: درام، ماجراجویی
  • سال انتشار: 1404

کرمانشاه را تابه حال ندیده بودم. اگر به خاطر وضع حمل خطرناکم نبود احتمالا اصلا قرار نبود گذرم به آنجا بیفتد. راهروهای بیمارستان معتضدی مملو ازجمعیت بیماران و همراهانشان بود. تخت اتاق ها پر بود و پرستاران وپزشکان با سر و وضع های خسته تخت های مجروحان جنگی را داخل راهرو قرار می دادند.

بوی خون، درد و مقاومت می آمد.

دلم پیچ می خورد. میترسیدم. اگر جنگ تا وقتی بچه هایم بزرگ شوند ادامه یابد، آیا آنها قدم به میدان میگذارند؟یاد حرف ماما افتادم. زمانی که دید فرزندانم دوقلوی پسر هستند، گفت: اینا سربازای خمینین!

امید را محکم تر در آغوش کشیدم. کنارم زیور، احسان پتوپیچ شده را نگه داری می کرد. چند لحظه بعد، مراد آمد وگفت: ماشین نیامه و در بیمارستان، حلصین بچیم.

در طول راهروی بیمارستان نمی توانستم به جوانانی که مجروح و بیهوش روی تخت افتاده بودند  نگاه نکنم و در دل نگویم: چه و سر دالگ بویتان تیه؟

من از آنها سپاسگزار بودم و دست مادرانشان را میبوسیدم. این جوانان جلو رفته بودند تا پسران من بتوانند خوب بزرگ شوند و درس بخوانند.

از کرمانشاه تا کنگاور یک ساعتی راه بود. با توقف کنار امامزاده بیستون و ناهار خوردن بیش از یک ساعت و نیم طول کشید. بچه ها کم کم بی قرار شدند. جای احسان و امیر را عوض می کردم. یکی را به بغل زیور که وسط صندلی پیکان بار نشسته بود میدادم و به یکی شیر میدادم و بعد نوبت آن یکی قل بود. زمانی که به حسن آباد رسیدیم، خورشید داشت غروب میکرد. آن زمان، غیر از امتداد جاده اصلی خاکی که دو طرفش خانه بود، سراسر زمین های اطراف حسن آباد را مزرعه های کشاورزی و باغ فراگرفته بود. خورشید در حال غروب تابستان، سرخ رنگ بود، و دشت های سبز وزرد را در نور خود میسوزاند. روی کوه ها را سایه ای از رنگ های نارنجی و قرمز در خود فرو برده بود. خوشه های گندم مثل طلا میدرخشیدند و حتی هوا آنقدرها گرم به نظرم نمی رسید.  با خود فکر کردم احتمالا الآن لاله دم در ایستاده و دارد به ننه غر میزند که چرا ما هنوز نرسیده ایم. یا شاید هم هنوز در تلاش است که از دل ننه سکینه دربیاورد که من برای وضع حمل به کرمانشاه رفتم. ناخودآگاه خنده ام گرفت. من و مراد خوشحال بودیم. خانواده هایمان خوشحال بودند. روزی که دوقلو ها به دنیا آمدند، عجب روزی بود

فهرست مطالب:



درباره Saharg

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

***